قهوه تلخ
Kanalga Telegram’da o‘tish
ناشناس: http://t.me/BluChtBot?start=60a6a801bedeaa8f8f48
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
210
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+77 kun
+630 kun
Postlar arxiv
210
منم همیشه دوست داشتم، همچین چیزی رو تجربه کنم! شاگرد استادی بودن یکی از قشنگ ترین روابطیه که میتونم تصور کنم.
210
قصه ی دیگری که درباره ی او نقل میکنند و در ادبیات اروپائیان شایع می باشد، داستان خواب سقراط است که میگویند: سقراط شبی خواب دید یک مرغابی زیبایی که ما قو می گوییم آمد روی زانوی او نشست و بزرگ شد و بال و پر خود را گشود و به آسمان پرواز کرد و در همان حال آواز خوشی می سرود. روز بعد سقراط نگران تعبیر آن خواب شد، پس در حالی که از آن خواب گفت و گو میکرد افلاطون وارد شد و او جوانی ناشناس بود. سقراط به مجرد دیدن او ملهم شد که ورود این جوان به محضر او تعبیر خواب اوست.
210
میل به نوشتن چیزها یک میلِ کاملاً وسواسگونه است؛ برای کسانی که این میل را ندارند غیرقابلدرک است، و گاها ممکن است به صورت تصادفی کارآمد باشد ، در همان حدی که هر وسواسی سعی میکند خودش را موجّه جلوه دهد. گمان میکنم این میل یا از گهواره آغاز میشود یا اصلاً آغاز نمیشود.
210
یه جستار خوندم از جوآن دیدیون، موضوع هم این بود که چرا بعضیا دفترچه های یادداشت/ژورنال دارن و به طور کلی مینویسن!
210
برای ادامه زندگیم الزامیه خداحافظی رو خوب یاد بگیرم، خداحافظی با موسیقی خوب، خداحافظی با دوره اوج سینما، خداحافظی با ادبیات، با بچه های شاد، با نوجوانی های خلاق، با خانواده، با دوستان و کسانی که خیلی دوستشون دارم! باید خیلی خوب در آغوش بگیرم و رهاشون کنم به خاطراتم حتی اگر این آخرین کاری باشه که توی این دنیا میخوام انجام بدم.
210
آری قاعده چنین رفته است، هرکس که عشق را مُنکِر تر بُوَد چون عاشق شود در عاشقی غالی تر گردد:
منکر بودم عشق بُتان را یکچند
آن انکارم مرا بدین روز افکند!
210
تا اینجای کار فقط از رابطه ی بین کولیا و ایلیوشا خوشم اومده، رفاقتشون و داستان هایی که پشت سر گذاشتن اون صحنه دراماتیک چاقو زدن : «من به او محبت داشتم اما او در جواب به شکمم چاقو زد» و بعد مریض شدن و کنج خونه افتادن، یکی با غرور زیاد که میخواد تمام محبتش رو نثار اون یکی بکنه اما در آخر فقط بهش آسیب میزنه و اون یکی که از ابراز محبت های پرشور بیزاره اما :«حتی خود پسر هم نمیدانست چرا اما دستش را بلند کرد و آرام بر روی موهای ایلیوشا گذاشت»!
