uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling 👈

پلان ۲۷

پلان ۲۷

Kanalga Telegram’da o‘tish

[نور، صدا، تصویر، زندگی] رونوشت یا بازفرست پیام‌ها، بلامانع است. انتخاب آن بسته به شعور شماست. https://t.me/HarfChatBot?start=8ac8592a57f8

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
276
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kun
Ma'lumot yo'q30 kun
Postlar arxiv
کاش راننده اسنپی که سعی در لاس چشمی و آهنگی و کلامی داره متوجه این بشه که من پشت سرش نشستم و خیلی راحت می‌تونم دست بندازم دور حلقش، خفه‌ش کنم و هر دومون رو بفرستم جهنم. (اگه بدفاز بشم، اتفاقات خوبی نمی‌افته).

آقا واقعا بح‌بح.🥲🥹

تبریک به اعضای حزب طرفداران قمیشی! آنتونی جاشوا، قهرمان سابق بوکس سنگین وزن جهان، از آهنگ سیاوش قمیشی برای آهنگ ورود خودش استفاده کرد. @MovieCottage

یادآوری امروز: مال دنیا هیچه. اندوختن بی‌معناست و ما صرفاً موجوداتی هستیم جاری، که در هر لحظه و هرجا از امکاناتی که هست بهره‌ش رو می‌بره و رهاشون می‌کنه. چیزی دور خودش جمع نمی‌کنه و گیرِ چیزی نمی‌شه.

من فکر می‌کنم برای اینکه بتونیم یک احساسی رو کنترل کنیم، باید چند مرحله برگردیم عقب‌تر و تنظیمات ذهن رو از اونجا انجام بدیم. مثلا وقتی حسادت مسئلیه که داره شما رو اذیت می‌کنه، اولا با خودتون روراست باشید و احساسی که دارید رو نگاه کنید و بفهمیدش. بعد یه مرحله برگردید عقب و از خودتون بپرسید: چرا چنین احساسی دارم؟ یه جواب احتمالی اینه: چون من ماشین دوستم رو ندارم. بعد از اینجا جراحی رو شروع کنید. به خودتون بگید خیلی از آدم‌های دیگه هم هستن که این ماشین رو ندارن الان و کسانی که این ماشین رو دارن هم تعدادشون کم نیست. حال خوب و خوشبختی هیچ‌کدوم از این دو گروه به‌هم گره نخورده. اینکه دوستم این ماشین رو داره، معنیش این نیست که من بدبخت و بیچاره هستم و ماشین نداشتنِ من هم، دوستم یا هر کس دیگه رو قرار نیست خوشحال یا حتی ناراحت کنه. همه مشکل از اینجا بوده که تو مسئله‌ی حسادت ما فکر می‌کردیم احساس خوشبختی ما گره خورده به ماشین یا احساس دوست‌مون. اگه سعی کنید روی بخش تحلیلی ذهن‌تون کار کنید، این مراحل رو خیلی سریع تو ذهن‌تون طی می‌کنید و خودتون روان‌درمانگر بهتری هستید برای خودتون تا هر کس دیگه. مرحله‌ی بعدی پذیرفتنه. که این بسته به مقاومت ذهنی‌تون ممکنه سه، پنج، هفت یا حتی ۳ هفته طول بکشه.

خدا رو شکر خیلی زود فهمیدم معمولا توصیه آدم‌ها سطحی‌تر از چیزیه که واقعیت می‌طلبه‌. مثلا وقتی به تو میگن: بعد از پیشرفتی که داشتی، مغرور نشو؛ چون غرور می‌تونه چیزهایی که به دست آوردی رو هم ازت بگیره. با خودت میگی خب باشه، مغرور نمی‌شم. اما وقتی تو موقعیت باشید، ذهن و احساسات شما نمیاد ازتون اجازه بگیره که سرورم آیا الان احساس غرور بکنم یا خیر؟ یا مثلا به خیلی‌ها میگن: روی فلان موضوع حساس نباش و ناراحت نشو! مگه میشه روی یکی آب جوش ریخت و بهش گفت نسوز؟ احساسات شما در اون لحظه‌ نمیاد چک کنه که قبلا چه تصمیمی درموردش گرفتید! بلکه دوست‌تون موفقیت‌ش رو از شما مخفی می‌کنه و شما ناراحت می‌شید. به همین سادگی. خب حالا شاید بپرسید پس راهکارش چیه؟ من روش خودم رو پیدا کردم. شما هم پیدا می‌کنید. اما تا همین‌جا بهتون بگم که خیلی از این موارد طبیعیه و اکثر توصیه‌های روانشناسی ممکنه زرد و آبکی باشه.

Repost from N/a
من احساس میکنم همه‌چیز به انرژی و احساس خودمون برمیگرده. امروز هیچ اتفاق غیرمنتظره‌ای نیوفتاد. من همون آدمِ دیشبم همراه با همون اتفاقات فقط دیگه نخواستم اون غم و رنج من رو توی مشتش بگیره و برای روحیات من تصمیم‌گیری کنه.

قشنگی‌های شما•🦋
قشنگی‌های شما•🦋

sticker.webp0.44 KB

عاقبت با جانِ خود، صلح و مدارا کرده‌ام کینه را شستم، به رویِ خود دری وا کرده‌ام پیکرم را ریشه‌ای در خاک و باران دیده‌ام در سکوتِ سبزِ جنگل، جان مصفا کرده‌ام تشنه بود این روحِ زیبا، تشنه‌ی آغوشِ من عاقبت این تشنه را مهمانِ دریا کرده‌ام با خدایِ مهربان در سینه خلوت کرده‌ام جانِ خود را با حضورش مست و شیدا کرده‌ام

ما نیازی نداریم همیشه قوی باشیم. نیازی نداریم همیشه جوابِ درست رو بدونیم. فقط کافیه به خودمون اعتماد کنیم که هر مسیری رو انتخاب کردیم، هر چقدر هم سخت بود، ما «ظرفیتِ وفق پیدا کردن» رو داریم. همون‌طور که تا امروز، از هزارتا شبِ تاریک و روزِ سخت عبور کردیم. پس دست از کنترل کردنِ آینده بردار. بذار جهان کارِ خودش رو بکنه و تو هم کارِ خودت رو. مسیرهای جدید ترسناکن، ولی تو دلِ همین ترس‌هاست که ما بزرگ می‌شیم، رشد می‌کنیم و تبدیل به نسخه‌ای می‌شیم که یه روزی بهش افتخار خواهیم کرد. نفسِ عمیق بکش. تو تنها نیستی، و همه‌چیز، دقیقاً تو بهترین زمانِ خودش، سر جای درستش قرار می‌گیره.🌊🤍

جا داره از {س‌.ق} بخاطر حضور امروزش کنارم تشکر کنم. که اگه نبود، برنامه‌ها، پیش نمی‌رفت. سایه‌ت مستدام بامعرفت‌.🤚🏻💙

آدم به مرور آروم می‌گیره و عادت می‌کنه.

در نگاه خَلق، از دیوانگان کم نیستم. فکر زخمی دیگرم، دنبال مرهم نیستم. ظاهرم چون بیدِ مجنون است و باطن مثل سَرو، از تواضع سر به زیر انداختم، خَم نیستم.

Repost from N/a
راستش، چیز دیگری هم هست که میخواهم: طبیعت. دلتنگ آن احساسم که روزی مرا وا می‌داشت آن‌قدر به برگ درختی خیره بمانم که چشم‌هایم تار شوند.

Repost from N/a
دلم برای فصل سرما تنگ شده. برای اینکه هوا انقدر سرد باشه پتورو تا روی سرم بکشم و بالشتم رو بغل کنم و بخوابم. برای اینکه بافت‌های خوشگل بپوشم. برای برف و باران و لبوهای داغ‌. برای صدای باران پشت پنجره‌ی اتاقم. برای اینکه زمین یخ بزنه و مامان بگه مواظب باش سُر نخوری. برای اینکه از شدت سرما مجبور بشم دست‌هامو با نفس‌هام گرم کنم.

امروز از اون روزهاییه دوست‌دارم توی اتاق بمونم، نه توی گوشی باشم، نه در دنیای واقعی با هیچ آدمی ارتباط بگیرم. اول سعی کردم بلند شم به کارهام برسم، دیدم نمی‌شه. سعی کردم بفهمم چه احساسی دارم. حالا می‌خوام بفهمم چرا؟ چندتا احتمال برای من وجود داره. ۱. بلاتکلیف بودن برنامه‌ی زندگیم چون هم منتظر جواب استاد هستم، هم منتظر جواب کارخونه، هم لپ‌تاپم پیشم نیست ۲. گرم بودن هوا باعث میشه نخوام از خونه برم بیرون و پس به کاری هم نمی‌رسم ۳. پی‌ام‌اس. خب الان که دقت می‌کنم همه‌ی این دلایل سهم خودشون رو دارن. حالا این سوال رو می‌پرسم که چگونه می‌تونم بهترش کنم؟ چندتا راه دارم: ۱. بپذیرم امروز این شکلیه و بمونم توی رختخواب ۲. یه بخشی از کارهای ضروری رو انجام بدم ۳. اهمیتی به احساسم ندم و به همه کارها رسیدگی کنم. برای این کار لازمه اول یک برنامه‌ریزی بکنم: ۱. رفتن به پلیس+۱۰ برای کارهای احراز هویت ۲. بیرون رفتن و پس گرفتن لپ‌تاپ (می‌تونم هم بذارم عصر که هوا خنک‌تر شد) ۳. باشگاه (دو هفته میشه که زانوم آسیب دیده و نرفتم باشگاه و امروز خیلی ازش فرار می‌کنم، حتی تصمیم گرفتم که دیگه کلا نرم، نمی‌دونم چی میشه، می‌تونم یا نه) ۴. تمرین کردن دیتابیس ۵. تکمیل پروژه و ارسالش برای استاد. خب این از برنامه‌ریزی. حالا در راستای «چگونگی» فکر کنم بهتره کارها رو به بخش‌های کوچیک تقسیم کنم تا ازشون نترسم و استرسم کم بشه. فکر می‌کنم شروع کردن از صبحانه بد نباشه، بعدم هر طور هست حاضر بشم و اول برم پلیس +۱۰ و بعدم برم سیستم رو پس بگیرم و بشینم پای کار. (نمی‌خوام واقعا! اه!!! من دلم می‌خواد بمونم تو اتاقم و نرم بیرون!😭).

جور با ما می‌کنی تا مِی‌ کنی، با که کردی آنچه با ما می‌کنی؟ می‌گُزینی هِجر بر وصل، ای رفیق! ترک یاران را چه یارا می‌کنی؟
رفیق اصفهانی

جناب صائب در جایی می‌گه: «از گریه ما هیچ دلی نرم نگردید». و چقدر من.

🦹🏻‍♀💖