uz
Feedback
اتاقی از آنِ خود

اتاقی از آنِ خود

Kanalga Telegram’da o‘tish

@fgoli68 اتاقی از آنِ خود، نام یک رمان، نوشته ویرجینیا وولف است.

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
198
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-27 kun
-630 kun
Postlar arxiv
الان از شنیدن یه خبری ناراحت شدم. زنی که به نظر می‌اومد هیچ مشکلی توی زندگی نداشته باشه، با دوتا بچه دنبال نفقه گرفتن از شوهرش هست که دو ماهه هیچ‌ خبری ازش نشده و در واقع زن و بچه رو رها کرده. سالها پیش رخشان بنی اعتماد فیلم قشنگی ساخت به اسم زیر پوست شهر. احساس میکنم زیر پوست شهر، پر از زخم و دمل هست. درحالیکه در بیرون، به شدت تظاهر به خوب بودن و عادی انگاری میشه. جامعه به شدت بیمار شده و فضاهای مجازی دارند این ویروس رو به سرعت منتشر می‌کنند. گاهی هیچ چیزی نمی‌تونم بنویسم درمقابل این احساس عجیبی که نسبت به آدمها دارم. روزگار غریبی‌ست نازنین

Shadmehr Aghili - Esmam Dare Yadam Mire [128].mp35.42 MB

😍😍
😍😍

یک چیز جالبی که در پسر داشتن هست، همین فراوانی ماشین‌های اسباب بازی است مخصوصا اگر بچه‌ی شما ماشین‌باز باشد. هروقت حرف جایزه می‌زنم می‌پرسد ماشینه؟! از کتابی خوشش می‌آید که تویش ماشین داشته باشد و از قسمت‌های پپا، عاشق آن قسمت‌هایی است که ماشین آتش‌نشانی و حفاری دارد و بازی موردعلاقه‌اش ماشین‌بازی است و توی گوشی هم عاشق دیدن ویدئوی ماشین‌ها در یوتیوب است. این همه علاقه به ماشین در یک پسربچه سه ساله، واقعا جالب است. چه چیزی در ژن‌های دختر و پسر تفاوت دارد که یکی عاشق خاله‌بازی می‌شود و آن یکی ماشین بازی! ما در حین گشت زدن توی شهر یا وقتی سوار اسنپ هم می‌شویم، ماشین‌ها را رصد می‌کنیم. مثلا پسرم داد می‌زند و می‌گوید «مامان آمبولانس!» یا مثلا «من یه کامیون زرد دیدم!» یا مثلا وقتی دارم با سرعت رانندگی می‌کنم، با دیدن ماشینی که کنار خیابان مشغول خاک‌برداری است، راهنما می‌زنم، سرعتم را کم می‌کنم، کنار می‌روم و می‌گویم مهراد! بیل مکانیکی رو ببین‌! گالری گوشی من پر از عکس‌هایی است که از بچه‌ام در کنار اتوبوس‌ها و تریلی‌های پارک شده در خیابان گرفته‌ام. چند وقت پیش مشغول پیاده‌روی بودیم که بدنه‌ی یک جرثقیل قرمز رنگ را از میان حصار فلزی زمینی در حال ساخت و ساز، دید و دلش می‌خواست پیشش برود! خلاصه ما از نگهبانی اجازه گرفتیم و از شکاف کوچک میان حصار داخل رفتیم تا پسرک بتواند از نزدیک، جرثقیل قرمز را ببیند! بله، مادر یک پسربچه بودن، شما را به کارهای عجیب زیادی وا می‌دارد! هرچند هنوز هم نیاز به تمرین دارم چون نمی‌توانم به درستی لودر را از بیل مکانیکی تشخیص بدهم!

در فرصتی که داشتم، یک کیسه پر از اسباب بازی‌ جمع کردم (اسباب بازی‌ها که نود و نود درصد ماشین هستند را چندوقت یک بار جمع میکنم چون وقتی خیلی زیاد می‌شوند بچه به آنها بی‌توجه می‌شود و اسباب بازی‌ها هم از این موضوع رنج می‌برند، برای همین جمعشان می‌کنم و می‌گذارم کنار. ) دو سه ماه بعد یک روز که بهانه می‌گیرد، مثل فرشته‌ی مهربان می‌روم و بر حسب تصادف، یکی‌شان را می‌آورم. چندوقت پیش می‌گفت من یک ماشین آبی می‌خواهم و منم یک ماشین آبی از توی کارتن کنار گذاشته‌ها پیدا کردم و برایش آوردم. البته این قضیه، مثل خیلی از چیزها، تیغ دولبه است و اگر ادامه پیدا کند، خیلی زود وظیفه‌ی شما این می‌شود که نه مثل یک فرشته‌ی مهربان، که مثل غول چراغ جادو، یکی یکی آرزوهای بچه را برآورده کنید و مثلا هرطوری شده یک وانت قرمز برایش بیاورید! خلاصه با این روش، هم اسباب بازی‌ها خوشحال‌ترند هم بچه و هم مامان بچه که دیگر مجبور نیست ششصد تا کامیون و تریلی و بیل مکانیکی و لودر را از روی زمین و هوا جمع کند!

حتی خانم هیپبورن هم از اومدن ماه مهر خوشحاله!
حتی خانم هیپبورن هم از اومدن ماه مهر خوشحاله!

چرا همه از اومدن پاییز و شروع مهر ماه اینقدر خوشحالند؟! هوا خنک شده؟ بارون اومده؟! برگا دارن می‌ریزن؟! چه اتفاقی افتاده جز اینکه صبح‌ها ترافیک‌ها وحشتناک شدن. هوا آلوده‌تره. هر بچه مدرسه‌ای یک ماشین دربست به سوی مدرسه!

🔴 فروش ویژۀ ترجمان آغاز شد 🔺 از تاریخ ۲ تا ۱۱ مهرماه می‌توانید با مراجعه به فروشگاه اینترنتی ترجمان (tarjomaan.shop) تمامی کتاب‌ها و مجلات را با تخفیف‌های ویژه (تا ۷۰ درصد) خریداری کنید. 🔺 در صورتی که بیشتر از ۷۰۰هزار تومان خرید کنید، ارسال سفارشتان رایگان خواهد بود. 🔺 پیگیری سفارش و ارتباط با ما فقط ازطریق شبکه‌های اجتماعی مقدور است. 🔗 صفحه‌های اینستاگرام ترجمان: 🔸 tarjomaan 🔸 tarjomaanpub 🔗 آیدی پاسخ‌گویی در تلگرام: @Tarjomaaan @tarjomaanweb

نیاز دارم با یه نفر، یه بحث فلسفی درباره‌ی زندگی داشته باشم. نیاز دارم خیلی از باورهام رو به چالش بکشم. علاقه‌مندان به آیدی من پیام بدن ببینیم بحث شکل می‌گیره یا نه!

میان این همه مهمان چقدر تنهایم میان این همه ناخوانده کفش های تو نیست!

آه که تار و پود من رفت به باد عاشقی جامه‌ی تقوایی که من در همه عمر بافتم

فرقی نمی‌کرد چه ساعتی از خواب بیدار شده باشم. زن زودتر بیدار شده بود و توی ایووان نشسته بود و داشت با دستهایش کاری می‌کرد که دو روز بعد وقتی نزدیک‌تر نشستم فهمیدم پشم شانه می‌کند‌. بعد پشم‌های شانه شده را به آن یکی زن می‌داد و او نخ می‌ریسید. تمام آن چندروز و روزهای بعدش به این فکر کردم اگر آنها زندگی می‌کنند، ما چکار میکنیم؟! و اگر این که ما می‌کنیم، زندگی است پس آنها چکار دارند می‌کنند!

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت

چه یادداشت خوبی... چه کلیدواژه‌ی خوب و بدیعی؛ زنان در رقابت با خودشان! این هم یکی از آن چیزهایی است که می‌شود درباره‌اش نوشت!

#یکم دوستِ عزیز و همدلی برایم نوشته بود «چرا زن‌ها باید این‌قدر درگیر کار و فضای بیرون باشند که فقط به مردان نشان بدهند، کمتر از آن‌ها نیستند؟» این را در تایید و تحسین من بابت تصمیمم برای پایان کار تمام‌وقت نوشته بود. من آن حسِ دل‌نگرانی و نوعِ مراقبت پنهانِ توی نوشته را با توجه به شناختم از او درک کردم؛ اما راستش جمله را درباره خودم و بسیاری از زنانِ دیگر صادق ندیدم. زنان مدت‌هاست که از مرحله اثباتِ خود به دیگری، به‌ویژه مردان عبور کرده‌اند. جدا از انگیزه‌های درونی، حداقل در گفت‌وگوهای درون‌گروهی زنان هم، حرفی از این‌که فلان کار یا فلان دغدغه را باید برای اثبات خودم به دیگری به سرانجام برسانم، شنیده نمی‌شود. اما به‌نظرم، زنان وارد ساحتِ دیگری از رقابت شده‌اند و آن رقابت با خود است. شکلِ سخت‌تری از رقابت که به‌گمانم، رنج و فرسودگیِ بیشتری دارد. در رقابت با دیگری، آدمی خودش را وقف تلاش برای رسیدن به فردِ دیگری می‌کند که از نظر توانمندی احتمالا شبیه خودِ اوست، اما اویِ دیگر به‌واسطه جنسیت یا طبقه، امتیازهای بیشتری دارد که ما نداریم. پس باید در تقلا باشیم تا با تلاش چندبرابری به همان جایگاهی برسیم که او حضور دارد. در رقابت با خود، دیگری در میان نیست. تو خودت را با خودت می‌سنجی. با شکلی ذهنی از خودت که بی‌اندازه مطلوب و دلبخواه است و احتمالا این تصویر ذهنی هم باید برآیندِ هزارتا چیز دیگر باشد. بنابراین شکلِ مهیب‌تر و سخت‌تری از رقابت است. بیشتر، تو را به رنج می‌اندازد و تقلای بیشتری می‌طلبد. رقابت با خودِ تویِ ذهن، به‌مراتب سخت‌تر از رقابت با دیگری در عالم واقعیت است. بنابراین، زنان برای داشتن کنش، عاملیت بیشتر و اثرگذاری چشمگیرتر در خانه و اجتماع، بیشتر از هر وقت دیگری به خودشان سخت می‌گیرند: رقابت با یک قهرمانِ ساخته‌شده توی ذهن و رساندن خود به آن. من این روزها دارم این را در خودم می‌بینم و زن‌های دیگری که دوستان و آشنایان من هستند. #دوم به تجربه‌های مهم و کارهای ارزشمندی که در دو سال گذشته انجام داده‌ام، فکر می‌کنم. بابت‌شان خرسندم. و البته غمگین. فکر می‌کنم مگر اهمیت همه کارها در پیوستگی و مداوم بودن‌شان نیست؟ چه چیز باعث شد که آن‌همه پرعجله و با شتاب، خودم را تماما وقفِ چیزهایی بکنم که اگر در زمانِ دیگری هم انجام‌شان می‌دادم، هیچ اتفاقی نمی‌افتد؟ چی باعث شده بود که من بروم روی تردمیلی که هیچ دلش نمی‌خواهد لحظه‌ای بایستد تا من نفسی تازه کنم؟ بله. همان قهرمان توی سرم که مدال به دست ایستاده توی لحظه‌هایم و جز اندک‌موقعیت‌ها، هیچ مرا مستحقِ آن مدال توی دستش نمی‌داند و مدام تکرار می‌کند: «یه‌کمی بیشتر...». «یه‌کمی بیشتر» در این دورِ باطل رقابت با خود هیچ‌گاه قرار نیست تمام شود، بنابراین باید از روی تردمیل پیاده شوم؛ حتی اگر احساس کنم کفش‌های کتانی‌ام را با چسب غلیظی به این تردمیل چسبانده‌اند. #سوم دو هفته است که دارم فکر می‌کنم دانشگاه چطور این همه توی ذهنم بزرگ شد که مدال طلا را از دست‌های زنِ توی سرم گرفت و گفت اجازه بده من ببینم چقدر مستحق این مدال است؟ من هیچ‌وقت در این سیستم پرتبعیضِ مبتنیِ بر نمره، مستحق این مدال نبوده‌ام، همین‌طور مستحقِ آسودگی و طی کردن بی‌قید و شرط مسیر. دانشگاه، خودش بازتولیدکننده نوعی خشونت علیه خود است؛ من چطور دم به تله دادم و این‌همه به جایگاهِ رفیعی رساندمش که حالا تاب‌وطاقتم را گرفته است؟ مهرماه امتحان دارم. قرارهای دوستانه و کارهای زنانه و برنامه سفرم را طوری سفت‌وسخت می‌چسبم که خودم را شیرفهم کنم، این زندگی است که اهمیت دارد؛ چون همه‌چیز باید در خدمتِ همین زندگی باشد. نه زندگی در خدمت همه این‌ها. #خویشتن_نویسی

نتوانستم این یادداشت را تمام کنم. راستش آنقدر این موضوع شاخه‌ها و زیرشاخه‌های فراوان دارد که به نظرم باید یه کتاب درباره‌اش نوشت. پرداختن به مساله زنان بدون در نظر گرفتن فیزیولوژی آنها و به هم ریختگی ماهیانه‌ی هورمون‌ها و قاعدگی، بیهوده است. این موضوع همیشه برای من دغدغه بوده و همیشه دوست داشته ام درباره‌اش بخوانم و بنویسم. موضوع «زنان علیه زنان» که شهلا زرلکی درباره‌اش نقد و نظرهای خوبی مطرح و منتشر کرده است، در چنین پژوهش‌هایی جایش خالی است! حقیقت است که جامعه‌ی ما غیر از مرخصی زایمان، خدمت خاصی به زن‌ها پس از مادر شدن نکرده است که آن هم یک حق مسلم است!

05 Pol.mp313.54 MB

صبح دیدم هوا خوب است. همان هوایی که ماه‌ها منتظرش بودم. برگشتیم خانه دوچرخه را گذاشتیم و من کیفم را عوض کردم و رفتیم توی ایستگاه اتوبوس ایستادیم که برویم پارک. دو سال پیش این مسیر تا پارک را که پر از سربالایی و سرپایینی بود، با کالسکه می‌رفتم‌. حتی پیاده روی هم با کالسکه می‌رفتم‌. حالا دیگر آن زن بلندهمت سابق نیستم که همسایه‌ها وقت دیدنم بگویمد ماشاالله به اراده‌ت. سخت بود ولی می‌چسبید. عرق ریزان خودم را می‌رساندم به بوستان بزرگ دوتا خیابان پایین‌تر و آنجا زیر درختهای انبوهش و سایه‌‌ی همیشگیش، پیاده روی‌ام را تا چهل دقیقه ادامه می‌دادم. تازه ساعت هوشمند خریده بودم و حساب دقیقه‌ها و کالری‌های سوزانده شده را هم داشتم. وقتی بچه را می‌گذاشتم توی کالسکه، با جهانی که از آن طرد شده بودم آشتی می‌کردم. بعد زیر همان سایه‌ها می‌نشستم و نسکافه‌ام را توی آب جوش حل می‌کردم و از لیوان پلاستیکی‌ام روی لبه‌ی چمن‌ها عکس می‌گرفتم‌‌. چه کسی جز من اینها را یادش هست؟! چه کسی جز من از مسیری که آمده‌ام خبر دارد؟! هزاران عکس از بچه در آن روزها دارم. در زیر همان سایه‌ها و نشسته روی چمن‌های سبز. عکس‌هایی مربوط به یک سالگی. توی همین پارک وقتی بچه توی کالسکه به خواب می‌رفت، به دوستانم زنگ‌ می‌زدم و حرف می‌زدم یا فلانی را به جشن تولد یک سالگی دعوت می‌کردم. این پارک به وقت از دست رفتن پناهگاه‌های قبلی، بهترین پناه بود. سایه‌ی خنک درختان و دیواره‌های سنگی باغچه‌ها و چمن‌های در حال اهتزازش، برایم الهام بخش بود. آنجا برای من تداعی بخش خاطرات و آتلیه عکاسی با بک‌گراند‌های سبز و آبی بود. حالا دوباره همان جا بودم، در روزی که هوا بهترین هوای سه ماه گذشته بود. پسرم کنارم راه می‌رفت و با ماشین‌هایش بازی می‌کرد و من با دست‌هایی آزاد، بدون آنکه کالسکه‌ای را روی زمین سنگی به زحمت راه ببرم برای خودم راه می‌رفتم و آن وقت‌ها را به یاد می‌آوردم. فکر می‌کردم چه بد که مسیری که پشت سر گذاشته‌ایم را نمی‌بینیم. کاش خدا برایمان از همه‌ی روزهای زندگی تایم لپسی می‌فرستاد. کاش در خلقتمان چنین امکانی را داشتیم که گاهی آن روزها را ببینیم. روزهایی که فکر می‌کردیم تمام نمی‌شوند، برای سرپا ماندن تلاش می‌کردیم. روزهایی که زور می‌زدیم زندگی را دوست داشته باشیم. امروز هم یکی از همان روزها بود. پارک دوباره آغوشش را برای من باز کرده بود. شاید هم خدا بود که تنهاییم را بهتر از هرکسی می‌فهمید و بعد از مدتها من را به جشن سایه‌ها و سبزی‌ها برده بود.

‌ اگر کسی خصوصیتی را در حد کمال داشته باشد به فکرش خطور نمیکند که آن را به معرض نمایش بگذارد. نعلی که صدا میکند حتماً یک میخ کم دارد.» آرتور_شوپنهاور در_باب_حکمت_زندگی