گوشه
Kanalga Telegram’da o‘tish
گوشهای دنج، برای ثبت کردن احوالاتم. @gooshe20bot
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
305
Obunachilar
+224 soatlar
+47 kun
-630 kun
Postlar arxiv
305
امروز خیلی خوابم میاد. دیشب دیر خوابیدم و صبح هم زود بیدار شدم. دلم میخواست الان یه جای خنک و ساکت بودم، پتو رو میکشیدم روم و چند ساعت میخوابیدم. اما متاسفانه تا شب سرم شلوغه و خبر بدتر اینکه یه ساعت دیگه برق میره و قراره از گرما هلاک بشم و بدتر اینکه باید جواب آدمها رو بدم که با جدیت و طلبکاری ازم میپرسند: «اینجا چرا برق میره؟!». کاش میشد من هم مثل سیامک انصاری فقط به دوربین خیره بشم و چیزی نگم، بابت پرسیدن همچنین سوالی از آدم اشتباهی! وا.
305
Repost from Literature
مملکت نیست که! روانی خونهست! واقعا روانی شدم! میخوام بمیرم واقعا. یه فایل میخوام اپلود کنم صد سال طول میکشه، میخوام کلاس آنلاین بذارم هی صد بار وسطش قطع میشه. با شمع میریم حموم، با شمع از دست شویی در میایم، لگن لگن آب میکنیم اگر آب رفت بتونیم باهاش بریم حموم که بوی لاشه مرده ندیم! عالیه عالی!
305
امروز روز جهانی خواهر است. و من خوشحالم که چهارده سال پیش، با آمدن تو، خواهر شدم.
وقتی تو به دنیا آمدی، من نه آنقدر بچه بودم که به وجودت و توجه مامان و بابا که از این به بعد بیشترش سهم تو میشد حسادت کنم و نه آنقدر بزرگ بودم که آنطور که باید، قدر لحظههای ناب کودکیات را بدانم.
وقتی مامان در اتاق عمل بود، من مدرسه بودم. زنگ آخر بود و ما «حرفهوفن» داشتیم؛ درسی که حالا نامش به «کار و فناوری» تغییر کرده. روباندوزی داشتیم و من، در حالی که یک چشمم به ساعت بود که یعنی مامان را بردهاند اتاق عمل؟ و یک چشمم به پارچهی روباندوزی نصفهنیمهی توی دستم، دلم غرق دریای اضطراب بود.
زنگ مدرسه که خورد، به سمت در خروج پرواز کردم. جزو اولین نفراتی بودم که خودم را به بیرون از مدرسه رساندم و بابا را دیدم که برایم دست تکان میدهد. به سمتش دویدم و اولین جملهای که گفتم این بود: «هردو سالمند؟» و بابا، به سبک پرستارها، جواب داد: «هردو سالمند، مادر و دختر.»
و من فهمیدم که حالا، با وجود تو در این دنیا، خواهر شدم.
ظهر، با شیرینی و گل به ملاقات آمدیم. مامان را، که با رنگ و رویی پریده و لبهایی خشکشده روی تخت بود، بوسیدم و او به من گفت: «مامان جان، از مدرسه اومدی ناهار خوردی؟»
و من همان لحظه با خود گفتم حتی حالا هم به فکر من است و من قرار نیست با آمدن تو، از محبت آنها بیبهره بمانم.
تو را که با آن چهرهی قرمز و چروک و عصبی، خواب بودی و دور مچت، اسم مامان را چسبانده بودند، با احتیاط و فقط برای چند دقیقهی کوتاه در آغوش گرفتم.
ابرو به هم کشیده و لب بسته و ترشرو بودی و انگار از این در آغوش کشیدنها و جابجاییها چندان راضی نبودی.
اما بههرحال، وقتی در آغوشت گرفتم، خواهر بودنم را باور کردم و فهمیدم که از این به بعد، خواهناخواه، الگوی تو خواهم شد.
زندگی ما با وجود تو زیر و رو شد. آمدن تو، زیباترین حس جهان را به من هدیه داد و میدانم که تا همیشه در قلبم جای داری و دوست داشتنت، هیچگاه در وجودم کمرنگ نخواهد شد.
خواهر بودن، بدون انتخاب و نظرخواهی، به من محول شد، ولی بابتش تا همیشه خوشحالم و ممنون بودنت هستم.
دوستدار همیشگی تو: خواهرت
305
امروز صبح جدول خاموشی رو نگاه کردم و دیدم خب امروز اون دو ساعتی که برق خونه میره من سرکارم و نیستم، خداروشکر. بعدش متوجه شدم همون زمان برق سرکار هم میره. واقعا عذاب زندگی توی ایران، هیچوقت عادی نمیشه.
305
دیگه مدتهاست از روزهایی که میتونستم ده قسمت سریال رو پشت سر هم ببینم و تا صبح بیدار بمونم، یا اون وقتهایی که روزی سیصد صفحه کتاب میخوندم، گذشته. یادمه وقتی «The Big Bang Theory» رو میدیدم، یه فصل کامل رو تو یه شبانهروز تموم میکردم، تا شیش صبح بیدار میموندم و با هر اپیزود قهقهه میزدم، بعدش هم تا ظهر میخوابیدم. یا وقتی کتاب «شوهر آهو خانم» رو میخوندم، اونقدر جذب داستان میشدم که بیوقفه دویست صفحه میخوندم و حواسم به گذر زمان نبود که چطور سه نصفه شب شد و من نفهمیدم.
الان خیلی وقته که انتخابم مینیسریاله؛ فقط برای اینکه بتونم با این پراکنده دیدنها تمومش کنم و مسیر داستان از ذهنم نپره. معمولا هم بیشتر از یه اپیزود نمیتونم ببینم، اون هم شبها قبل خواب، البته اگه خیلی خسته و خوابآلود نباشم. کتابهایی که میخرم رو با خودم اینور و اونور میبرم، شاید توی اتوبوس، تاکسی یا سرکار بتونم چند صفحهای بخونم. برگشتنی از باشگاه هم معمولا پادکست پلی میکنم و تا خونه پیادهروی میکنم.
دیگه هیچی مثل گذشته نیست. اون شور و پیوستگی کمرنگ شده، اما هنوز یه جوری تهموندهاش همراهمه. کیفیت و لذتش شاید کم شده، اما همین که هنوز هست، برام ارزشمنده. امروز رو میخوام به یاد همون روزهای قدیم زندگی کنم؛ روزهایی که بیدغدغه و رها بودم. دلم برای اون گذشتهها تنگ شده. پس برنامهی امروزم فقط سریال دیدن پشت سر همه^_^.
305
امروز دهم مرداد ماه، خبر فوت نویسندهی کتاب «بهار برایم کاموا بیاور» رو دیدم و واقعا ناراحت شدم. این کتاب رو خیلی دوست داشتم. یادمه دوران کووید خوندمش و عاشق فضای پیچیده و سردرگمی داستان شدم. اینکه مرز بین توهم و واقعیت معلوم نبود و باید تا آخر پیش میرفتم تا بفهمم چی به چیه برام جالب و هیجانانگیز بود.
میدونم شاید این سبک نوشتن رو خیلیها دوست نداشته باشند و ترجیحشون کتابی با داستان مشخص و سرراست و پایانبندی منطقی باشه، ولی به نظرم اگه کسی «راهنمای مردن با گیاهان دارویی» رو خونده و ازش خوشش اومده، احتمال خیلی زیاد این یکی رو هم میپسنده.
تا همین امروز نمیدونستم که مریم حسینیان همسر مهدی یزدانیخرم «بودند». و چقدر بیزارم از استفادهی فعل ماضی برای آدمها. واقعا حیف.
305
از آدمهایی که توهم توطئه دارند واقعا بدم میاد. من اینجا یه متنی مینویسم، طرف بدو بدو میره به گوش فلانی میرسونه که «فلان متنش رو به در گفته که دیوار بشنوه. خب اگه حرفی داره بیاد مستقیم بیان کنه.»
بابا کی با تو کار داره آخه؟! من دلم میخواد توی کانالم درمورد هرچیزی که دوست دارم بنویسم. اینکه یکی سریعا میره در جواب نوشتهای که کوچکترین ربطی بهش نداره طومار مینویسه و ساعتها درموردش با یکی دیگه حرف میزنه و بابتش ابراز ناراحتی میکنه، یعنی باید یه فکری به حال سلامت روان از دست رفتهاش بکنه. جدی اینجور آدمها ترحم برانگیزند. خیال میکنند مرکز ثقل جهاناند و دنیا حول محورشون میچرخه. فکر میکنند دیگران هم اندازه خودشون بیکارند که قصد داشته باشند غیرمستقیم بهشون پیامی رو برسونند. بابا کسی با تو کاری نداره. اینجا بستریه که درمورد هر چیزی که دوست دارم بنویسم و مطلقا هدفم از داشتن کانال رسوندن حرفهام به صورت غیرمستقیم به کسی نیست!
305
امروز داشتم به این فکر میکردم که هر آدمی باید یکی رو داشته باشه که عمیقا بشناسدش. کسی که لایههای پنهان شخصیت طرف مقابلش رو هم درک کنه. برای من اون آدم، ف. هست. کسی که من رو بهتر از هر کسی میشناسه. گاهی چیزهایی درموردم میگه که شاید خودم کمتر بهشون فکر کرده باشم یا اصلا متوجهشون نشده باشم.
مثلا یادمه چند سال پیش بهم گفت: «تو هوش کلامی بالایی داری.» راستش تا اون موقع هیچوقت به این موضوع دقت نکرده بودم و از این توصیفش واقعا خوشحال شدم. یا یهبار گفت: «خیلیها فکر میکنند خیلی از مسائل برات مهم نیست و راحت رد میشی، اما من میدونم گاهی وقتها چقدر میرنجی، ناراحت میشی و حتی تا مدتها توی ذهنت نگهش میداری و نمیتونی گذر کنی.» این شناخت دقیقش از من، همیشه برام ارزشمند بوده و هست.
یادمه دوران دبیرستان، هر وقت ناراحت بودم، مثل بقیه سوالپیچم نمیکرد. فقط کنارم مینشست، دستم رو میگرفت و اجازه میداد گریه کنم، یا اصلا سکوت کنم و هیچچی نگم. همین بودنش کافی بود.
فکر میکنم همهی آدمها باید یکی رو مثل ف. توی زندگیشون داشته باشند. کسی که از آدم درک و شناخت عمیقی داشته باشه و بدونی همیشه بیقضاوت به حرفهات گوش میده. و من مطمئنم همسر ف. از خوششانسترین و خوشبختترین آدمهای دنیاست؛ چون با وجود ف. انگار لاتاری برنده شده.
305
حاکمان مستبد به دنبال دستاویزی میگردند که شما را با آن حلقآویز کنند.
- در برابر استبداد
- تیموتی اسنایدر
305
تا میتوانید شجاع و دلیر باشید. اگر هیچیک از ما حاضر نباشیم در راه آزادی بمیریم، همه زیر پای استبداد خواهیم مرد.
- در برابر استبداد
- تیموتی اسنایدر
305
رژیمهای اقتدارگرا معمولا یک نیروی پلیسی ضدشورش دارند که وظیفهاش پراکندن مردمی است که میخواهند اعتراض یا تظاهرات کنند، و یک نیروی پلیس مخفی که در شرح وظایفش قتل مخالفان یا هرکسی که دشمن فرض میشود هم گنجانده شده است. و راستش در بسیاری از جنایتهای بزرگ ردپای این پلیس مخفی را دیدهایم.
- در برابر استبداد
- تیموتی اسنایدر
305
این کسیه که دیشب کانال باشگاه رو چک نکرد. صبح زود بیدار شد، صبحونه خورد و آماده شد رفت باشگاه و دید باشگاه امروز به دلیل تعمیرات تعطیله و حالا داره برمیگرده🌚.
305
گاهی خیلی ناراحت میشم وقتی تصورم از یه موضوع با واقعیتی که تجربه میکنم کاملا فرق داره. اون حس توی ذوق خوردن، آزاردهندهست؛ اینکه فکر کنم همهچیز قراره قشنگ و ناز پیش بره، اما واقعیت یه چیز دیگه باشه ناراحتکنندهست. گاهی تفاوت بین خیال و واقعیت، غمگینم میکنه. ولی خب چه کاری از دستم برمیاد؟! زندگی همینه دیگه.
305
راستش من هم تجربهای از این مدل موقعیتها، توی روابط دوستی ندارم. چند باری ازشون درخواست کردم که همراهم باشند، اما به دلایل مختلفی نتونستند. از طرفی، چون خودشون هیچوقت سر همچین موقعیتهایی سراغ من نمیان و قطعا انتخابشون یکی از اعضای خانوادهشونه، باعث میشه منم میلی برای چنین درخواستهایی ازشون نداشته باشم. و ترجیحم اینه کارهام رو به تنهایی انجام بدم.
305
Repost from Independent☁️
اینکه با دوستهام برم کافه و هنگاوت کنم رو دوست دارمها ولی اینکه کارهای روزانهمون رو با هم انجام بدیم یه لذت دیگهای داره.
میخوام برم خرید، باهام میای؟ میای بریم کارای اداریمون رو بکنیم؟ بریم باهم بدیم لپتاپم رو درست کنند؟ میخوام برم دکتر میشه باهام بیای؟
انگار یه سطح جدیدی از صمیمیته.
305
توی آرایشگاه بودم که برق زودتر از زمان همیشگیاش رفت. حالا باید دو ساعت منتظر بمونم که بیاد. احتمالا از اینجا مستقیم باید برم سرکار و حتی دیگه به ناهار هم نمیرسم. واقعا چهقدر عالیه همهچیز🌚.
