مخرب
Ir al canal en Telegram
نقش اصلی پشت صحنه بود، من فقط تماشاچی ام. http://t.me/HidenChat_Bot?start=6617477537
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
258
Suscriptores
Sin datos24 horas
-37 días
+4130 días
Archivo de publicaciones
257
حتی خودم رو لایق تعریف هم نمیبینم، احساس میکنم کلمات ناچیزن برای ادا کردن حسی که موقع خوانش داشتم
257
سیگار آخرین تکه از آن بقایای سوخته بود که میان انگشتان مرتعش من، مثل یک ستون دوده، به سمت سقف خفهکننده بالا میرفت.
آیا دود هم میترسید؟ یا فقط داشت در این اتاق محبوس، مثل روحهای سرگردان، رقص مرگ میکرد؟
تکهای خاکستر روی کف سنگی افتاد. همانجا که آن عنکبوت بیوه سیاه، با آن شکم قبیح و درخشانش، آویزان بود.
آیا او هم میدانست که پروانه، در اوج اوهام پرواز، در واقع فقط داشت به سمت مرگ مطلق، یعنی همان تار چنگال عنکبوت، سقوط میکرد؟
چرا این همه سکوت؟ آیا سکوت، خود تقریظ خداوند است؟
یادم میآید در خیابانهای پایتخت، وقتی آن شعارها را زیر لب زمزمه میکردیم، فکر میکردیم طالع با ما یار است.
چه حماقت فانیای! ما فقط داشتیم آرایش یک عصیان بیثمر را به نمایش میگذاشتیم.
آنجا، میان جمعیت منزوی و غرق در اغتراب، فکر میکردم که میتوانم با یک فریاد، آن ساختار منزجرکننده را در هم بشکنم.
اما حالا، در این بند، تنها چیزی که حس میکنم، تناهی این لحظه است.
این سندرم دکپتیو آنتروپیک دارد تمام سلولهای بدنم را به یک نیستی مطلق تبدیل میکنند.
انگار بالهای تقرب روحم را، مثل آن پرندهی زخمی که در حیاط زندان میدیدم، سلاخی کرده باشند.
آیا آن همه خون، فقط برای این بود که در این اتاق تاریک، به رنگ طابه تبدیل شود؟
در میانهی این فروپاشی، یاد مردانی افتادم که گویی به حجلهی نو عروسشان میروند.
همانهایی که فکر میکردند ساحرهی انقلاب در حال جادوگری است، اما او فقط داشت ما را برای یک ضیافت خونین آماده میکرد.
من هم از همان مردان بودم نه؟
لابد بودم که اکنون، در انتظار حکم اعدام به سر میبرم.
آنجا، در میانهی آن هیاهو، دیدم که چگونه حتی ثائبهای کاذب، طعم خاک و تقارن شکسته را چشیدند.
حالا، آن عنکبوت حرکت کرد.
از ترس من یا از لذت؟ به سمت من آمد.
آیا من هم مثل او، فقط یک شکارچی بیهدف در این قلمروی منفور هستم؟ یا شاید هم، من خود آن شکار هستم که در انتظار یک ضربهی نهایی است؟
آن عنکبوت، درست روی دستم نشست. سرد بود.
آیا این آرامش است؟ یا فقط شروع یک جنون؟
یک لحظه، نگاهش را در نگاه من پیدا کردم.
او خندید یا شاید من خندیدم.
آسمان بالای سر من، فرو ریخت. اما نه از بالا، نه از دور... از درون جمجمهی خودم.
257
چرا بيهوده مىكوشى
كه بگریزی ز آغوشم؟
از اين سوزندهتر هرگز
نخواهى يافت آغوشى ...
"فروغ فرخزاد"
257
https://t.me/destructive_kj/8340ممنونم از لطف و توجهتون🌱فعلاً نوشتههام خونهی مشخصی ندارن و بیشتر پیش خودم میمونن.شاید یک روز اگر هنوز زنده بودم و دستهام توان نوشتن داشتند براشون جایی ساختم تا دیگران هم بخوننشون
