uz
Feedback
مکتوباتِ زن آقا...☫

مکتوباتِ زن آقا...☫

Kanalga Telegram’da o‘tish

زن‌آقا تعریف نیست؛ شهرتِ منه. و این‌جا، حرف‌ها مکتوب می‌شوند با چاشنیِ روزمره. ناشناس: https://t.me/HarfChatBot?start=1f81bf5d1688

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
232
Obunachilar
-124 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kun
+330 kun
Postlar arxiv
از خراباتِ بقیع تا به خدا راهی نیست همت باده کشان از لبِ جام حسن‌ع است

دوستان؛ اون غضروف‌های اضافی‌تون که برای روز مبادا تو یخچال نگه‌داری می‌کنید رو، زحمت بکشید دوباره بذارید سرِ جاش— ترند برگشته!

«قوز بینی؛ ترند تازه زیبایی ۲۰۲۶

چقدر آقا امشب «پدر» بود. در موعد سالانه دیدار با بچه‌ها که هم را ندیدند، پیام جداگانه برایشان فرستاد. سلام بچه‌ها؛ همیشه پشت هم باشید. کسی جدایتان نکند ها. مراقب باشید زیاده اسراف نکنید. از دولتتان خوب حمایت کنید. بچه‌ها عبادت و یاد خدا جزو برنامه‌هایتان باشد ها. آسیب و موفقیت را باهم ببینید. اگر کسی زیر گوش‌تان خواند که آسیب‌های مادی که در جنگ دیدیم از آسیب‌های صهیونیست‌ها بیشتر بود، باور نکنید. من مطلع‌تر از دیگرانم‌. فکت ناگفته استفاده آمریکا از زیردریایی درجنگ را که کسی تاامروز نگفته بود، میگویم که باور کنید از سر اطلاع با شما حرف میزنم. چاقوکش‌ها آمدند بزنند، کتک خوردند. راستی بچه‌ها، گفتم که برای باران و امنیت هم حسابی دعا کنید؟

چقدر این خواهر موجودِ قشنگیه؛ چقدر خواهر نباشه زندگی آدم لنگه..

آره؛ منم امن ترین آدم هایِ زندگیم رو راهی کردم...

:))))
+1
:))))

میگفت: " گُلَم بودی و گُلاب کردنت طبیب‌های شهر جواب کردنت "

همین فضایِ سبزِ عاقبت‌بخیر شده… بخاطر همین روضه‌ها، اسمش شد بوستانِ حضرت فاطمه.

این شب‌ها که روضه‌ی فاطمیه شروع می‌شه… یهو انگار پرت میشم به بچگیم. به همون فضای سبز جلوی خونه‌ی پدربزرگم؛ جایی که ما بچه‌ها با کلی ذوق می‌رفتیم فرش می‌نداختیم، کفشا رو جفت می‌کردیم، و سر اینکه کی چای رو ببره، با هم مسابقه داشتیم. اون‌موقع فکر می‌کردم هرکی چای میبره جلو، یه قدم نزدیک‌تره به حضرت زهرا… پدربزرگم همیشه جلوی در می‌ایستاد؛ با احترام و دست‌به‌سینه. طوری خوش‌آمد می‌گفت که حس می‌کردی تو مهمون خودِ حضرت زهرا هستی، نه مهمون خونه‌ش. مادربزرگمم کنار دستش بود، همون‌طور مرتب و مهربون، مثل همیشه. و قشنگیش اینه که… هنوزم همین‌جوریه. هنوزم پدربزرگم تو همین فضای سبز روضه می‌گیره. هنوزم همون صدا، همون بو، همون حال‌و‌هوا… فقط ما بزرگ شدیم، موهای پدربزرگم سفیدتر شده و مادربزرگم شکسته‌تر. ولی احترامشون به مهمونا، عشقشون به حضرت زهرا، همونیه که بود. این شب‌ها که می‌شینم تو روضه، یهو دلم میره عقب… میرم همون بچگی‌ها، همون شبا که همه‌چی ساده‌تر بود، دل‌مون صاف‌تر بود. انگار یه چیزی ته دلم میگه: «این خونه سال‌هاس برای همین روضه‌ها نگه داشته شده…» فاطمیه که میاد، روضه‌ی پدربزرگم فقط یه مجلس نیست؛ یه دره که باز می‌شه به همه‌ی خاطرات قشنگ بچگیم… به همه‌ی چیزایی که هنوزم با یادش آروم می‌شم.

فاطمیه/۱۴۰۴
+3
فاطمیه/۱۴۰۴

آره آقایِ امام حسین؛ سرِ حر‌فمون بودیم و برایِ خونه‌مون کتیبه خریدیم....((((:

سخت ترین کار قبل از کار کردن تو معدن؛ یاد دادن نحوه‌ی کار با یه پیام‌رسان هست اونم به یه مادر.

sticker.webp0.11 KB

این عکس با همه‌ی عکسایِ آسانسوری‌مون فرق داره؛ چون اینجا آسانسورِ خونه‌ی سبز‌مونه...🪴
این عکس با همه‌ی عکسایِ آسانسوری‌مون فرق داره؛ چون اینجا آسانسورِ خونه‌ی سبز‌مونه...🪴

من همیشه نگرانِ محتواهای گالری پدرم بوده و هستم. و این نگرانی کاملا منطقی‌ه....

و جالب اینجاست که پخش هم شد.

sticker.webp0.19 KB

پدرم در یک حرکتِ انتحاری یه فیلمی که کاملا مسخره بازی گرفته شده بود رو فرستاده تلویزیون.