"خونه
前往频道在 Telegram
显示更多
未指定国家未指定类别
259
订阅者
-224 小时
-77 天
-1330 天
帖子存档
259
انگار چیزی از جنسِ بودن، از اینجا رفته. جهان هنوز سر جایش است، ولی معنا از درزهای زمان نشت کرده. صداها بیمفهوماند، لمسها بیگرما، و حتی نور، طعم ندارد. شاید این همان نقطهایست که احساس، از شدتِ خودش تهی میشود.
وقتی رنج آنقدر میسوزاند که شعله خاموش میشود و فقط خاکستر باقی میماند. در این سکوتِ سنگین، مرز میان بودن و نبودن محو است، مثل خوابی که ادامه دارد، بیآنکه بیداری در کار باشد.
فکر میچرخد دور خودش، بیجهت، بیپایان. نه سؤالی مانده، نه جوابی؛ فقط گردشِ بیوقفهی ذهن در خلأ.
شاید حقیقت همین است که در نهایت، هیچ چیز جز خستگیِ ماندن باقی نمیماند.
زمان عبور میکند، بیرحم و بیصدا، و هستی، آهسته در خودش فرو میرود، تا جایی که حتی نامِ خودش را هم فراموش کند.
259
یجوری مریض شدم که نمیتونم از زیر پتوم بگم گلوم داره آتیش میگیره آب میخوام، پس پیام دادم مامانم:)))
259
مثل چراغی که بعدِ نیمهشب هنوز روشنه، موندم وسطِ اتاقی که بویِ رفتن گرفته. ساعت کار نمیکنه، ولی دلم میفهمه چقدر دیر شده. دیگه نه صدایی میاد، نه کسی قراره برگرده. فقط صدای باد، که لای پردهها میپیچه و از نبودت خبر میده.
یهوقتایی سکوت اینقدر بلند میشه که انگار صدای نفس کشیدنِ غصههاته. میخوام فراموشت کنم، ولی همهچیز هنوز شکلِ توئه.
از فنجون نیمهخالی تا نوری که از لای پنجره میریزه روی مبل. هر چیزی یهجورِ خاصی یاد توئه، حتی خاک روی قابِ عکسی که ماههاست جاش رو عوض نکردم.
دلم دیگه دنبال بهونه نیست، فقط یه کم آرامشه که پیداش نمیکنم. انگار عمرم رو دارم بین بایدِ فراموشی و نتونستن تقسیم میکنم.
هر شب خودم رو قانع میکنم که تموم شد، ولی صبح دوباره با صدای فکرِ تو بیدار میشم.
شاید یه روز بالاخره تموم شه، نه چون دلم بخواد، چون دیگه دلی نمیمونه که بخواد.
259
این هفته بدترین و سختترین هفته زندگیم رو دارم میگذرونم، هیچوقت فکر نمیکردم دانشگاه انقدر جسم و روانم رو به بازی بگیره.
259
خوابگاه اینجوریه که آخرِ شبا یهو همهمون همزمان چهارتایی بهم نگاه میکنیم میگیم: چایی بخوریم؟
