اتاقی از آنِ خود
Kanalga Telegram’da o‘tish
@fgoli68 اتاقی از آنِ خود، نام یک رمان، نوشته ویرجینیا وولف است.
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
198
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-27 kun
-630 kun
Postlar arxiv
چشمهایم را که بستم، دستم را گرفت و گفت بیا برویم بالای بلندترین کوه این منطقه! گفتم توی این برف؟ گفت آری، توی این برف. میخواهم زمین سفیدپوش را از آن بالا نشانت بدهم. میخواهم ببینی از آن بالا چقدر همه چیز فرق دارد؛ پوشیده در لایه ای از برف!
هنوز غم داشتم. اما راه افتادم دنبالش. پاهایم توی برفها فرو میرفت و به زحمت بیرون میآمد.
تمام مسیر را سکوت فرا گرفته بود و تنها برف بود که آرام و بیصدا فرمانروایی میکرد.
به هر زحمتی بود خودمان را پای کوه رساندیم. دستم را گرفت و به هر زحمتی بود من را توی گردنهها بالا کشید.
او جلوتر میرفت و برایم روی برفها ردپا میساخت که دنبال همانها بروم. همانطور که بالا میرفتیم، برمیگشتم و منظرهی پایین کوه را نگاه میکردم. انگار نه فقط روی کوهها و درختها و جادهها، که روی دلم هم داشت برف میبارید و تمام سیاهیها را زیر لایهای سفید پنهان میکرد!
گفت از این بالا خوب همه چیز را ببین. کسی نیست عظمت این همه زیبایی را از تو بگیرد. میتوانی تا دلت میخواهد چشم بیندازی و این منظره را تماشا کنی.
هیچکس نمیتواند این دلخوشی را از تو بگیرد.
گفتم حالا که آمدیم بالا، خیلی چیزها یادم رفته است. اصلا از این بالا خیلی چیزها مسخره به نظر میرسد!
میگوید کدام چیزها مثلا؟ میگویم همین کارهایی که آدمها میکنند و دلشکستهام میکند. میگوید این بالا دیگر دلشکسته نیستی؟ میگویم نه دیگر! نه آنقدرها!
میگوید فکر میکنی بتوانی فراموششان کنی؟ میگویم مطمئن نیستم!
میگوید هروقت قطع امید میکند میآید این بالا! میبیند همه چیز از این بالا چقدر کوچک است. میگوید حالا که برف آمده حتی همان چیزهای کوچک، کلبهها و راه های فرعی و درختها دیگر پیدا نیستند.
انگار کسی آمده و روی همهشان رنگ پاشیده است.
میگویم ولی هروقت برگردیم پایین، هروقت برفها آب شوند دوباره همه چیز همان میشود که بود! میزند زیر خنده!
میگوید درست فهمیدی! دور و برش را نگاه کرد و گفت: یک عمر هم که نمیشود این بالا ماند!
سرم را به نشانه تایید تکان میدهم.
میگوید باید خاطرهاش را با خودت نگه داری.
میگویم چگونه؟
میگوید هروقت دلشکسته شدی، چشمهایت را ببند و دستهایت را به من بده و با من بالا بیا!
از آن بالا همه چیز کوچک است. مخصوصا غصههای تو!
کافیست بامن باشی تا آنها را فراموش کنی!
Repost from ابرکانه | صدیقه حسینی
لینک مجموعه کانالهای «نوشتن زنانه»
(کانالهایی که به روز نمیشدند حذف شدند و کانالهای جدید اضافه شدند.)
از اینجا جوین بشین:
https://t.me/addlist/KpLdEwsPwT9kNDg0
دکتر پریسا افشاری را توی اینستاگرام دنبال میکردم. یک خانم ایرانی روانپزشک که ساکن آمریکاست و به زبانی شیوا و قابل فهم، در مورد خیلی از مسائل مربوط به روان و عملکرد مغز، صحبت میکند.
تازگی دیدم که کانال تلگرام هم دارند و چه چیزی بهتر از این.
اگر اینستاگرام نیستید، حتما عضو کانالشون بشین و ویدئوها رو ببینید. مخصوصا اونهایی که در مورد اضطراب و استرس هستند.
در میانهی این اعتراضات و بازتاب رسانهای آنها، در میان شعارها و عکسها و ویدئوهایی که این روزها زیاد بازنشر میشوند، در میان اپیدمی ناامیدی که ذات این روزهاست. که دیگر نمیدانم ریشهاش کجاست، ولی میدانم دیگر اسمش ناامیدی نیست. ناامیدی منجر به حرکت میشود ولی علی رغم اعتراضاتی که هست و شکل گرفته، متاسفم که دیدگاه شخصیم را بگویم که ممکن است ناامیدیتان را پررنگتر کند: این اعتراضات به جایی نخواهد رسید. چون به عقیدهی من، اکثریت جامعه هنوز در انفعالند و تسلیم وضعیت موجود! دلیلش را هم سرکوب اعتراضات و نداشتن یک رهبر قابل اعتماد و سردرگمی مردم میدانم. مردم دیگر به هیچکسی اعتماد ندارند و بیاعتمادی از ناامیدی پیشی گرفته است. شما وقتی بیاعتمادید دیگر حرکتی نمیکنید! (این صرفا برداشت من است!)
خواستم بگویم، تجربهها و دستاوردها و موفقیتهای شخصی خودتان را در این میانه دست کم نگیرید. خودتان و جوانیتان را بیاعتبار نکنید. خودتان را قربانی نپندارید. شما در خیلی عرصهها پیروز بودهاید.
ما ادامه میدهیم نه با سرمایهای چون امید که خودش مشروط است، بلکه چون انسان، محکوم به ادامه دادن است!
بنده چند وقتی بود کامنتها رو باز کرده بودم دوباره، اما حواسم به رکوئست هایی که داده میشه نبود.
یادم رفته بود برای گذاشتن کامنت، اول باید عضو گروه باشید و اینم از دردسرهای تلگرام!
رفتم توی گروه چت و دیدم کلی رکوئست دارم. همه رو اکسپت کردم ببخشید که جوابی نگرفتید.
خب حالا بیاید کامنت بذارید 😬
Repost from مجله ادبی اورنگ🎼☕️📚
+8
exnihilo.creations:
Stillness, warmth, togetherness
💾 ربات دانلود از اینستا: @instasave_bot
ما سالهاااست لباسهایی که دیگه نمیپوشیم و در حد نو هستند یا خیلی کم پوشیده شدند رو جمع میکنیم و به کسانی که نیاز دارند میبخشیم. یه چیز خیلی طبیعی بود برامون. تازه مامانم همیشه اونایی که قابل بخشیدن نبودند رو جرواجر و تبدیل به دستمال تمیزکاری میکرد!
حالا ادای جدید ملت این شده که کانال فروش لباس بزنند و در راستای حفاظت از محیط زیست و نه به مصرف گرایی و چه و چه، لباسهای مد ده سال پیششون رو با قیمتهای ناچیزز بفروشند!
هوا صاف شده و ابرها آسمان را دربرگرفتهاند. بچه صبح خیلی زود بیدار شد، درست وقتی پدرش داشت جورابهایش را میپوشید که سرکار برود و با صحنهای که نباید، روبرو شد: بابایی پوشیده در لباس بیرون و در حال بیرون رفتن! اگر دو دقیقه دیرتر بیدار میشد بابا رفته بود.
بچه داد زد: کجا میری! من که دیگر در دروغ گفتن در این موقعیتها استاد شدهام فورا گفتم: بابایی جایی نمیره! از بیرون اومده.
و رو به بابایی گفتم: جورابهایت را دربیاور! زن و شوهر بعد از بچه، نقش مکمل شدهایم و تیاتر بازی میکنیم! با همدیگر در لحظه و خیلی بداهه نقشه میکشیم و دیالوگها را ردیف میکنیم!
من تازه چایام را خورده بودم و میخواستم از فرصت طلایی هفت صبح تا هشت و نیم که بچه معمولا بیدار میشود استفاده کنم!
اما نقشههای همهمان با زود بیدار شدن بچه بر آب شد!
بچه که احساس ناامنی میکرد و حرف من نتوانسته بود خاطرجمعش کند و تقریبا میدانست ما دروغ میگوییم گفت میخواهد پیش بابایی بخوابد!
در نهایت، بعد از نقشههای متوالی و رفتن توی اتاق و بستن در و غیره، بابایی موفق شد خانه را ترک کند!
بچه نخوابید، بلند شد و دنبال پدرش خانه را گشت. از نومیدیش در پیدا کردن بابا در خانه، از دیدن خانهی بدون بابا، از اینکه سرش را شیره مالیدهایم بیزارم ولی چارهی دیگری ندارم.
صبحی یواشکی به پدرش گفتم او را هم با خودت ببر! میدانستم که چرت میگویم. اما پدر و بچه به هم نیاز دارند. این چه سبک زندگیست که آدمهای امروز دارند!
زنها از صبح تا شب توی خانه درحال کشتی گرفتن با بچههایند و ظرف میشورند و رخت پهن میکنند و مردها آخرشب خسته و کوفته میآیند و جورابهایشان را گوشهای لوله میکنند و توی اینستاگرام میروند تا با دیدن ویدیوهای طنز حال و هوایشان عوض شود!
بچه دل و دماغ نداشت و برای پدرش دلتنگی کرد. هربار که گفت بابایی چرا نمیاد؟! دلم ریش میشد. انگار بابایی رفته باشد جبهه!
چه زجری میکشیدند مادرهایی که زمان جنگ بچه بزرگ میکردند و شوهرهایشان زیر توپ و خمپاره میجنگیدند.
هم خودشان چشم انتظار بودند هم بچه! و تازه هرلحظه ممکن بود زن باشند که قرار است تا آخر عمر، بدون پدر بچهای را بزرگ کند!
البته حالا که خوب فکرش را میکنم، ما زنهای چهل سال پس از جنگ، هم همان اندازه در عذابیم. شوهرهایمان حالا با گرانی و تورم و دلار ۱۶۰ هزارتومنی میجنگند. بچههایمان با دلتنگی برای بابایی که ساعتهای کاریش دوبرابر شده و موقع برگشتن به خانه، نای بازی کردن با آنها را ندارد بزرگ میشوند!
قبل از اینکه بچهدار شوم، یک زن نقاش آمریکایی را توی اینستاگرام دنبال میکردم. زن باردار شد و بعد از به دنیا آمدن فرزندنش، دائما سلفی سه تاییشان را پست را میکرد!
گاهی وقتها هم فیلم کوتاهی میگذاشت از خودش که پای یک بوم بزرگ، نقاشی میکشید و بچهای که پشت سرش، دمر روی زمین خوابیده بود و داشت گلهای فرش را نگاه میکرد!
بعصی روزها هم پدربزرگ مادربزرگها به خانهشان میآمدند و یک روز کامل پیش نوه میماندند و با او بازی میکردند!
آن وقتها مثل احمقها فکر میکردم زندگی خانوادگی، زندگی سه نفره این شکلی است. ولی خب کور خوانده بودم!
ظاهرا ما نباید چیزی از گرانی بفهمیم اما افزایش قیمت دلار، روی تنهایی ما زنها با بچههایمان در خانه، اثر گذاشته است. هرچه دلار بالاتر میرود ما هم تنهاتر و بچههایمان دلتنگتر میشود.
بچهای که بیشتر از یکی دوساعت در روز پدرش را نمیبیند، چرا باید خوشاخلاق و خوشغذا و خوشحال باشد اصلا!
بگذریم! یاد فیلم ویلاییها میافتم که خانوادهی رزمندهها توی شهرکی در نزدیکی جبهه ساکن میشوند و در کنار هم زندگی میکنند و هربار که خبری از جبهه میآید دلشان میلرزد و رنگ از رخسارشان میپرد! اما همدیگر را دارند و به هم دلگرمی میدهند و برای شوهرهایشان و مردهای دیگر، خوراکی و غذا و مایحتاج میفرستند!
حالا هم تقریبا همان شرایط است. آن بیرون جنگ است و مردها، رزمنده، با این تفاوت که ما زنها همراه بچههایمان، به گوشهی آپارتمانهای شصت هفتادمتریمان تبعید شدهایم و نمیدانیم دوازده ساعت در روز، بچههای بهانهگیرمان را چطور، دست تنها سرگرم کنیم!
نهایت کاری که میتوانیم بکنیم این است که توی گروههای تلگرامی و واتساپی، همدیگر را در چالشهای فرزندپروری راهنمایی کنیم و بعد از چک کردن قیمت طلا و دلار، بر باعث و بانیاش لعنت بفرستیم!
Repost from N/a
نامش مدرسه است.
هر روز تمام سعیم را میکنم حتی شده پنج دقیقه حالشان را خوب کنم.
بله، یک روزهایی هم نمیشود. حوصله ندارم و حال بد خود را منتقل میکنم.
یک روزهایی هم مثل امروز با ذوق سر کلاس رفتهام و زنگ قرآن باهاشان بازی کردهام
تا به این کتاب و نوشتههایش حس بدی پیدا نکنند. اما امان از این جوجه طلبهای که برای بار دوم به بهانهٔ تشویق به نماز به کلاسمان آمد.
امان از او که با تاخیر میآید و حدود نیم ساعت هم از چیزهایی که به دیوار کلاس زدیم میپرسد و احسنت و آفرین میگوید.
جلوی سوال «بیت یعنی چه؟»
بیتی از مولانا را زدهام. با تلاشی مذبوحانه میخواند:
«گفت طوطی را چه خواهی ارمغان؟
کآرمت از خطّهی هندوستان»
از بچهها میپرسد:
«این کجا بوده؟»
«حاجآقا، مال درسمونه؛ رهایی از قفس.»
تکمیل میکنم:
«بیتی از مثنوی معنوی ست.»
در این نیم ساعت تلاش میکند با بچههای کلاس ارتباط بگیرد؛ و خودش را به زندگیای که کنار هم ساختهایم، وصل کند.
بچهها دفعهی پیش در موردش گفتند:
«چهقدر حرف زد خانم!»
و این بار گفتند:
«وقتمون رو گرفت. نیم ساعت هم از چیزای کلاسمون پرسید.»
تمام مدتِ کلاس سرم را پایین انداخته بودم و از حضورش حس انزجار داشتم. او را با بچهها تنها گذاشتم. میدانستم که خوب قضاوتش خواهند کرد.
دیروز مدیر مدرسه به خاطر عدم پیگیری نماز، ارزشیابی را کمتر داده بود. شاید منظورش از پیگیری این جمله است:
«اگه از ورزش و هنر بچهها برای نماز بزنید ضرر نکردید.»
یا این یکی:
«نماز نیومدند؛ جریمهشون کنید.»
به س میگویم:
«قرار نیست به خاطر امتیاز و ارزشیابی به هر کثافتی تن بدم.»
برایتان قرآن را با معنایش میخوانم. هر وقت زمانش را داشته باشم کنارتان نماز میخوانم چون این مهری که در سینه دارم کم نیست.
شما هم اگر بخواهید و خودتان را از آنها جدا کنید، روزی سینهتان پر از مهر میشود.
نامش مدرسه است.
ممکن است روزی مثل امروز، بغضت را در مسیر خانه فرو دهی و مدام در دل بگویی که کاش نسلشان منقرض شود. کاش دست از سر دین بردارند. دست از سر دینی که دوستش دارم...
بله، برای اولین بار این را میگویم!
باید اشکهایم را پاک کنم. باید به فکر پنج دقیقهی فردا باشم... .
- معلمی -
تا حالا فکر کردید مردم از کی بیشتر تاثیر میگیرن؟!
از آدمی که فکر میکنند موفقه!
حالا میدونید آدما، کی رو موفق میدونند؟
بهش فکر کنید...
Repost from توییتر فارسی
اتاق فکر صداوسیما یک ماه جلسه میذاره برای برنامههای کریسمس؛
آخرش به این ایدهی خلاقانه میرسن که امسال هم با پخش فیلم «تنها در خانه» مردم رو غافلگیر کنن.
》ژنرال《
@OfficialPersiaTwiter
امروز وقتی صدای مرا از پای تلفن شنیدی و فهمیدی میخواهیم خانه مامان جون برویم، ذوقزده گفتی میخوایم بریم اونجا؟ گفتم آره ولی الان نه! عصری!
داد زدی و گفتی نهه الان! میدانستم چقدر آنجا را دوست داری و یک هفته است که مامان بزرگ را ندیدهای!
برایت توضیح دادم که الان مامان جون نیست و عصری میآید. داشتم الکی می گفتم، باز قبول نکردی و دوباره حرف خودت را زدی.
یک دفعه به سرم زد شیوهی کتابهایی که خواندهام را به کار ببندم و گفتم: دوست داری بری اونجا؟ سرت رو تکون دادی! گفتم دلت تنگ شده برای مامان جون؟! بغضت شکست و زدی زیر گریه و اشکهایت روی لپهایت سرازیر شد!
دلم سوخت. بغلت کردم و گفتم باشه بابا الان میاد و میگم تو رو ببره اونجا.
بعدش آرام شدی، خوشحال شدی و رفتی با ماشینهایت بازی کردی
بابا که آمد ذوقزده گفتی: من میخوام برم خونه مامان زهرا!
راستش هر تصمیمی که میگیرم و هرجایی که میخواهم بروم خیلی زیرپوستی به این فکر میکنم که تو هم این کار را دوست داری یا نه! حالا فقط سفر میروم چون تو دوست داری! برف بازی میکنم که تو خوشحال بشوی! ماکارونی میپزم که تو با لذت بخوری و بعضی شبها به خواستهات برای روی زمین و کنار هم خوابیدن جواب مثبت میدهم چون تو دوست داری.
راستش وقتی بزرگ بشوی، میفهمی خوشحالی چقدر کمیاب و پیدا کردن کسی که بتواند خوشحالت کند، از آن هم کمیابتر است.
تو تا بچهای باید خوشحال باشی. همهی بچه ها حقشان خوشحالی است.
عزیزم!
برای اینکه مامان یه بچه بشی که بپره توی بغلت و با همهی شیطنتهاش وقتی نیست دلت براش تنگ بشه لازم نیست با دنیا بجنگی.
باید با خودت بجنگی.
با خودت که دنیا رو فقط برای خودش میخواد.
یه زندگی آروم و ساده، بیشتر از هرچیزی به ازخودگذشتگی نیاز داره!
Repost from میرزا! بنویس.
از روزی که این پیام رو گرفتم دارم بهش فکر میکنم. فکر کردم که الان چی میخوام؟ فهمیدم الان هم دقیقا همین رو میخوام. یه زندگی آروم، یه خانوادهی زیبا، آشپزی، رقص، آرایش. وقتی تو مدرسه مامانها رو میبینم که میان دنبال بچههاشون و بچهها یه مسیر طولانی رو میدون تا بپرن بغل مامانشون، میگم همینه. این ایدهآلترین تصویرم از آیندهی خودمه.
بعدتر فکر کردم که اگه سقف آرزوهام انقدر کوتاهه، پس من چرا همیشه درحال جنگ بودم با جهان، با آدمها، با ساختارها؟
باز فکر کردم، فکر کردم، فکر کردم و میدونی؟ در نهایت به این رسیدم که تمام این تکهتکهشدنهام، برای اینه که به اون سادهترین شیوهی زیستن برسم. چون بدیهیاتی که من میخوام، جنگ طولانی میطلبه و راه میانبر نداره.
به زنهای مبارز که نگاه میکنم، میگم واقعا چی میخواستن جز یه زندگی ساده که ازشون گرفته شده بود؟ و جز بدیهیترین حقوق انسانی؟ کدوم زنی بدش میاد از لباسهای قشنگ پوشیدن، تو آشپزخونه در حین آشپزی رقصیدن، در حالی که میدونه کسی دوستش داره و دخترش تو اتاق خوابیده؟ ولی برای همین تصویر کوتاه شیرین، باید با هزاران سنت، مانع، قانون و جبر جنگید. ماجرای غریبیست زن بودن در این جغرافیا.
