uz
Feedback
Eunoia | Sara Akbari

Eunoia | Sara Akbari

Kanalga Telegram’da o‘tish

در هیچ واژه و نامی خلاصه نمی‌شوم! سارا... ام، آزرین، ماهین، لارنا، وناریس، آرلیا، مژان، نوال، آویسنا، نالین، سیریوس، هما، سارین، ژیار، ایریس سفید، انوش و... همه فقط توصیفم می‌کنند؛ اگر خواستی بدانی ام، مرا بخوان، با معنا و عمیق! #سارا‌_اکبری

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
620
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-57 kun
-2830 kun
Postlar arxiv
چند لحظه سکوت کردم. بعد ادامه داد: «استاد... از سبحان همیشه همه شکایت داشتن استادها از درس نخواندنش، هم‌صنفی‌ها از شوخی‌هایش. اما وقتی شما هستین، آرام‌ترین و مسئولیت‌پذیرترین شاگرد صنف می‌شه.» آن روز بیشتر از هر درس دیگری، خودم چیزی یاد گرفتم.

هیچ درس گذشته‌ای نبود که حفظ نکرده باشد. هیچ کارخانگی‌ای را ناتمام نمی‌گذاشت و هیچ جلسه‌ای نبود که بدون آمادگی وارد صنف شود. یک روز به درس نیامد. فردای آن روز، برادرش که او هم شاگردم بود، برای کاری پیشم آمد. همان‌جا تازه فهمیدم این دو برادرند. از سبحان و پشتکارش برایش گفتم. لبخندی زد و گفت: «استاد... سبحان یک قسم خاص دوست‌تان داره. شما اولین استادی هستین که حرف‌هایش ره گوش می‌کنه. به مضمون‌های شما جداگانه لوازم درسی خریده. هر وقت به خانه میره، اولین کارش انجام دادن کارخانگی‌هایی است که شما دادین. حتی دیروز تمام کارهای مره زودتر انجام داد تا همرایش درس جدید ره تمرین کنم.»

|گاهی فقط یک نفر کافی‌ست| اولین روزی که وارد صنف‌شان شدم، فقط نگاهم می‌کرد. نه چیزی می‌گفت و نه سؤالی می‌پرسید؛ فقط با همان چشم‌های کنجکاوش مرا دنبال می‌کرد. هر وقت میان فکرهایش گم می‌شد، دستی تکان می‌دادم و صدایش می‌زدم: «سبحان، در صنف نیستی.» چند روز که گذشت و درس‌ها به‌طور جدی آغاز شد، کم‌کم متوجه تغییرهای کوچکش شدم. برای تمام مضمون‌هایی که من تدریس می‌کردم، کتابچه‌های تازه خریده بود. یادم نیست چه زمانی گفته بودم با سلیقه‌خانم رفیق شوید، اما او این جمله را انگار با جانش شنیده بود. از پوشه‌ها و خودکارهای رنگی گرفته تا مرتب‌ترین یادداشت‌ها، همه‌چیز را با سلیقه‌ای کودکانه اما دوست‌داشتنی آماده می‌کرد.

نیامده‌ام که به گیتی جان بدهم، آمده‌ام تا جان ببخشم به واژه‌های بنام عشق، معرفت، صداقت و انسانیت! #انوش
نیامده‌ام که به گیتی جان بدهم، آمده‌ام تا جان ببخشم به واژه‌های بنام عشق، معرفت، صداقت و انسانیت! #انوش

شامگاه بود و شهر، غرقِ همهمه. راهش را می‌دانست، اما هرگز انتظار آن دیدار را نداشت؛ به‌ویژه حالا که با خودش عهد بسته بود او را به فراموشی بسپارد. از سر تا پا سیاه پوشیده بود؛ گویی به سوگِ رها کردن هر آنچه به آن شاهِ ظالم پیوند داشت نشسته بود. باد، دامنِ لباس سیاهش را بی‌قرار بالا می‌برد و او پیوسته می‌کوشید آن را مرتب کند. سر برداشت... و نخستین چیزی که دید، چهره‌ی نورانیِ او بود؛ با لبخندی روشن بر لب. شاد بود، اما سیاه‌پوش. هر دو سیاه بر تن داشتند؛ یکی در عزای عزیزی که هنوز زنده بود، و دیگری... چه کسی می‌دانست برای چه؟ به قول نجوا: «دید او را، زِ شادی از آسمان گذشت.» اما او، باز هم بی‌خبر بود؛ باز هم ندید، و باز هم ناآگاهانه دلِ بی‌پناهش را تکه‌تکه کرد. نه از آن لبخندِ دلربا چیزی فهمید، نه از آن سیاهیِ مطلقِ لباسش. چه می‌دانست... شاید او از شوق، سیاه بر تن کرده بود؛ بی‌جا دلخوری می‌کرد؟ندانست... و این‌بار، از همیشه دقیق‌تر نشانه گرفت؛ زخمی عمیق بر جا گذاشت و بی‌آنکه حتی بداند، رفت. #انوش

#قتل_احساسات همه گمان می‌کنند نسل ما، نسلِ پرورش‌یافته در آزادی بیان است؛ اما حقیقت این است که بیانِ ما حتی ذره‌ای آزادی را نمی‌شناسد. احساسات ما یا سال‌هاست سرکوب شده‌اند، یا پشت ایموجی‌های کیبورد زندانی مانده‌اند. مگر چند بار توانسته‌ایم از آن‌چه واقعاً در دل‌مان می‌گذرد، حرف بزنیم؟ شاید چون دیگر قدرت بیانش را از دست داده‌ایم. اما یک پرسش ذهنم را رها نمی‌کند: آیا ایموجی‌ها واقعاً احساسات ما را بازتاب می‌دهند؟ آیا عشق و محبت را زنده‌تر می‌کنند، یا هر روز اندکی از گرما و اصالت آن‌ها می‌کاهند؟ تو بگو... چند بار اشک امانت را بریده بود، اما برای دیگران یک ایموجی لبخند فرستادی؟ چند بار از ته دل شاد بودی، اما از سر شوخی یا عادت، ایموجی گریه فرستادی؟ چند بار از دلتنگی تا مرز فرو ریختن پیش رفتی، اما وانمود کردی هیچ اتفاقی نیفتاده است؟ چند بار دنیایی از حرف را پشت یک ایموجی ساده پنهان کردی و سکوت را به گفتن ترجیح دادی؟ ما نسلی هستیم که غم، شادی، دلتنگی، عشق، خشم و لبخندمان را به چند تصویر کوچک سپرده‌ایم. به‌جای آن‌که گوشی را برداریم و بگوییم: «دلم برایت تنگ شده؛ کجایی؟ بیا ببینمت.» یا ساده و صادقانه اعتراف کنیم: «ناراحتم.» «خوشحالم.» «به تو نیاز دارم.» تنها یک ایموجی می‌فرستیم و خیال می‌کنیم همه‌چیز گفته شده است. بعد هم با گلایه می‌گوییم: «محبت‌ها مثل گذشته نیست.» اما مگر می‌شود احساس را به چند شکلک رنگی سپرد و انتظار داشت رابطه‌ها همچنان گرم، عمیق و زنده بمانند؟ این‌ها ارتباطات را به هم نزدیک‌تر می‌کنند، یا آرام‌آرام میان دل‌ها فاصله می‌اندازند؟ کار به جایی رسیده که گاهی حتی خودمان هم نمی‌دانیم دقیقاً چه احساسی داریم؛ چه برسد به این‌که بتوانیم آن را درست بیان کنیم. بسیاری از ما حتی معنای واقعی بسیاری از ایموجی‌ها را نمی‌دانیم؛ فقط چون دیگران استفاده می‌کنند، ما هم تکرارشان می‌کنیم. و این، آغازِ خاموشِ مرگ احساس است. قتل احساس، فقط کشتن یک حس نیست؛ قتل یک قلب است، قتل بخشی از انسان. از این‌که هر روز احساسات‌مان مصنوعی‌تر می‌شوند، پشت صفحه‌های نمایش زندانی می‌مانند و پیش از آن‌که زندگی کنند، زنده‌به‌گور می‌شوند، عمیقاً اندوهگینم. دشمن تقلید: #انوش

پدر پس از اندکی استراحت، دوباره راه باغ را پیش گرفت. من ظرف‌ها را شستم و به مدرسه‌ خانگی نزدیک خانه‌مان رفتم. تا عصر، مشق‌ها را خواندم و چون آفتاب خم شد، به خانه برگشتم. در حویلی، زیبا فرش را پهن کرده بود. همه نشسته بودند، اما حال‌وهوای چهره‌ها عادی نبود. پدرم نگاهش را به زمین دوخته بود. آرام و نگران سلام کردم: ـ پدر جان، خوب هستید؟ با صدایی گرفته گفت: ـ نه دخترم، خوب نیستم. نشستم کنارش، دست بر زانویش گذاشتم: ـ می‌توانم بدانم چرا؟ شاید بتوانم کمک کنم. نفسش را سنگین بیرون داد. انگار واژه‌ها روی زبانش سنگینی می‌کردند: ـ امروز سرور خان گفت: «زلال را برای پسرم، سردار، خواستگاری می‌کنم. اگر قبول کنی، ده جریب زمین به عنوان هدیه برایت می‌دهم. اگر نه، از فردا دیگر پایت را بالای زمین‌ها نگذار!» ناگهان دنیا دور سرم چرخید. احساس کردم کسی آب جوش را روی وجودم ریخته باشد. دهانم خشک شد. در دلم غوغا بود: سردار می‌خواهد مرا بخرد؟ یا پدرم می‌خواهد مرا بفروشد؟ آرام اما لرزان پرسیدم: ـ شما چی گفتید، پدر جان؟ چشم‌هایش تاریک‌تر از همیشه بود. گفت: ـ چیزی نگفتم. اما دخترم، تو که خوب می‌دانی، با این دست نیمه‌جان کسی به من کار نمی‌دهد. زندگی همه‌‌ی‌مان وابسته به همین لطف سرور خان است. این‌همه کمکش، همه‌اش از برکت سردار خان است. مکث کرد، بعد با صدایی آهسته، شاید شرمگین: ـ سردار، خیلی خواهان توست. روز قبل، خودش درباره‌ات با من حرف زد. سکوت کردم. درونم فریاد می‌کشید، اما لب‌هایم بسته ماند. در نگاه پدر، هم شرمندگی بود، هم درماندگی و من، میان عشقِ دخترانه‌ام به آزادی و زنجیرِ تقدیر خانواده‌ام، تنها ایستاده بودم. حرف‌های پدرم مثل سنگی سنگین در گلویم گیر کرد، نه فرو می‌رفت، نه بالا می‌آمد. چرا من؟ تمام درد و رنج این خانه باید بر شانه‌های زلال بیفتد؟ زلالی که با کوچک‌ترین بهانه، اشکش جاری می‌شود، اما باز لبخند می‌زند که کسی نفهمد زخمش تازه است. زلالی که هر صبح با آفتاب بیدار می‌شود، برای همه آب می‌کشد، نان خشک را با دلگرمی تقسیم می‌کند، شب با دل پریده، اما خاموش، کنار همه می‌نشیند. زلالی که مادر است، خواهر است، خدمت‌کار است و حالا باید معامله هم باشد؟ اشکم بی‌صدا سرازیر شد. پدر نگاهش را از صورتم برنداشت. صدایش لرز داشت، مثل شاخه‌ی درختی که در باد می‌لرزد، اما نمی‌شکند: ـ درست است که جواب رد ندادم… اما "بله" هم نگفتم. اگر تو راضی نباشی، دخترم، بگذار از گرسنگی بمیریم، اشکالی ندارد. قلبم به هم پیچید. همهٔ گرسنگی‌ها، همهٔ دردها، از این جمله‌اش تلخ‌تر بود. لبخند بی‌جانی زدم، دستی بر شانه‌اش گذاشتم: ـ هر چه صلاح شماست، پدر جان... من راضی‌ام. بی‌آنکه منتظر واکنشی شوم، آرام از جا برخاستم، با گام‌هایی سنگین به سوی آشپزخانه رفتم. پیاز را برداشتم، شروع به ریزه‌کردن کردم، اما اشکم نه از تندی پیاز، که از سوزی بود که درونم را شعله‌ور کرده بود. دلم را میان آن حلقه‌های سفید و اشک‌آلود خالی کردم. شب، بامیه پختم؛ غذایی که پدرم دوست داشت، شاید آخرین باری بود که با دل خود برایش غذا درست می‌کردم. بعد از صرف غذا، پدر بلند شد تا نزد خان برود. حرفی نزد، اما نگاهش پر از تشویش بود. یکی‌یکی همه خوابیدند. من ماندم و آسمان. به بالا نگاه کردم. ماه، درست مثل من خسته بود. نورش رنگی نداشت، کم‌جان و دل‌مرده. دل آسمان هم گرفته بود، درست مثل دلم... کدر و سیاه. بی‌صدا، اشک ریختم. با تمام وجودم زمزمه کردم: ـ خداوندا! هر آن‌چه نازل می‌کنی، در آن حکمتی‌ست. نمی‌دانم این راهی که در پیش دارم خیر است یا شر، اما امیدم به توست. تنها تو همدم منی، یاورم باش. من و خانواده‌ام را حفظ کن. وضو گرفتم، با دلی شکسته سجاده پهن کردم و در خفتن به پیشواز خدا رفتم. وقتی بر‌گشتم، پدر آمده بود. در گوشه‌ای با مادرم آهسته حرف می‌زد و من، در دلِ شب، با دستی لرزان، سرنوشت نانوشته‌ام را به خدای مهربان سپردم. ـ خداوندا... اگر زلال باید قربانی شود تا سفره‌ی این خانه خالی نماند، باشد. اما تو شاهد باش، دختری بود که دلش در این معامله شکست، روحش خراشید، آرزو و رویایش دود شد و از بین رفت‌. و بعد، آرام برگشتم. نه برای اعتراض، نه برای فریاد. برای پذیرفتن سهمم از این تقدیر. سهمی که هیچ‌گاه نخواستم، اما از من خواسته شد که بپذیرم. از پشت پنجره صدای پدرم مثل پتکی بر قلبم فرود می‌آمد. واژه‌هایش شمشیر بود و هر جمله‌اش زخمی تازه: ـ زن! ده جریب گفته بود، بیست‌و‌پنج جریب زمین را گرفتم. سرور خان اول دودل بود، اما سردار، آدم دست‌کلانی‌ست، قبول کرد. فردا می‌آیند برای خواستگاری. حواست باشد، زن‌ها را عذاب نده، زود جواب مثبت بده که مبادا خان پشیمان شود. #سارا_اکبری

در روزگاری که از هر سو خبرهای تلخ می‌بارد، دلتنگی، رنج و اندوه گریبان‌گیر همه شده است و هر کس، به شکلی، کوله‌باری از درد را ب
در روزگاری که از هر سو خبرهای تلخ می‌بارد، دلتنگی، رنج و اندوه گریبان‌گیر همه شده است و هر کس، به شکلی، کوله‌باری از درد را بر دوش می‌کشد. بیایید اندکی بیشتر دست‌های همدیگر را بگیریم؛ مهربان‌تر باشیم، بیشتر عشق بورزیم و بیشتر هوای یکدیگر را داشته باشیم. لحظه‌ها بی‌صدا می‌گذرند. اگر روزی، بی‌خبر، یکی از عزیزان‌مان از کنارمان رفت، چه چیزی برای‌مان جز حسرتِ نگفته‌ها و انجام‌نداده‌ها خواهد ماند؟ نگذاریم حسرتِ مهربان نبودن، دوست داشتن را به تأخیر انداختن و قدرِ همدیگر را ندانستن، یادگار این روزها شود. #انوش

#به_وقت_زیبایی #امروز حوریه پرسید: «استاد، فکر می‌کنم شما عاشق گل‌ها هستین، درست است؟» با لبخندی از سرِ شوق، سر تکان دادم و گ
#به_وقت_زیبایی #امروز حوریه پرسید: «استاد، فکر می‌کنم شما عاشق گل‌ها هستین، درست است؟» با لبخندی از سرِ شوق، سر تکان دادم و گفتم: «همه‌ی گل‌ها را دوست دارم؛ اما رُز... رُز قصه‌ی دیگری‌ست.» فردای آن روز، با دستان کوچکِ هنرمندش چند رُز دست‌ساز برایم آورد. با لبخند گفت: «می‌خواستم واقعی بیاورم؛ اما ترسیدم خیلی زود پژمرده شوه. برای همین، فقط به خاطر شما ساختنِ رُز را یاد گرفتم... و اولینش، سهم شما شد.» آن لحظه فهمیدم بعضی هدیه‌ها ارزش‌شان به قیمت‌شان نیست؛ به زمانی است که کسی برایت صرف کرده، به مهربانی‌ای که در تار و پودشان تنیده شده و به قلبی که بی‌صدا در آن‌ها جا مانده است. پ‌ن: مهربانی، زیباترین هنری‌ست که هرچه بیشتر بخشیده شود، جهان را بیشتر به شکوفه می‌نشاند. #انوش

نه داری، نه دامی، نه زنجیر و نه گودالی؛ همه غرق و بسته چرا؟ #انوش

رمان: جان‌بخش قسمت: سوم نویسنده: سارا اکبری روزها و شب‌ها همچون نسیمِ بی‌هدف می‌گذشت و هر روز، بطنم برجسته‌تر می‌شد؛ نشانه‌ای از زندگی‌ای که در درونم می‌رویید.  قابله با دستانی گرم و نگاهی مادرانه معاینه‌ام کرد و گفت: «هشت‌ماهه شده‌ای.»  مدتی‌ست هارون اصرار دارد به شهر برویم، برای معاینه، اما من، هر بار بهانه‌ای می‌تراشیدم. این بار اما دیگر راه گریز نبود. فردا قرار است مرا ببرد، تا جنسیت طفل را مشخص کنند.  اما مگر چیزی پنهان است؟  من مادرش‌ام، حس می‌کنم دختر است. همه‌چیز، درست همانند بارداری پیشینم است. به امر همسر خودم را با شال پیچیدم و سوار موتر شدم برای نخستین‌بار قرار بود از ده بیرون شوم. باید خوشحال می‌بودم… هیجان‌زده. اما این رفتن، طعمی از فاجعه دارد. چه جای خوشحالی؟  شهر…  شهر واقعاً زیبا بود. چهره‌اش زمین تا آسمان با ده تفاوت داشت.  این‌جا موتر بود، در ده مرکب.  این‌جا جاده‌های قیرریزی شده بود، در ده خاکی.  این‌جا خانه‌های بلند و مستحکم، در ده اتاق‌های گلی. در شهر، صدای بوق و شتاب، در ده آواز پرنده و صدای بز و مرغ.  با همه‌ی شکوهش، ده برایم چیز دیگری‌ست، ده خانه‌ی من است.  اما چشم‌هایم زیبایی شهر را انکار نکردند. شش ماه می‌شد که حامد کرزی بر تخت قدرت نشسته بود.  مردم شاد، سواره و پیاده در رفت‌وآمدد و دست‌فروشان در کنار جاده، هر یک چیزی می‌فروختند.  موتر پیچ خورد و مقابل آپارتمانی تازه‌ساز ایستاد.  هارون با چشم و ابرو اشاره‌ای کرد؛ پیاده شدم.  از آن‌جایی که مدتی مدرسه خانگی رفته بودم، می‌توانستم بخوانم.  بر تابلوی بزرگی نوشته بود:  «دوکتور هما صدیقی - متخصص نسایی و ولادی» به طبقه دوم رفتیم. از قضا، داکتر مریض نداشت. بی‌درنگ وارد اتاق شدیم‌. و این، آغاز لحظه‌ای‌‌بود که شاید سرنوشت یک زندگی کوچک را رقم می‌زد. من خاموش نشسته بودم. هارون، بی‌مقدمه گفت:  _ داکتر صاحب، زنم حمل دارد. معاینه‌اش کن، ببین دختر است یا پسر. فقط جنسیت طفل را برایم بگو! داکتر، زنی با لبخند مهربان و نگاهی آرام، به سوی من چرخید. سلام کرد. آرام پاسخ دادم.  با اشاره‌ای ملایم خواست که روی تخت دراز بکشم.  روسری‌ام را کنار زدم، دستانم می‌لرزید.  بطنم را برهنه کرد، ژلی سرد و لزج روی شکمم ریخت و با آله‌ای که شبیه بیلچه‌ای کوچک بود، آرام شروع به حرکت دادنش کرد.  صدای دستگاه، ضربانِ قلبِ کوچکی را می‌گرفت که درونم می‌تپید. چند دقیقه گذشت...  بعد، مکثی کرد. نگاهم کرد. گفت:  _ جنسیت‌اش را بگویم؟ چشمانم، پر از ترس و التماس بود. چیزی نگفتم. فقط نگاهش کردم، نگاهی که هزار خواهش در آن نهفته بود. هارون با بی‌صبری گفت:  ـ بگو، بگو! داکتر به نگاه من خیره ماند. چیزی را در چشم‌هایم خواند، انگار فهمید.  آرام و بی‌صدا گفت:  _ درست معلوم نشد. تو برو آب گرم بیاور، باید همسرت بنوشد. هارون بی‌درنگ از اتاق بیرون رفت.  وقتی در بسته شد، داکتر نگاهم کرد و آرام پرسید:  _ چرا نمی‌خواهی بداند که دختر است؟ نفسم شکست، اشک در چشمانم لرزید.  با صدایی لرزان، ماجرایم را برایش گفتم. از ترس‌هایم، از زخم‌هایی که بر روحم مانده، از کودک‌هایی که بی‌گناه به گور سپرده شدند. داکتر آرام سر تکان داد. گفت:  _ بالاخره به دنیا می‌آید. آن وقت چه می‌کنی؟ نگاهش کردم، با صداقت گفتم:  _ تا جان دارم، پنهانش می‌کنم. بعد از آن، خدا خودش مهربان است. در همین لحظه، هارون با لیوانی آب برگشت.  نوشیدم. داکتر دوباره دستگاه را برداشت، اما این بار، فقط بهانه آورد:  _ نه، هیچ معلوم نمی‌شود، جای طفل درست معلوم نیست. هارون، که همیشه دنبال بهانه‌ای برای انفجار بود، فوران کرد. حتی پول معاینه را نداد.  با فریاد و بی‌شرمی، بازوی مرا کشید و از کلینیک بیرون برد. تمام راه، صدایش مثل تازیانه بر جانم می‌کوبید:  _ تنبل! نادان! نشستی پشت میز، اما نمی‌فهمی چی می‌کنی! نام داکتر را بد کردی! از تو قابله جمیله هم بهتر است! به چه امید آمدم که بگوید پسر است؟ آخرش هم کور نادان نفهمید! و من؛ سکوت کرده بودم، اما درونم، صدای گریه دختری را می‌شنیدم. دختری که هنوز به دنیا نیامده بود، اما از همین حالا، طعم بی‌پناهی را چشیده بود. *** https://t.me/Sara_Anosh_Akbari با دستانی خالی، پیش مادرم رفتم. ناامیدی از نگاهم می‌بارید.  آرام گفتم:  _ هیچ چیزی نیست، چی بپزم؟  مادرم که مثل همیشه صبور بود، با لبخندی کم‌رمق گفت:  ـ پدرت امروز قرار بود دست‌مزدش را بگیرد، ان‌شاءالله چیزی می‌آورد.  دل‌خوشی کوچکی در دل همه افتاد و تا نزدیک‌های پیشین، چشم‌انتظار پدر نشستیم.  بالاخره آمد. گرد و خاک راه بر لباسش نشسته بود، اما در دستانش چند خریطه و نان بود.  دل‌مان روشن شد. غذایی ساده برای پیشین آماده کردیم. همه کنار هم، با لبخندی تلخ، سفره را جمع کردیم.

چاشنی زندگی تمام است؛ مرگ معنادار کجاست!؟ #انوش

دیگر نایستادم تا پاسخش را بشنوم. صدای او، صدای من، همه در میان درختان گم شدند. آن‌چه برایم مهم بود، رسیدن به خانه و آماده کردن صبحانه بود، نه حرف‌های بی‌معنای او... با شتاب به خانه برگشتم و دیگدان را روشن کردم. شعله‌ی نحیف آتش، آهسته زیر دیگ می‌رقصید. آب را گذاشتم تا بجوشد. سفره‌ی کهنه را روی تخت پهن کردم؛ از دیشب فقط چند تکه نان خشک مانده بود و بس. نه لبنی، نه مربا، نه حتی کمی قندک اما ناامید نشدم. در دل زمزمه کردم: «سه چیز تنها در دست خداست؛ روزی، همسر، و مرگ...» پس شاید این بود روزی امروز ما: چای با نان خشک و لبخندی از جنس امید. پیاله‌ها را با چای‌جوش بالای سفره چیدم. نفس عمیقی کشیدم، لبخندی ساختم و خواهر و برادرانم را با نرمی صدایم بیدار کردم. تازه جمع شده بودیم که کسی به درِ حویلی کوبید. با نگاه، به محمد اشاره کردم تا در را باز کند. چند دقیقه بعد، محمد با بشقابی انگور برگشت. لبخندم عمیق‌تر شد. دلم لرزید... خدا هنوز ما را می‌بیند. انگورها را همسرِ کاکا صادق فرستاده بود؛ شیرینی‌اش نه فقط از طعمش، که از مهربانیِ پشت آن بود. پدرم رفت به زمین‌های سرورخان؛ همان خانِ قریه. برادرانم در کوچه بازی می‌کردند، خواهرانم کنار مادرم پچ‌پچ می‌زدند. من هم بلند شدم تا برای چاشت خمیر بگیرم. اما... آرد نبود. نمک نبود. و چیزی برای پختن هم نبود. اشک، بی‌صدا از گوشه‌ی چشمانم لغزید. نه برای خودم، که برای مادرم که تنِ ناتوانش رمق ندارد، برای خواهرانم که در حسرت کفش‌های نو و لباس‌های رنگی‌اند، برای برادرانم که دنیای‌شان کوچک است و در همان دنیا، جایی برای اسباب‌بازی‌های رنگی خالی مانده و برای پدرم، که با دستان لرزان، اما دلِ بزرگ، هر روز زمین را می‌کاود تا نان شب‌مان را از دل خاک بیرون بکشد. *** ته‌مانده‌ٔ توانم را به زور تا لب حوض بردم. مشت آب سردی به صورت پاشیدم؛ شاید این سرگیجه و حالت تهوع دست از سرم بردارد. با قدم‌هایی کشیده، خود را به اتاق گِلی کوچک‌مان رساندم و کنار دیوار، روی بستر کهنه دراز کشیدم. هارون، با پیشانی گره‌خورده، کنارم نشست: _ حالت چرا این‌طور شده زن؟ با صدایی خسته و بی‌رمق گفتم: _ نمی‌دانم... تهوع دارم، سرم گیچ می‌رود. چشمانش برق زد، لبخندی کش‌دار زد و با صدای آرام اما پرمعنا پرسید: _ نکند بارداری، زن؟ شرم‌زده، نگاه از چشمانش دزدیدم: _ شاید... مطمئن نیستم. لبخندش، ناگهان خشک شد. مثل کسی که تیر خلاصی به قلبم می‌زند، گفت: _ دعا کن پسر باشد. اگر دختر بود، مثل قبلی، باید نام و نشانش محو شود. از جا برخاست و رو به در کرد. با نگرانی پرسیدم: _ کجا می‌روی؟ _ می‌روم قابله را بیاورم. باید بفهمیم. و رفت... و من، تنها ماندم؛ در عمیق‌ترین چاهِ ناامیدی، غرق در بغضی فروخورده. هزارباره دلم شکست. مگر گناه است دختر زاییدن؟ مگر شرم است اگر کودک، دختر باشد؟ فرزندان، هر دو‌ی‌شان، تحفه‌اند از جانب پروردگار. لعنت فرستادم بر این رسم‌های پوسیده و بی‌رحم قریه‌مان. هنوز یادم است وقتی دخترک معصومم به دنیا آمد، قابله با شادی خبر تولدش را داد. اما همین هارون، همین مردی که به ظاهر پدر است، لب به شادی نگشود. دخترک را، با دستان خودش، زنده در خاک گذاشت... دو سال تمام، شب و روزم در تیرگیِ جنون گذشت. مرا از ملا به ملا، از شیخ به شیخ می‌بردند، که شاید "جن" از تنم بیرون رود! در حالی‌که من تنها داغ داشتم، نه دیوانگی. دستم را آرام روی شکمم گذاشتم و زمزمه کردم: _ هر چه باشی، از همین لحظه عزیز دل منی. اگر دختر باشی، و باز کسی نپذیردت، این‌بار با هم مسیر فرار در پیش می‌گیریم. مادرت قول می‌دهد. اشک، بی‌صدا از گوشه‌ی چشمم لغزید. با گوشه چادرم پاکش کردم و دوباره دراز کشیدم. https://t.me/Sara_Anosh_Akbari چند لحظه نگذشته بود که هارون با قابله برگشت. پس از معاینه، با لبخندی گفت: _ مبارک است، بارداری. خنده‌ام تلخ بود؛ نه برای خبر، بلکه برای آنچه شاید در آینده در انتظارم باشد. هارون زیر لب گفت: _ شنیده‌ام در شهر، ماشینی هست که از پیش می‌گوید پسر است یا دختر. وقتی اندک بزرگ‌تر شد، می‌برمت. نگاهش پر از نیت بود، نه ذوق. و من، نمی‌دانم آیا باید شاد باشم یا بترسم. دلم لرزید، لرزشی عمیق، از سر سرما نه، که از وحشتِ ناگفته‌ای درون سینه‌ام. با خود زمزمه کردم: «من نمی‌روم… هرگز نخواهم رفت.» اما حقیقت این است که مرا می‌برند. می‌برندم، شاید تا اگر نوزاد، دختر باشد، پیش از دیدن روشنایی جهان، خاموشش کنند. آه ای مرد، قهر خدا بر تو نازل باد! چرا این‌قدر بی‌رحمی؟ #سارا_اکبری

بعضی زنجیر‌ها با گذشت زمان محکم‌تر می‌شوند، نه بازتر! #انوش
بعضی زنجیر‌ها با گذشت زمان محکم‌تر می‌شوند، نه بازتر! #انوش

برایش اگر اسم بگذارم می‌شود: دخترِ آفتاب! اگرچه اسم خودش زیباتر از زیبا است، ولی درخشش‌ در دل سیاهی‌ها او را بیشتر شبیه آفتاب
برایش اگر اسم بگذارم می‌شود: دخترِ آفتاب! اگرچه اسم خودش زیباتر از زیبا است، ولی درخشش‌ در دل سیاهی‌ها او را بیشتر شبیه آفتاب می‌سازد! همیشه همین‌طور زَر طلایی بپاش!❤️

یک حس و حال خوش برایم دست می‌دهد، یک حس خاص تا بحال تجربه‌اش کردید یا نه!؟ زمانی‌که می‌بینم نونهالانم این‌گونه پیش می‌روند و
یک حس و حال خوش برایم دست می‌دهد، یک حس خاص تا بحال تجربه‌اش کردید یا نه!؟ زمانی‌که می‌بینم نونهالانم این‌گونه پیش می‌روند و حرفه‌یی قشنگ‌شان را این‌گونه می‌چسپند تا بدرخشند! هدیه از قهرمانان دور هفتم است امروز با دیدن رمانش حس عجیبی سراغم را گرفت. با دیدن موفقیت‌های هر یک از عزیزانی که رد پایم را دنبال می‌کنند و بیشتر از من تلاش می‌کنند، عجیب حس خوش‌بختی می‌کنم! ممنون همه‌یی‌تان که سرم را بلند می‌کنید، تا زحماتم هدر نرود و شرمنده نباشم که نتوانستم دانشم را منتقل کنم. با هم میراث مقدس(نوشتن) را از نسلی به نسلی می‌بریم و نام‌های‌مان را جاویدانه می‌‌سازیم!🤍😍

Ovozli xabar02:18

حتما بشنو!

وگا!

رمان: جان‌بخش نویسنده: سارا اکبری سکوت بود... نه آن سکوتِ آرامش‌بخشِ پس از طوفان، بلکه سکوتی تلخ، سنگین، از آن دست سکوت‌هایی که در خود، هزار فریاد خفه دارد... هوای اتاق، بوی دارو و گریه می‌داد.  نَفَس‌ها نیم‌جان، پلک‌ها نیمه‌افتاده و جان، چون شمعی در باد، در انتظار خاموشی...  رگ‌های نحیفش، محل عبور آرام‌بخش‌هایی بودند که فقط درد جسم را می‌فریفتند، اما با زخم‌های فرو رفته در جان چه می‌توان کرد؟ با آن خراش‌هایی که با بی‌توجهی، با نادیده‌گرفتن، با ظلمِ بی‌صدا، سال‌ها روی روانش حک شده‌اند؟ او زن بود…  زنی که عمری را در سایه زیست،  نه چون گلی در گلدان، بلکه چون درختی در زمستان، ایستاده، تنها، خسته و بی‌برگ... زنی که هیچ‌گاه فریاد نزد، اما سکوت‌هایش از هزار ناله بلندتر بود.  تحمل کرد، سال‌ها...  نه این‌که توان نداشت، نه! بلکه چون کسی که باور کرده درد، بخشی از زیستن است. در هر چینِ پیشانی‌اش، قصه‌ای پنهان بود؛ قصه شب‌هایی که در تنهایی گریست، روزهایی که تحقیر شد و لحظه‌هایی که خودش را فراموش کرد تا دیگران فراموشش نکنند. اکنون، تن ضعیفش دیگر توان مقابله ندارد، اما قلبش، هنوز برای فرزندانش می‌تپد.  نه از ترس مرگ، بلکه از اشتیاقِ یک وداع بی‌کلمه، یک آغوش بی‌دیر در پناه دستانی که روزی دوست‌شان داشت… اشک از گوشه‌ی چشمش سُر خورد؛ اشکی درد نبود، اشکی تمام سال‌هایی بود که صدایش شنیده نشد، از حق‌هایی که گرفته نشد، از دنیایی که برای زن بودنش، فقط صبر خواست، نه صدا. جنگ بین رفتن و ماندن، به اوج رسیده بود‌. اما او هنوز ایستاد، با صبرِ یک مادر، سکوتِ یک مظلوم و قدرتِ زنی که یاد گرفته به جای شکستن، سکوت کند. نور نرم خورشید، آرام از پشت پرده‌ی کهنه اتاق خزید و بر گونه‌ام نشست. بوی خاکِ نم‌زده‌ی حیاط و صدای خروس همسایه درهم‌پیچیده بود؛ دلم می‌خواست بیدار نشوم، اما خواب، دیگر جای ماندن نداشت. پلک‌هایم را نیمه باز کردم. اتاق کوچک ما، با سقف چوبی و دیوارهای ترک‌خورده، هنوز بوی خواب می‌داد. صدای نفس‌های خواهرانم، زیتون و زیبا، از زیر لحاف‌های رنگ‌ورورفته‌شان می‌آمد. با لبخندی از سر رضایت، نگاهی به پنجره انداختم و آرام زمزمه کردم: ـ سلام خورشید قشنگم. از جایم برخاستم، پتویم را مرتب کرده و رو به خواهران کوچکم، با لحن شیطنت‌آمیز گفتم: _ زیتون، زیبا! بیدار شوید دخترها! خورشید تمام قریه را پر کرده، شما هنوز با خواب دست و گریبان‌اید؟ لحاف‌های سبک‌شان را کنار زدم و از اتاق کوچک و مشترک‌مان بیرون آمدم. به طرف آشپزخانه رفتم و زیر لب با خودم گفتم: _ کاش مادر تمام هیزم‌ها را دیشب نسوزانده باشد... باید دیگدان را روشن کنم تا چای صبح آماده شود. امیدم بی‌ثمر بود. تنور خالی از هیزم، ته‌مانده‌ای از خاکستر شب پیش را در خود می‌فشرد. نگاهی به ساعت انداختم. تنها نیم‌ساعت مانده بود تا پدر برای کار روزانه‌اش راهی زمین شود. باید عجله می‌کردم. بی‌درنگ به اتاق برگشتم، چادرنمازم را به سر انداخته و از خانه بیرون زدم. کوچه‌ خاکی هنوز خنکای سحر را در خود داشت. قدم‌هایم را تندتر کردم و راهی باغ کاکا صادق شدم؛ مردی شریف و دوست دیرینه‌ پدر. بارها از شاخه‌های خشکیده‌ی درختان باغش برای‌مان هیزم داده بود و گاه با سبدی میوه‌ خوش‌رنگ دل‌مان را شاد کرده بود. با شتاب، شاخه‌های خشک را یکی‌یکی از پای درختان جمع می‌کردم. چادرنمازم مدام پیش چشمانم می‌افتاد، اما مجال مرتب‌کردنش نبود. زمان تنگ بود و اگر پدر بدون صبحانه به زمین می‌رفت، تا غروب چیزی نمی‌خورد.  نَفَس‌نَفَس‌زنان، میان باغ می‌دویدم... ناگهان محکم به کسی برخورد کردم. توده‌ای سنگین، عطر خاص مردانه و پارچه‌ی نیمه‌خیس، حس تندی به مشامم رساند. صدای مردانه‌اش با تندی برخاست: _  آی دختر، این چه چادری‌ست؟ نزدیک بود قفسه‌ی سینه‌ام را با این هیزم‌ها بشکافی! لحظه‌ای ایستادم، چادرم را بالا زده و سر جای خود آوردم.  چشمانم که به چهره‌اش افتاد، دلم از عمق سینه آه کشید؛ باز هم خانِ ضدی، همان مزاحم همیشگی که هر بار به بهانه‌ای سر راهم سبز می‌شد. بی‌حوصله، خواستم از کنارش بگذرم که با گستاخی خود را مقابلم گرفت. _ یک لحظه، خانم باوقار! برخورد کردی، اما عذرخواهی نکردی. با تندی گفتم: _ چشم‌هایم ندیدند، اما تو که دیدی چرا کنار نرفتی؟ حالا هم برو کنار، عجله دارم. پوزخندی بر لب آورد؛ لبخندی زهرآلود، پر از طعنه: _ یک روز که زنم شدی، آن‌وقت این لحن‌ را برایت معنی می‌کنم... بی‌آن‌که نگاهش کنم، از کنارش گذشتم و با صدای آهسته زمزمه کردم: _ برو گمشو، بی‌حیا. ادامه دارد... این‌جا: https://t.me/Sara_Anosh_Akbari