uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

Coconut diaries

Coconut diaries

Kanalga Telegram’da o‘tish

جایی برای گفتن حرفایی که شنونده خاصی ندارن! دامپزشک پاره وقت، اورثینکر تمام وقت! https://t.me/HarfChatBot?start=9ad896d132fa

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
263
Obunachilar
+124 soatlar
+17 kun
+1030 kun
Postlar arxiv
یکیتون ولی خوشش نیومد لفت داد:)))) شماها هم حس ناکافی بودن میدینا

خوشحالم که شنبه‌است فردا، داره از بیمارستان خوشم میاد. از رفت و برگشت با مورچه هم خوشم میاد. از اینکه هرروز صبح قرار نیست به چی پوشیدن فکر کنم هم خیلی بیشتر راضی‌ام.

صدای روز جمعه ما.

Faramarz-Aslani-Dstam-Begir-128.mp35.55 MB

Faramarz-Aslani-Del-Asireh-128.mp33.09 MB

عصر یواش پنجشمبه.
+1
عصر یواش پنجشمبه.

دارم کاری رو انجام میدم که همه بهم می‌گفتن انجام ندم ولی خب کی قراره بعدا بابت حسرتی که از انجام ندادنش می‌خورم بهم جایزه بده؟

سوال امروز اینه که: ما واقعا همون‌چیزی هستیم که بقیه درموردمون میگن یا خودمونو به چیزی که بقیه میگن تبدیل کردیم درحالی که شخصیت متفاوتی داریم؟

سطح کورتیزولم به قدری بالاست که همینجوری دارم می‌لرزم ولی بالاخره یک قدم جلوتر رفتم😮‍💨

دوست دارم درموردش برم گم و گور شم.

تو زیبا شده بودی در همان لکه نور.

چقدر جالبه که ورژن‌های مختلف دوستام رو حین رابطه با آدم‌های مختلف دیدم و خودشون هم متناسب با رابطه، تغییر کردن!

از اینکه کمکی هم ندارم و تنهام دوست دارم یه گوشه برم گریه کنم.

ترسیده‌ام و استرسی‌ام و همیشه اینجور وقتا منفعل می‌شم ولی دقیقا منفعل بودن چیزیه که بیشتر به دردسرم می‌اندازه، حداقل تو این مورد.

هرلحظه ممکنه بخاطر اینکه نمی‌دونم با زندگیم چیکار کنم، برم تخصص بخونم.

نورپردازی توی زیبایی فضاها خیلی خیلی مهمه و نمی‌دونم چرا انقدر بهش کم‌توجهی می‌شه.

یادتونه از شوقم برای صبحونه‌های بیمارستان گفته بودم؟ دانشگاه برخلاف سال‌های قبلش یهو تصمیم گرفته صبحونه گرم بده، در نتیجه همه صبح زود میرن سلف و هیشکی نمیاد صبحونه بخوریم:))))))) باز من برای یه چیزی ذوق کردما!

در مواجهه با بچه‌های کلاسمون همیشه این حس رو می‌گیرم. این حس که همه زرنگ و پرتلاش‌ان و من مدام دارم جا میمونم. همیشه بقیه چندقدم جلوترن، بقیه هر ظرفیتی که وجود داشته رو گرگ‌وار اشغال کردن و من بره طفلکی جا موندم و دریده شدم.

امروز دوباره برگشتم به حس خودسرزنشی و ناکافی بودن. لعنت.

اینکه تعمیرکار آبگرمکن معتمد دارم هم حس مردای پنجاه ساله رو میده بهم، یه حس غریبیه:)))))