uz
Feedback
اتاقی از آنِ خود

اتاقی از آنِ خود

Kanalga Telegram’da o‘tish

@fgoli68 اتاقی از آنِ خود، نام یک رمان، نوشته ویرجینیا وولف است.

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
198
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-27 kun
-630 kun
Postlar arxiv
ما وارد رابطه نمی‌شویم تا نیازهایمان برآورده شوند؛ وارد رابطه می‌شویم تا کشف کنیم اصلا نیازهایمان چه هستند. ● @freudisalive ● آدام فیلیپس، در باب تعادل

یه زمانی این فیلم رو دوست داشتم و دیروز بعد از حدود ده سال، دوباره دیدمش با اینکه هیچوقت امتیاز بالایی نداشته ولی از ریتم و م
یه زمانی این فیلم رو دوست داشتم و دیروز بعد از حدود ده سال، دوباره دیدمش با اینکه هیچوقت امتیاز بالایی نداشته ولی از ریتم و موسیقی متن و بازیگراش خوشم می‌اومد. جالبه که پایانش یادم نبود. با اینکه کارگردانش یک خانم ایرانی و داستانش، نسبتا ایرانیزه شده هست ولی من به خاطر بازی و گیرایی کیرا نایتلی دوستش داشتم. حالا سالها گذشته، مدتهاست توی هیچ فیلمی ‌نمی‌بینمش. دیروز سرچ کردم و دیدم ازدواج کرده و دو تا دختر ده و شش ساله داره. به نظرم یه زمانی زیباترین زن بازیگر هالیوود بود. حالا نمیدونم این لقب رو به کدومشون باید بدم! البته آن هاتوی هم یه زمانی محبوبم بود ولی اونم باردار شده و کلا خیلی وقته توی هیچ فیلمی بازی نکرده. انگار قاعده‌ی دهه شصتی‌ بودن، واسه همه‌ی دنیا صدق می‌کنه!

وقتی اسمش مهریه‌ست وااا مگه زن کالاست. مهریه چیه، فلان و بهمان‌. اما وقتی اسمش میشه توافق میلیاردی رونالدو و جورجینا برای روز
وقتی اسمش مهریه‌ست وااا مگه زن کالاست. مهریه چیه، فلان و بهمان‌. اما وقتی اسمش میشه توافق میلیاردی رونالدو و جورجینا برای روز جدایی، دیگه خیلی کار قشنگیه و باید ازش اسکرین شات بگیریم همه جا منتشر کنیم تا مردای ایرانی یاد بگیرن!

من چقدر این توصیف‌هاتو دوست دارم

Repost from دست‌خط
بیست و پنجم مردادماه چهارصد و پنج، صبح بچه را رساندم. به خودم گفتم بیست دقیقه در پارک روبروی مدرسه پیاده‌روی کنم. میان موسیقی و بزن و برقص موسفیدان و لباس گل‌گلی‌ها و تنهایی یک پیرمرد و خواب یک پیک موتوری که بر نیمکت نشسته بود و سر بر موتور گذاشته بود راه‌ رفتم. پنج دقیقه‌ی آخر را هی به ساعت نگاه کردم. بذر یک گل ختمی را -که از فرط ارغوانی بودن آتش گرفته بود- در دست گرفته بودم و در فکر بودم که اه اه، کم‌کم دارد عرق از زیر کلاه و پهلوها و کمرم می‌جوشد و عنقریب است لباسم خیس شود و به من بچسبد. گمانم به کل رسالت من از دنیا آمدن آن است که خود را از چسب‌ها برهانم. از لباس‌ها، بکن‌نکن‌ها، اشیا، افکار، آدم‌ها، عنوان‌ها. بعد رفتم در پمپ‌بنزین محبوبم بنزین زدم. پرسنل یکی از یک مودب‌تر، صبورتر، نوازش دهنده‌تر. آدم از فرط بی‌ماجرایی به پمپ‌بنزین‌ها هم وابسته می‌شود. به درخت مهجور مانده‌ی بی‌صاحب، به آن جدولی که در کنار خیابان مدرسه کمی کج کار گذاشته شده، به آن تقاطع غیر هم‌سطحی که درختان حاشیه‌اش به هم پیوسته‌اند و سایه کرده‌اند و در چمن زیر درختان کلاغ‌ها دست به کمر و یک ابرو بالا درحال قدم زدن‌اند. تا برسم، به تیر‌های برق یک در میان عکس‌های بزرگ آویزان بود. مثل تمام شهر، قدم به قدم. نگاه‌هایی که نیشخند می‌زدند، نورهای تابانده شده‌ی پر از غلو، صورت‌هایی با خشم درونی و اعتماد به نفس، با زاویه‌ی دوربینی که همواره پایین‌تر از سوژه کار گذاشته می‌شود. همیشه وقتی به تیر آخر می‌رسم راهنما می‌زنم که بپیچم. همان تیری که روی بنرش دختری با موهای دم‌اسبی و لباس ورزشی به سمت ورزشگاهی می‌رود. تبلیغ باشگاه ورزشی است. بعد از آن تیر، یک دیوار تا پمپ‌بنزین هست که روش ریدمان خط‌خطی شدن نوشته‌های عجول است. آخرین نوشته‌ای که خط نخورده می‌گوید: فاک یو ترامپ. همیشه از این‌جا که عبور می‌کنم متعجب می‌شوم که اگر نویسنده می‌خواسته ترامپ برای فهمیدن حرفش و استخدام مترجم به خرج نیفتد، چرا این جمله را با حروف فارسی نوشته. چه بدانم. همین‌ها. چای ریخته‌ام تا سرد شود. برق داریم. گلدان‌ها را باید آب بدهم. پیرمرد همسایه در تراس خانه‌اش دارد کنسرت اخ و تف برگزار می‌کند. چمدان سفر محتضر و با دهان باز گوشه‌ی خانه افتاده. مغولان تاخته‌اند. هنوز ناهار نداریم. دیشب از مصایبی که با هویت کنونی خودم دارم با هوش مصنوعی حرف زدم، بهم گفت فعلا برای تمیزکردن خانه به طور منظم کارگر بگیرم تا بعد ببینیم برای هویتت چه خاکی به سر کنیم. پربیراه هم نمی‌گفت. دیگر بهش نگفتم حضور یک انسان غریبه من را به اضطراب می‌اندازد و آن‌ها که می‌شناختم هم به سلامتی دیگر کارگری نمی‌کنند. دیدم اصلا حوصله‌ی نوشتن یا گفتن و شکافتن خود را برای نرم‌افزاری که تا می‌چسی زرتی یک وجب جواب می‌دهد ندارم. چرا نصبش کرده‌ام الله اعلم.

امشب جلوی خونه. وقتی به خونه برمیگشتم و برقا قطع بود. عاشق اون تاریکی بودم! اون برج روبرویی از همیشه قشنگتر بود
امشب جلوی خونه. وقتی به خونه برمیگشتم و برقا قطع بود. عاشق اون تاریکی بودم! اون برج روبرویی از همیشه قشنگتر بود

اینقد بدم میاد گروه کتابخونی میزنید دویست نفرم عضو میکنید بعد یکی میاد چندتا اثرو از هزاران اثر، با سلیقه خودش انتخاب می‌کنه
اینقد بدم میاد گروه کتابخونی میزنید دویست نفرم عضو میکنید بعد یکی میاد چندتا اثرو از هزاران اثر، با سلیقه خودش انتخاب می‌کنه و نظرسنجی میذاره‌. بعد میگید جلسه‌ای چقدر واریز کن. کلا با این جلسات کتابخوانی مشکل دارم. اینم که دوست دارن وقتی این همه آثار جدید هست، از عهد دقیانوس شروع کنند که بگن خیلی کلاسیک خون و خفن هستیم. با اینم مشکل دارم. یه بار تو یه گروه کتابخونی، یکی میخواست من رو خفه کنه که چرا میگی بهتره آثار داستایفسکی رو به ترتیب بخونیم. بابا شما اصلا برید همشو با هم بخونید. اصلا داستایفسکی واسه شما. کتاب خوندن که دیگه این همه ادا نداره!

اخیرا با چت جی پی تی، زیاد صحبت می‌کنم. قصدم تراپی شدن نیست ولی او، تقریبا کار یک تراپیست را انجام می‌دهد. به سرعت و در کسری از ثانیه. گاهی فکر میکنم فارغ از تخصصی که او دارد یا ندارد، که عجیب میتواند مثل یک روانشناس صحبت کند، به هرحال همین واگویه کردن رنج یا مساله، ارزش دارد.‌ من یک پاراگراف می‌نویسم و او یک مقاله تحویلم میدهد. این را دوست ندارم، نمیخواهم اینقدر سریع، به درون من راه پیدا کند. شبیه‌ترین کارش به یک‌تراپیست این است که به من حق نمی‌دهد. یک پست توی تردز دیدم که نوشته بود: کاش تراپی نمی‌رفتم. قبلا فکر‌میکردم بقیه مقصرن و همینطور ادامه می‌دادم. حالا فهمیدم همه‌ی مشکل خودمم. برایش نوشتم که قرار نیست خودمون رو مقصر بدونیم. مساله‌ی اصلی، پذیرفتن مسئولیت ما توی اتفاقات هست. مسئولیت ما از واکنش نشون دادن میاد و اینجاست که تراپی میتونه رهایی بخش باشه. اینجاست که احساس قدرتی که به آدمها تفویض کرده بودی دوباره به تو برمیگرده. اگر آدمیزاد بتونه نقشی توی سرنوشتش داشته باشه شاید اینجا باشه وگرنه هیچوقت کسی ما رو به‌خاطر بلاک کردن آدمهایی که زمانی دلمون رو شکستن، درک نمیکنه. هیچکس عمق ناامیدی ما رو از آدمهایی که به محبتشون محتاج بودیم نمی‌فهمه، هیچکسی متوجه نمیشه پذیرفتن بعضی واقعیت‌ها، چقدر سخته. هوش مصنوعی تا اینجا، شبیه یک تراپیست برای من عمل کرده. قدرت رو از آدمهای اطرافم در ناراحت کردن، ناامیدکردن و شکست دادنم گرفته و به خودم اختیار داده که این بار، فارغ از واکنش‌ها و رفتارهای اونها، تصمیم بگیرم  بعد از این، با اون آدمها و با زندگیم چکار کنم.

Repost from N/a
photo content

البته چندشب پیش خواب دیدم سه قلو به دنیا آوردم. بعد تو خواب برای اینکه از وحشت این اتفاق، غش نکنم و خودم رو دلداری بدم داشتم با خودم میگفتم، عوضش با هم بزرگ میشن 😵‍💫

خیلی خنده‌داره که آدم، برای اینکه از دائما درگیر یه بچه بودن رها بشه، یه بچه‌ی دیگه هم بیاره که درگیری‌ش تقسیم بشه نه؟! من امروز به چنین نتیجه‌ای رسیدم چون هیچ راهکاری، ابدا هیچ راهکاری برای این همه چالش با بچه، به ذهنم نمی‌رسه! بسیار دوران سختیه. بسییار!

Repost from پَستو
مادرم از این تراش‌های رومیزی خریده بود داده بود مدرسه که بدن به خودم.

Repost from پَستو
۱۸ سال پیش، سر صف مدرسه.
۱۸ سال پیش، سر صف مدرسه.

خیلی وقت است دنبال کتابی هستم که دوستی را یادِ بچه بدهد، نوبت گرفتن، با هم بازی کردن، به اشتراک گذاشتن اسباب‌بازی‌ها و چنین کتابی پیدا نمی‌کنم. بخش عظیمی از کتابهای کودک، فانتزی شده‌اند و از واقعیت زندگی به دورند! کتاب محبوب من در بچگی، ساراکورو بود‌. یادش بخیر. فقط یک انتشارات بود که کتاب کودک ترجمه چاپ می‌کرد و همیشه، کنار صفحاتش، یک نقاشی کوچک شده هم بود‌. من آن نقاشی‌های کوچک را توی دفترم می‌کشیدم! آن زمان، کسی به پیام کتابها و مهارت‌هایی که آموزش می‌دهند، کاری نداشت! کتاب‌های علمی هم زیاد بود، درباره‌ی حیوانات، رفتار مورچه‌ها، ساختمان‌ها و بدن انسان که من هیچ، دوستشان نداشتم. بین تمام کتابهای کتابفروشی، چشمم به کتابی می‌افتد که عکس یک ماشین رویش است. بچه‌ای با مادرش درحال برگشتن از خانه مادربزرگش هستند که توی راه باران شدیدی می‌گیرد. پیش از آنکه داستان را دنبال کنم، عکس جاده و تانکرها و کامیون‌ها و در صفحات آخر، تصویر بزرگی از پمپ بنزین نظرم را جلب می‌کند. بچه‌ام عاشق همین چیزهاست‌. چندروز پیش هم یک کتاب با موضوع آتش‌نشانی برایش خریدم.  از کل آن فروشگاه بزرگ و اسباب‌بازی‌های گران، همین یک جلد کتاب را حساب می‌کنم و بیرون می‌آیم. کتاب را توی کافه‌ای کمی پایین‌تر بیرون می‌آورم و ورق میزنم. تازه متوجه داستان می‌شوم. مادر بچه‌ی‌ داستان، باردار است و تمام مدت در راه، دارد به اسم بچه‌ای که در راه دارد، فکر می‌کند. اما نویسنده، حواسش به خرگوش‌هایی که کنار جاده خیس می‌شوند، بچه موشی که به دنبال پناهگاه می‌گردد و پسربچه‌ای که زیر باران، از گردنش آب می‌چکد هم هست و همین تصویرهای چندبعدی، کتاب را خیلی متفاوت کرده‌اند. داستان لطیفی است‌. نمیدانم بچه با داستان هم ارتباط برقرار می‌کند یا نه، هنوز درکی از بارداری و آمدن یک بچه‌ی دیگر ندارد. اما شاید با باران و جاده و پمپ بنزین و بچه‌ای که اسم خواهرکوچولوی متولدنشده اش را روی شیشه‌ی بخار گرفته‌ی ماشین می‌نویسد، ارتباط برقرار کند. معمولا توی کتابها دنبال المان‌هایی می‌گردم که خوشش می‌آید و جذبش کند! مثل ماشین‌ها، وسایل آشپزخانه، ابزارآلات، جاروبرقی، اتو و این چیزها! فعلا در چهارسالگی، نمی‌خواهم با کتاب به او درس زندگی بدهم، نمی‌خواهم هدف زندگی را بفهمد، فقط می‌خواهم از کتاب خوشش بیاید و بفهمد زیستن در جهان داستان‌ها چقدر جذاب است‌. همین قصه‌ها، همین روایت‌ها و تصاویر بودند که من را به کتاب خواندن علاقه‌مند کردند نه پیام‌های فلسفی که این روزها زور می‌زنیم، به خورد بچه‌های کوچکمان بدهیم! دلم می خواهد در کتابها خودش را ببیند، همانطور که من سالهاست همین کار را می‌کنم.

تا خانه در باران نویسنده و تصویرگر: باب گراهام مترجم: سارا خسرونژاد انتشارات میچکا
تا خانه در باران نویسنده و تصویرگر: باب گراهام مترجم: سارا خسرونژاد انتشارات میچکا

فیلم را تا دقیقه‌ی چهل دیده‌ام. اگر فیلم پرحادثه یا دلهره آوری باشد. به‌ همین راحتی نمی‌شود در دقیقه‌ی چهل رهایش کرد. میدانم که باید فیلم را ببینم. میتواند برایم به عنوان یک کارِ تمام شده، باشد در این روزها که هیچکاری را نمی‌توانم تمام کنم. مادام بواری و چندتا کتاب دیگر در طاقچه، ناتمام مانده‌اند. چندفیلم هست که چون فقط آخرشب ها فرصتی برای تماشا هست، نیمساعتی از آن را دیده‌ام و به خواب رفته‌ام. این هفته که از هر فرصتی برای خوابیدن استفاده کرده‌ام. دچار یک مدل سرماخوردگی هستم که فقط خودم می‌فهمم. نیمساعت کار میکنم و بعد برای جبران قوای از دست رفته، به یک ساعت استراحت نیاز دارم. از درون می‌لرزم و در ظهر داغ تابستان، دور از باد کولر زیر پتو می‌روم و بازهم حس میکنم سرما زیر پوستم رخنه کرده است‌. فیلم را از دقیقه ۴۰ ادامه می‌دهم. در دقیقه‌ی ۴۲، مرد همه‌ی زندگیش را از دست داده است‌. ۴۰ دقیقه‌ی اول، هیچ اتفاقی نیفتاد و بعد از دقیقه ۴۲ هم دیگر هیچ اتفاقی نیفتاد. اکثر فیلم‌هایی که این روزها می‌بینم، همین وضعیت را دارند‌. اما قاب‌های زیبا و طبیعت چشم‌نواز و ریتم آهسته‌ی فیلم، مجابم می‌کند که در فیلم بمانم. اگر فیلم نبینم باید برگردم به زندگی‌ای که پسرم، معمولا از من خواسته‌ای دارد یا باید به وضع یخچال و خانه رسیدگی کنم! دلم می‌خواهد اتفاقی در فیلم بیفتد ولی چیزی نمی‌شود، شبیه زندگی. مرد به رنج از دست دادن ادامه می‌دهد! نقطه‌ی اوج فیلم جایی است که صبح از خواب بیدار می‌شود، در خانه را باز می‌کند و بیرون، زمستان شده است‌. برف روی خاکسترهای به جامانده از آتش‌سوزی گسترده در جنگل نشسته است! چندروز پیش هم فیلمی دیدم که درباره‌ی خانواده‌ای بود که با رفتارهای خشونت آمیز پسر نوجوانشان دست و پنجه نرم می‌کردند. رفتار آرام و صبورانه‌ی پدر و مادر با کارهای خطرناک پسر، عجیب بود. یک بار رفت روی سقف خانه و می‌خواست، شاید هم نمی‌خواست، خودش را پایین بیندازد. یک بار دستش را با شیشه‌ی پنجره شکست. مادر و پدر نیمه شب هراسان از خواب پریدند‌ و مادر دستمالی پیدا کرد و دست زخمی که خون از آن می‌چکید را بست، اما هیچ حرفی نزد. شبیه حرفهای بیهوده‌ای که ما می‌زنیم چون فکر میکنیم باید بزنیم! بعد از کلی پیش روان‌شناس رفتن و تحقیق و ...می‌دانستند که وضع، بهتر نخواهد شد. پسرشان اختلالی داشت که کسی قادر به برطرف کردنش نبود! از این فیلم‌ها که اتفاقی در آنها نمی‌افتد، که شخصیت فیلم با وجود همه‌ی حوادثی که جانش را تهدید می‌کنند، به مرگ طبیعی می‌میرد! از این فیلم که آدمها زیرش کامنت می‌گذارند، «حوصله سر بر و کسل کننده»، یا اینکه «ریتم کندی داشت و خسته کننده بود»، همین را می‌شود فهمید؛ پذیرا بودن را! پذیرا بودن شاید همان چیزی است که از دستش داده‌ایم. مردِ داستان، زن و بچه‌اش را در آتش‌سوزی از دست می‌دهد. منتظرم با زنی که در ادامه‌ی قصه با او آشنا می‌شود، ازدواج کند، امیدوارم خیالِ پیدا کردن دخترش که حالا قد کشیده و نوجوان شده، واقعی باشد اما هیچکدام اتفاق نمی‌افتد. مرد پیر می‌شود.‌ موهای سرش و ریش‌هایش سفید می‌شود و با خودم فکر می‌کنم شاید همه‌اش همین است. همین است که همیشه قرار نیست اتفاقی بیفتد. گاهی زندگی همان اتفاق‌هایی است که از سر گذرانده‌ایم و قرار نیست بهترش را از سر بگذرانیم. زندگی همان تصاویری است که در پنج دقیقه‌ی نهایی فیلم، هنگام پرواز با هواپیما از مقابل چشمان مرد عبور می‌کند. کند بودن ریتم فیلم‌ها وقتی در کنار طبیعت و انبوه درختها می‌نشیند، گذر پرنده‌ای و صدای ترق ترق آتشی و عبور رودخانه‌ای، تاثیرش دوچندان می‌شود. شاید برای همین مردمان گذشته ( فیلم هم مربوط به زمانی است که هنوز تلفن و اتوموبیل اختراع نشده بودند و کارگرها با اره‌ی دستی درختها را قطع می‌کردند!)، صبورتر و پذیراتر و با خودشان و جهان، بیشتر در صلح بودند.

اینم جالبه. بعدا درباره‌ش می‌نویسم.

مهم‌ترین چیزی که در بین تمام خانومی‌های باشگاهی در جریانه، مرد ستیزیه. داری ورزش می‌کنی رندوم می‌بینی یکی اون گوشه داره به مردها نفرت می‌پراکنه و بقیه تائیدش می‌کنن. می‌ری تو رختکن می‌بینی یکی داره موهاش رو درست می‌کنه میگه چقدر این مردها پدرسوخته‌ن. میای بیرون یکی هر دمبل رو مثل دونه‌های تسبیح می‌ده بالا و ذکر «مرتیکه عنتر» رو مداوم تکرار می‌کنه. فکر کنم آقاها اگه از اوضاع خبر داشتن سریعا متواری می‌شدن.