مکتوباتِ زن آقا...☫
Kanalga Telegram’da o‘tish
زنآقا تعریف نیست؛ شهرتِ منه. و اینجا، حرفها مکتوب میشوند با چاشنیِ روزمره. ناشناس: https://t.me/HarfChatBot?start=1f81bf5d1688
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
232
Obunachilar
-124 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kun
+330 kun
Postlar arxiv
Repost from [ماضیِ بعید]
از من مراقبت میکنه مثل شازده کوچولو از گلش، مثل سوسوکه از پونیو، مثل دندهها از قلب، مثل سرباز از وطنش.
پسرِ همسایه درسته که اون دخترِ من نیست و خواهرمه...
اما بیخود کردی با خواهرِ من دوستی(:
وقتی کارای عروسی و جهیزیه رو انجام میدم؛ بابام اینجوریه که، عجله نکن بابا تو اگر بری من خیلی دلم میگیره.
این روزا و شبا یه شادیِ بیصدا توی دلمه؛
از اون شادیها که توضیح نمیخوان، فقط حس میشن.
خونهمون هنوز خالیه،
ولی من هر شب هزار بار توش نفس کشیدم.
با چشم بسته، دکور چیدم،
گلدون گذاشتم، قهوه درست کردم
و با خیالِ نورِ آفتاب، لبخند زدم.
گاهی وسطِ خواب، صدای خندههام
از ذهنم میپیچه توی اتاق.
انگار آینده داره از لایِ رؤیاها میاد سمتم.
دلم گرمه به فکرِ چای دمکردن
توی آشپزخونهی خودم،
به پهن کردنِ فرشِ قرمزم،
به صدای قاشق و بشقاب،
به اینکه خونهم بوی سبز بگیره —
سبزِ زندگی، سبزِ آرامش.
نمیدونی چه حالی داره
وقتی هنوز کلیدِ درِ خونهت دستت نیست،
ولی دلت...
دلت هزار بار اون درو باز کرده
و سالهاست اونجا زندگی میکنه.
دقیقا اون لحظه خداروشکر کردم که مشکل از من نبوده ، وقتی که اول ترم این دختره بهم سلام کرد بهش گفتم ببخشید به جا نمیارم.
مگه یه نفر تو تابستون چقدر میتونه به صورتش ژل تزریق کنه و عمل انجام بده که وقتی میاد سر کلاسِ استادی که قبلا باهاش درس داشته، استاد بهش بگه جدید الورود مگه نیستی،چرا اومدی سر این کلاس؟؟
