uz
Feedback
"خونه

"خونه

Kanalga Telegram’da o‘tish

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
259
Obunachilar
-224 soatlar
-77 kun
-1330 kun
Postlar arxiv
کاش میشد فرار کرد؛

کاش یکبار هم تو درک میکردی!

انگار چیزی از جنسِ بودن، از اینجا رفته. جهان هنوز سر جایش است، ولی معنا از درزهای زمان نشت کرده. صداها بی‌مفهوم‌اند، لمس‌ها بی‌گرما، و حتی نور، طعم ندارد. شاید این همان نقطه‌ای‌ست که احساس، از شدتِ خودش تهی میشود. وقتی رنج آن‌قدر میسوزاند که شعله خاموش میشود و فقط خاکستر باقی میماند. در این سکوتِ سنگین، مرز میان بودن و نبودن محو است، مثل خوابی که ادامه دارد، بی‌آنکه بیداری در کار باشد. فکر میچرخد دور خودش، بی‌جهت، بی‌پایان. نه سؤالی مانده، نه جوابی؛ فقط گردشِ بی‌وقفه‌ی ذهن در خلأ. شاید حقیقت همین است که در نهایت، هیچ چیز جز خستگیِ ماندن باقی نمیماند. زمان عبور میکند، بی‌رحم و بی‌صدا، و هستی، آهسته در خودش فرو میرود، تا جایی که حتی نامِ خودش را هم فراموش کند.

از نابودم نابودترم.

photo content

یجوری مریض شدم که نمیتونم از زیر پتوم‌ بگم گلوم داره آتیش میگیره آب میخوام، پس پیام دادم مامانم:)))

به خانه باز میگردیم؛

photo content

دارم نیست میشم.

مثل چراغی که بعدِ نیمه‌شب هنوز روشنه، موندم وسطِ اتاقی که بویِ رفتن گرفته. ساعت کار نمیکنه، ولی دلم میفهمه چقدر دیر شده. دیگه نه صدایی میاد، نه کسی قراره برگرده. فقط صدای باد، که لای پرده‌ها میپیچه و از نبودت خبر میده. یه‌وقتایی سکوت این‌قدر بلند میشه که انگار صدای نفس کشیدنِ غصه‌هاته. میخوام فراموشت کنم، ولی همه‌چیز هنوز شکلِ توئه. از فنجون نیمه‌خالی تا نوری که از لای پنجره می‌ریزه روی مبل. هر چیزی یه‌جورِ خاصی یاد توئه، حتی خاک روی قابِ عکسی که ماه‌هاست جاش رو عوض نکردم. دلم دیگه دنبال بهونه نیست، فقط یه کم آرامشه که پیداش نمیکنم. انگار عمرم رو دارم بین بایدِ فراموشی و نتونستن تقسیم میکنم. هر شب خودم رو قانع میکنم که تموم شد، ولی صبح دوباره با صدای فکرِ تو بیدار میشم. شاید یه روز بالاخره تموم شه، نه چون دلم بخواد، چون دیگه دلی نمیمونه که بخواد.

کاش میشد فرار کرد و رفت.

از وضع به وجود اومده متنفرم؛

از کلاس‌های سرصبح تا بوق‌سگ حالم داره بهم میخوره هنوز هیچی نشده.

این هفته بدترین و سخت‌ترین هفته زندگیم رو دارم میگذرونم، هیچوقت فکر‌ نمیکردم دانشگاه انقدر جسم و روانم رو به بازی بگیره.

درونم یه دختر بچه‌ای هست که همه‌چیز رو با چشم های پر از بغض قبول کرده:")

خوابگاه اینجوریه که آخرِ شبا یهو همه‌مون همزمان چهارتایی بهم نگاه میکنیم میگیم: چایی بخوریم؟

photo content

🖐🏻😭
🖐🏻😭

خاک‌تو‌سرم واقعاً.

زهرا بوفه مدرسه از مارکت دانشگاتون مجهز تره🤏🏽
زهرا بوفه مدرسه از مارکت دانشگاتون مجهز تره🤏🏽