Evden uzakta
Kanalga Telegram’da o‘tish
Polyglot : 🇮🇷🇹🇷🇬🇧🇩🇪 🔜🇮🇹🇱🇧 🌲فارست تایم میزنم. ارتباطات: @MRassi_bot
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
285
Obunachilar
+724 soatlar
+177 kun
+1330 kun
Postlar arxiv
287
۹ صبح با حس غم شدید از خواب بیدار شدم، سرم درد میکرد، هوای اتاق خفه بود و چشمام باز نمیشد.
ساعت ۱۱ از تخت پاشدم پنجره رو باز کردم، روتختی رو مرتب کردم و قهوه درست کردم. تقویم جلوی مانیتور هنوز روی شهریور بود، انگار دنیای اطراف من مدتی فیکس شده بود تا من برگردم بهش. یه برنامه ی جمع و جور برای آزمون نوشتم و سعی کردم فقط حرکت کنم•••
287
کارهای امروز زیاده، از پروژه که برای من سختترینه شروع میکنم
بریم برای دو ساعت تمرکز .🌱
287
آدمیزاد موجود عجیبیه!
چطور میشه دلتنگ چیزایی شد که داریشون؟ و عجیب ترین دلتنگی ای که تو این سن تجربه کردم؛ دلتنگی حس تعلق بود!
287
+1
بین کلاسام یه زنگ خالی دارم و ببینم میشه زبان امروز و دیروز رو جمع کرد.
پ.ن: عکس تخته تصویر کلی هست که بچهها برای ارائه پروژه رو تخته کشیدن.
287
گود ظهرینگ🥸
امروز، روز کارهای پراکنده و متفرقه ی اجباریه برای من🫠 سعی میکنم وسط هاش درس بخونم🙂
287
وسيقضي الله أمراً كنت تحسبه مستحيلا!❤️🩹
خدا چیزی را ممکن میکند که شما آن را غیرممکن میدانستید!
287
Ist die Dunkelheit mit dir nur eine andere Form von Licht?!به شدت عاشق این آهنگ شدم❣️
287
قبل رفتن به سرکار سعی کردم چندتا سوال ساده مدار حل کنم تا هم ذهنم گرم بشه هم امروز که خیلی وقت درس خوندن ندارم، رها نکنم.
روز چهارم
287
دیروز متاسفانه نتونستم چیزی بخونم. نه مدار و نه زبان.
امشب زبان رو جبران کردم تا چیزی عقب نیافتاده باشه و الان هم دارم میرم سراغ مدار خوندن.
287
چطور دوام آوردم؟
ظهر تو پارک نشستم کلاس اولی هارو دیدم! یک ساعت نشستم نگاهشون کردم؛ بازی کردنشون، حرف زدنشون، ذوقشون و غر زدنشون...
چند تا پسربچه دبستانی داشتن تو مسیر خونه در مورد شغل دوست داشتنی آیندهشون صحبت میکردن؛ یکیشون میخواست کارشناس محیط زیست شود! تا هوای تهران دیگر آلوده نباشد. و اون یکی میخواست پرستار باشد!
در سمت دیگری از پارک، دختربچه ای کیکش را با دوستش تقسیم کرد و دو تا دختر دبیرستانی با ذوق درمورد آهنگ مورد علاقشون حرف میزدن.
دو پسر دبیرستانی، دوست مشترکشان رو برای انتخاب رشته ی تجربی و جدا شدن ازشون سرزنش میکردن.
و همه با تعجب به چشم های خیس من نگاه کردن! من گذشته رو میدیدم و آنها آینده رو تصور میکردن. منی که امید رو گم کرده بودم، منی که ترسیده بودم و خسته بودم، منی که یادم رفته بود میتونم رویا داشته باشم...
287
+1
و من در سال های جوانی یاد گرفتم چگونه در خودم رنج عظیمی را به آرامش بدل کنم
-شروع مهرماه-
چطور دوام آوردم؟!
