fa
Feedback
قهوه تلخ

قهوه تلخ

رفتن به کانال در Telegram

ناشناس: http://t.me/BluChtBot?start=60a6a801bedeaa8f8f48

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
210
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+77 روز
+630 روز
آرشیو پست ها
The fact that he's alone and turning his back to the party, speaks of his melancholy!

photo content

این هم آواز همان قویی که پر گشوده به آسمان پرواز میکند.

منم همیشه دوست داشتم، همچین چیزی رو تجربه کنم! شاگرد استادی بودن یکی از قشنگ ترین روابطیه که میتونم تصور کنم.

قصه ی دیگری که درباره ی او نقل میکنند و در ادبیات اروپائیان شایع می باشد، داستان خواب سقراط است که میگویند: سقراط شبی خواب دید یک مرغابی زیبایی که ما قو می گوییم آمد روی زانوی او نشست و بزرگ شد و بال و پر خود را گشود و به آسمان پرواز کرد و در همان حال آواز خوشی می سرود. روز بعد سقراط نگران تعبیر آن خواب شد، پس در حالی که از آن خواب گفت و گو میکرد افلاطون وارد شد و او جوانی ناشناس بود. سقراط به مجرد دیدن او ملهم شد که ورود این جوان به محضر او تعبیر خواب اوست.

میل به نوشتن چیزها یک میلِ کاملاً وسواس‌گونه است؛ برای کسانی که این میل را ندارند غیرقابل‌درک است، و گاها ممکن است به صورت تصادفی کارآمد باشد ، در همان حدی که هر وسواسی سعی می‌کند خودش را موجّه جلوه دهد. گمان می‌کنم این میل یا از گهواره آغاز می‌شود یا اصلاً آغاز نمی‌شود.

یه جستار خوندم از جوآن دیدیون، موضوع هم این بود که چرا بعضیا دفترچه های یادداشت/ژورنال دارن و به طور کلی مینویسن!

برای ادامه زندگیم الزامیه خداحافظی رو خوب یاد بگیرم، خداحافظی با موسیقی خوب، خداحافظی با دوره اوج سینما، خداحافظی با ادبیات، با بچه های شاد، با نوجوانی های خلاق، با خانواده، با دوستان و کسانی که خیلی دوستشون دارم! باید خیلی خوب در آغوش بگیرم و رهاشون کنم به خاطراتم حتی اگر این آخرین کاری باشه که توی این دنیا میخوام انجام بدم.

Music Died.

Repost from N/a
من واقعا یه tea-thinker ام.

But you

I hope that you can feel it Cause nobody else can heal it

آری قاعده چنین رفته است، هرکس که عشق را مُنکِر تر بُوَد چون عاشق شود در عاشقی غالی تر گردد: منکر بودم عشق بُتان را یکچند آن انکارم مرا بدین روز افکند!

خوندن کتاب «مرگ آرام» اونم توی مترو اصلا ایده ی خوبی نبود، شیش بار نزدیک بود گریه کنم.

photo content

تا اینجای کار فقط از رابطه ی بین کولیا و ایلیوشا خوشم اومده، رفاقتشون و داستان هایی که پشت سر گذاشتن اون صحنه دراماتیک چاقو زدن : «من به او محبت داشتم اما او در جواب به شکمم چاقو زد» و بعد مریض شدن و کنج خونه افتادن، یکی با غرور زیاد که میخواد تمام محبتش رو نثار اون یکی بکنه اما در آخر فقط بهش آسیب میزنه و اون یکی که از ابراز محبت های پرشور بیزاره اما :«حتی خود پسر هم نمیدانست چرا اما دستش را بلند کرد و آرام بر روی موهای ایلیوشا گذاشت»!

Herkes bеyaz, bi' ben mi karayım?

من رو به فکر فرو برد منم راجبش نوشتم
من رو به فکر فرو برد منم راجبش نوشتم

Come on Superman say your stupid line :