uz
Feedback
Nana's girl.

Nana's girl.

Kanalga Telegram’da o‘tish

Stalking me? That's funny. شاید ناشناس: @Violeteverbot Strong and broken just like Violet Evergarden✨️.

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
203
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-47 kunlar
-530 kunlar
Postlar arxiv
photo content

photo content

Nana's girl.

امروز تقریبا به سی شکل متفاوت خودمو توی ذهنم کشتم، امیدوارم هرچه زودتر امروز تمام بشه.

می‌دونی حس اینو میده که فلجی ولی تموم سعیتو می‌کنی که یه حرکت کوچیک کنی ولی دائم شکست میخوری

واقعا بعضی وقتا تنها چیزی که میتونم حس‌کنم اینکه هیچی حس نمیکنم در حالی که می‌دونم تو اون لحظه باید ناراحت شم با باید دلم بسوزه یا خوشحال شم ولی فقط تنها چیزی ک حس میکنم بی حسیه

و حقیقتا میترسم از روزی که انرژی‌ای برای جواب دادن به همون‌هاهم برام نمونه انگار دارم تحلیل میرم و هیچ‌طوره نه میتونم سرعتش رو کند کنم نه جلوشو بگیرم.

رفته رفته بی انرژی‌تر و بی حوصله‌تر میشم و انگار هیچ‌کاری هم نمیتونم براش بکنم، اول اینطوری بود که دیگه برای ارتباطات جدید انرژی نداشتم بعد برای آشناها و حالا به نظر میرسه برای نزدیکانمم به زور انرژی و حوصله گیر میارم و کلا چند‌تا انسان انگشت‌شمار وجود دارن که باحوصله جوابشون رو میدم.

کاش میشد نباشم‌.

آخرین چیزی که برام باقی مونده بود "خودم" بودم و حالا بنظر میرسه همونم از دست دادم.

لعنت بهش حتی نمیتونم درست بخوابم.

سوگواری واقعا پروسه‌ی وحشتناکیه، کِی فکرش رو میکردم با دیدن اینکه یک خانم مسن که بهم کلوچه‌ی خونگی میده میشینم و خون گریه میکنم چون دلم برای مادرجون خودم تنگ شده؟ احتمالا هیچوقت.

امروز توی پارک که نشسته بودیم یه خانم مسن خیلی دوست داشتنی و دلنشین بهمون کلوچه داد و گفت "بخورید محلیه" و وقتی روشو کرد اون‌ور و رفت من پنج دقیقه گریه کردم چون یاد مادرجونم افتادم.

Repost from زیان
سخت تر از هر شب نوشتن، ندانستنِ این است که میخوانی ام یا نه. واژه ها در تو می‌نشینند یا در خلا گم می‌شوند؟

جمعه شب از یاشگین پرسیدم "فکر میکنی من اونقدر قوی هستم که بتونم از این اوضاع زنده بیام بیرون"؟ دستمو گرفت و گفت "قوی تر از چیزی که فکرشو میکنی"‌. ولی خب به چه قیمت.

درکل این چند روز یک احساس منزجر کننده خیلی زیادی دارم که نه میتونم سرکوبش کنم نه میتونم درست بروزش بدم فقط میدونم فراتر از چیزیه که حتی بتونم درست راجبش صحبت کنم.

عادت بدی دارم از "تنهایی با همه چیز دست و پنجه نرم کردن". نه چون به کمک نیاز ندارم که میدونم بیشتر از هرکسی به یک دست برای گرفتن و یک شونه برای تکیه دادن نیاز دارم اما این چیزیه که باهاش بزرگ شدم و فراتر از اون همون انسان‌های محدودی که دستی سمتشون برای کمک دراز کردم، دستم رو شکستن، روحم رو شکافتن و قلبم رو با دندون‌هاشون تیکه پاره کردن. پس در نهایت من تنهایی با همه چیز دست و پنجه نرم میکنم چون اینطوری حداقل تنها کسی که میتونم ازش ناامید و شکسته بشم "خودمم".

متأسفانه یا خوشبختانه من اونقدر بخشنده نیستم که بتونم آسیب‌هایی که بهم زده میشه رو به راحتی فراموش کنم و ببخشم پس طبق یک چرخه‌ی شکنجه‌گر تمام اون حرف‌ها و صداها دائم توی سرم میچرخن و مثل یک چاقو هی بهم زده میشن.

بعدش به عنوان آدمی که حاضر بود برای نگه داشتن آدم‌هایی که دوستشون داره هرکاری بکنه خودم شروع کردم به رها کردنشون که عجیب بود چون قبلا باور داشتم دوست داشتن یعنی نابود کردن خودم در راه فرد مقابل.