Nana's girl.
Відкрити в Telegram
Stalking me? That's funny. شاید ناشناس: @Violeteverbot Strong and broken just like Violet Evergarden✨️.
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
203
Підписники
-424 години
-57 днів
-530 день
Архів дописів
203
امروز تقریبا به سی شکل متفاوت خودمو توی ذهنم کشتم، امیدوارم هرچه زودتر امروز تمام بشه.
203
میدونی حس اینو میده که فلجی ولی تموم سعیتو میکنی که یه حرکت کوچیک کنی ولی دائم شکست میخوری
203
واقعا بعضی وقتا تنها چیزی که میتونم حسکنم اینکه هیچی حس نمیکنم در حالی که میدونم تو اون لحظه باید ناراحت شم با باید دلم بسوزه یا خوشحال شم
ولی فقط تنها چیزی ک حس میکنم بی حسیه
203
و حقیقتا میترسم از روزی که انرژیای برای جواب دادن به همونهاهم برام نمونه انگار دارم تحلیل میرم و هیچطوره نه میتونم سرعتش رو کند کنم نه جلوشو بگیرم.
203
رفته رفته بی انرژیتر و بی حوصلهتر میشم و انگار هیچکاری هم نمیتونم براش بکنم، اول اینطوری بود که دیگه برای ارتباطات جدید انرژی نداشتم بعد برای آشناها و حالا به نظر میرسه برای نزدیکانمم به زور انرژی و حوصله گیر میارم و کلا چندتا انسان انگشتشمار وجود دارن که باحوصله جوابشون رو میدم.
203
سوگواری واقعا پروسهی وحشتناکیه، کِی فکرش رو میکردم با دیدن اینکه یک خانم مسن که بهم کلوچهی خونگی میده میشینم و خون گریه میکنم چون دلم برای مادرجون خودم تنگ شده؟ احتمالا هیچوقت.
203
امروز توی پارک که نشسته بودیم یه خانم مسن خیلی دوست داشتنی و دلنشین بهمون کلوچه داد و گفت "بخورید محلیه"
و وقتی روشو کرد اونور و رفت من پنج دقیقه گریه کردم چون یاد مادرجونم افتادم.
203
Repost from زیان
سخت تر از هر شب نوشتن، ندانستنِ این است که میخوانی ام یا نه. واژه ها در تو مینشینند یا در خلا گم میشوند؟
203
جمعه شب از یاشگین پرسیدم
"فکر میکنی من اونقدر قوی هستم که بتونم از این اوضاع زنده بیام بیرون"؟
دستمو گرفت و گفت "قوی تر از چیزی که فکرشو میکنی".
ولی خب به چه قیمت.
203
درکل این چند روز یک احساس منزجر کننده خیلی زیادی دارم که نه میتونم سرکوبش کنم نه میتونم درست بروزش بدم فقط میدونم فراتر از چیزیه که حتی بتونم درست راجبش صحبت کنم.
203
عادت بدی دارم از "تنهایی با همه چیز دست و پنجه نرم کردن".
نه چون به کمک نیاز ندارم که میدونم بیشتر از هرکسی به یک دست برای گرفتن و یک شونه برای تکیه دادن نیاز دارم اما این چیزیه که باهاش بزرگ شدم و فراتر از اون همون انسانهای محدودی که دستی سمتشون برای کمک دراز کردم، دستم رو شکستن، روحم رو شکافتن و قلبم رو با دندونهاشون تیکه پاره کردن.
پس در نهایت من تنهایی با همه چیز دست و پنجه نرم میکنم چون اینطوری حداقل تنها کسی که میتونم ازش ناامید و شکسته بشم "خودمم".
203
متأسفانه یا خوشبختانه من اونقدر بخشنده نیستم که بتونم آسیبهایی که بهم زده میشه رو به راحتی فراموش کنم و ببخشم پس طبق یک چرخهی شکنجهگر تمام اون حرفها و صداها دائم توی سرم میچرخن و مثل یک چاقو هی بهم زده میشن.
203
بعدش به عنوان آدمی که حاضر بود برای نگه داشتن آدمهایی که دوستشون داره هرکاری بکنه خودم شروع کردم به رها کردنشون که عجیب بود چون قبلا باور داشتم دوست داشتن یعنی نابود کردن خودم در راه فرد مقابل.
