uz
Feedback
𝒾𝓃 𝓂𝒴 𝓂𝒾𝓃𝒹🪷

𝒾𝓃 𝓂𝒴 𝓂𝒾𝓃𝒹🪷

Kanalga Telegram’da o‘tish

🪞در جستجوی تعادل؛ بین ریشه ها و دنیای حال ناشناس👇 https://t.me/HarfChatBot?start=dbcbd538dc4b

Ko'proq ko'rsatish
Eron144 601Toif belgilanmagan
243
Obunachilar
-124 soatlar
-47 kun
-1430 kun
Postlar arxiv
خیلی دوست دارم با ادب باشم ولی اینایی که این وقت شب یا نمیدونم صبح اگزوز موتورشون رو دستکاری میکنن میان تو خیابون بلند بلند با هم حرف میزنن و فوش میدن و عربده میکشن واقعا خرن

ادعای ترامپ در مورد ایران: به زودی، من تنگه هرمز را به عنوان قلمرو ایالات متحده اعلام خواهم کرد خوبه این دفعه مشاوراش بهش گفتن نگه تنگه ترامپ بده 😂

این پست یک کانال معتبر در حوزه اقتصاده کانالی که من خودم دنبالش میکنم کاری به این ندارم که با اینکه میانگین دستمزد ایران از میانگین دستمزد افغانستان بیشتر هست (۹۵ دلار از ۹۰ دلار بیشتره) رتبه ایران رو کمتر از افغانستان اعلام کرده…چیزی که یک بچه کلاس اولی هم متوجه میشه سوالم اینه چجوری این رو محاسبه کرده اصلا ؟! قیمت دلار حدود ۱۸۷ تومان هست حقوق قانون کار هم برای یک نیروی تازه کار ۲۱ میلیون هست که با یک تقسیم ساده میبینیم میانگین دستمزد ماهانه ایران حداقل میشه ۱۱۲ دلار حالا سوال اینجاست واقعا هدف این کانال ها از انتشار اخبال دروغ چیه؟ وضعیت فعلی از اجتماعی گرفته تا خصوصا اجتماعی به اندازه کافی تلخ و وحشتناک هست که باز یکسری کانال میان با انتشار داده های دروغ حال مردم رو بدتر از اونچه که هست میکنن لطفا لطفا تفکر نقادانه داشته باشید هر چیزی رو که دیدین اولش سعی کنین نقدش کنین و بعدش باورش کنین شاید دروغ باشه

🔴‏مردم ایران با میانگین درآمد ماهیانه ۸۵ دلار در در بین کشورهایی که پایین ترین دستمزد ماهیانه رو میگیرن رتبه ی سوم رو بدست آ
🔴‏مردم ایران با میانگین درآمد ماهیانه ۸۵ دلار در در بین کشورهایی که پایین ترین دستمزد ماهیانه رو میگیرن رتبه ی سوم رو بدست آوردن 🚷 @currency_gold

ولی من دست اون مردم مسئولیت پذیری رو می بوسم که این روزا خودشون بدون هیچ بودجه ای و سر وظیفه رفتن جنوب و دارن سواحل رو از نفت پاکسازی میکنن چقدر بافرهنگین شما آخه

عکسای یک اسکیت باز خوش شانس توی خورشید گرفتگی
+2
عکسای یک اسکیت باز خوش شانس توی خورشید گرفتگی

کاش هوش مصنوعی هیچ وقت اختراع نمیشد 💔💔

بعد قسمت تلخ ترش اینه که الان واقعا ترجیحم هوش مصنوعی یعنی وقتی یک کاری رو هم هوش مصنوعی میتونه انجام بده هم انسان از نظر کارآمدی و… واقعا هوش مصنوعی انتخاب بهتریه

پروژه ای که قبلا با ۳ تا نیروی کارِ متخصص انجام میدادم الان با یک اکانت هوش مصنوعی انجام میدم با یک دهم هزینه و حداقل دو برابر سرعت و اصلا این رو دوست ندارم…

لحظه شماری می کنم برای دوباره پرواز کردن🪽✨
لحظه شماری می کنم برای دوباره پرواز کردن🪽✨

یکسری مفاهیم از بچگی درون ما شکل می‌گیرن؛ با ما رشد می‌کنن، توی دلمون ریشه می‌دونن، و بعد، کم‌کم خروار خروار خاک روشون می‌شینه؛ اون‌قدر که گاهی یادمون می‌ره روزی چیزی اون زیر بوده. من سال‌ها روز شهادت امام رضا، با خانواده‌ام می‌رفتم پیاده‌روی. اما اگر بخوام صادق باشم، خیلی وقت‌ها برای امام رضا نمی‌رفتم. می‌رفتم چون فامیل جمع می‌شدن. چون جوون‌های فامیل کنار هم بودیم. چون مسیر خوش می‌گذشت. چون چند ساعت راه می‌رفتیم و حرف می‌زدیم و می‌خندیدیم. حتی گاهی از چند روز قبل چشم می‌کشیدم به اون روز؛ نه برای شهادت، نه برای عزاداری، برای اینکه دوباره با دوست‌ها و هم‌سن‌وسال‌هام چند ساعت کنار هم باشیم. هر سال توی مسیری قدم می‌زدم که هزاران نفر برای یک نفر طی می‌کردنش، اما من تقریباً هیچ‌چیز از اون یک نفر نمی‌دونستم. اسمش رو می‌دونستم. قصه‌هایی درباره‌ش شنیده بودم. حتی برای شهادتش کیلومترها راه رفته بودم. اما نمی‌شناختمش. و حالا فکر می‌کنم شنیدنِ یک اسم از کودکی، دوست داشتنش چون خانواده‌ات دوستش دارن، لزوماً به معنای شناختنش نیست. شاید من بیشتر از اینکه این آدم‌ها رو بشناسم، تصویری ازشون به ارث برده بودم. بعد بزرگ شدم. فکر کردم، سؤال کردم، شک کردم، فاصله گرفتم و خروار خروار خاک نشست روی خیلی از چیزهایی که از کودکی جایی درون دلم کاشته شده بودن. تا اینکه خودِ زندگی، بعضی کلمه‌ها رو برای من معنی کرد. من تا امروز مرگ عزیزانم رو ندیدم. من سوگوار بودن رو بلد نبودم. اما بعد از دی، بعد از میناب، بعد از جنگ، چیزی از معنای سوگ رو فهمیدم. فهمیدم می‌شه برای آدمی غمگین شد که هیچ‌وقت ندیدیش. می‌شه اسم کسی رو تا دیروز ندونسته باشی، اما رفتنش چیزی رو درونت تکون بده. فهمیدم بعضی غم‌ها مال یک خانواده نیستن؛ بین هزاران آدم تقسیم می‌شن و هرکسی تکه‌ای از اون غم رو با خودش حمل می‌کنه. شاید همین ذره فهمیدنِ سوگ بود که باعث شد امسال، برای اولین بار، عزاداری برای من شکل دیگه‌ای پیدا کنه. برای اولین بار با خودم فکر کردم: شاید این‌بار بشه اسم منم گذاشت «عزادار». عزادارِ صدای آزادگی؛ حسین (ع). عزادارِ رفتنِ مردی که از حقوق زنان گفت؛ محمد (ص). عزادار پناه دل های عاشق و بی قرار؛ رضا(ع) عزادارِ همه‌ی اون آدم‌هایی که سال‌ها اسمشون رو به عنوان معصوم شنیدم، اما هیچ‌وقت آن‌طور که باید نشناختمشون. هنوز هم نمی‌شناسمشون. هنوز سؤال دارم. هنوز خیلی چیزها رو نمی‌دونم. اما فرق امروز با گذشته شاید اینه که این‌بار خودم می‌خوام بشناسمشون. نه چون از بچگی اسمشون رو شنیدم، نه چون بهم گفته شده باید دوستشون داشته باشم. نه ! خیلی از اون خانواده خیلی از اون دوست ها حالا خودشون از این مسیر برگشتن و دور شدن اما من این‌بار می‌خوام خودم بفهمم این آدم‌ها چه کسانی بودن، برای چی زندگی کردن، برای چی ایستادن، و چرا بعد از این همه قرن هنوز آدم‌هایی برای رفتنشون عزادارن. و شاید همین شناخت، معنای عزاداری رو هم برای من عوض کرد. حالا فکر می‌کنم عزاداری فقط غمگین شدن برای رفتن آدم‌های خوب نیست. برای من، انگار هر بار دست بردن درون خودمه و کنار زدنِ کمی از اون خروار خروار خاکی که دنیا روی دلم نشانده. کمی از بی‌تفاوتی، کمی از خودخواهی، کمی از قضاوت، کمی از خشمی که این دنیا درون آدم جمع می‌کنه. تا شاید زیر این همه خاک دوباره برسم به چیزهایی که سال‌ها پیش، بی‌آنکه بفهمم، درونم کاشته شده بودن: آزادگی، عدالت، مهربانی، و انسان بودن. غمِ دی، غمِ میناب، غمِ جنگ، به من سوگوار بودن رو یاد داد. و یاد گرفتنِ راه و رسمِ سوگواری، کم‌کم به من فهموند عزادار اهل‌بیت بودن یعنی چی. شاید عزاداری همین باشه؛ اینکه غمِ رفتنِ آدم‌های خوب کمکم کنه آدم بهتری برای آدم‌های زنده باشم. و حالا دوباره شهادت امام رضا رسیده. شاید باز هم همون مسیر رو برم. شاید باز هم دوستام کنارم باشن. شاید باز هم با هم حرف بزنیم، بخندیم و مسیر بگذره. اما یک چیز فرق کرده: این‌بار می‌دونم دارم کجا می‌رم. این‌بار می‌خوام قدم بزنم و فکر کنم اصلاً این آدم کی بوده که شهر من، بعد از قرن‌ها، هنوز روز رفتنش این‌طور به حرکت درمیاد؟ شاید سال‌ها در این مسیر راه رفتم، اما این اولین باره که می‌خوام با شناخت در اون قدم بذارم. و گاهی فکر می‌کنم شاید بعضی از ما از اهل‌بیت فاصله نگرفتیم؛ شاید از تصویری فاصله گرفتیم که سال‌ها از اون‌ها برای ما ساخته شده بود، قبل از اینکه فرصتی داشته باشیم خودمون بشناسیمشون. بعضی چیزها رو شاید باید یک‌بار نه با چشمِ کودکی که به ارث برده، که با چشمِ آدمی که حالا خودش می‌تونه انتخاب کنه، از نو دید. و بعضی مسیرها رو هم باید سال‌ها رفت، تا یک روز تازه بفهمی برای چه کسی داری قدم برمی‌داری.

که با چشمِ آدمی که حالا خودش می‌تونه انتخاب کنه، از نو دید. و بعضی مسیرها رو هم باید سال‌ها رفت، تا یک روز تازه بفهمی برای چه کسی داری قدم برمی‌داری.

یکسری مفاهیم از بچگی درون ما شکل می‌گیرن؛ با ما رشد می‌کنن، توی دلمون ریشه می‌دونن، و بعد، کم‌کم خروار خروار خاک روشون می‌شینه؛ اون‌قدر که گاهی یادمون می‌ره روزی چیزی اون زیر بوده. من سال‌ها روز شهادت امام رضا، با خانواده‌ام می‌رفتم پیاده‌روی. اما اگر بخوام صادق باشم، خیلی وقت‌ها برای امام رضا نمی‌رفتم. می‌رفتم چون فامیل جمع می‌شدن. چون جوون‌های فامیل کنار هم بودیم. چون مسیر خوش می‌گذشت. چون چند ساعت راه می‌رفتیم و حرف می‌زدیم و می‌خندیدیم. حتی گاهی از چند روز قبل چشم می‌کشیدم به اون روز؛ نه برای شهادت، نه برای عزاداری، برای اینکه دوباره با دوست‌ها و هم‌سن‌وسال‌هام چند ساعت کنار هم باشیم. هر سال توی مسیری قدم می‌زدم که هزاران نفر برای یک نفر طی می‌کردنش، اما من تقریباً هیچ‌چیز از اون یک نفر نمی‌دونستم. اسمش رو می‌دونستم. قصه‌هایی درباره‌ش شنیده بودم. حتی برای شهادتش کیلومترها راه رفته بودم. اما نمی‌شناختمش. و حالا فکر می‌کنم شنیدنِ یک اسم از کودکی، دوست داشتنش چون خانواده‌ات دوستش دارن، یا حتی سال‌ها در مراسمش حاضر بودن، لزوماً به معنای شناختنش نیست. شاید من بیشتر از اینکه این آدم‌ها رو بشناسم، تصویری ازشون به ارث برده بودم. بعد بزرگ شدم. فکر کردم، سؤال کردم، شک کردم، فاصله گرفتم و خروار خروار خاک نشست روی خیلی از چیزهایی که از کودکی جایی درونم کاشته شده بودن. تا اینکه خودِ زندگی، بعضی کلمه‌ها رو برای من معنی کرد. من تا امروز عزیز نزدیکی رو از دست ندادم؛ اگر هم فقدانی بوده، مربوط به وقتی بوده که اون‌قدر کوچک بودم که معنای رفتن رو نمی‌فهمیدم. من سوگوار بودن رو بلد نبودم. اما بعد از دی، بعد از میناب، بعد از جنگ، چیزی از معنای سوگ رو فهمیدم. فهمیدم می‌شه برای آدمی غمگین شد که هیچ‌وقت ندیدیش. می‌شه اسم کسی رو تا دیروز ندونسته باشی، اما رفتنش چیزی رو درونت تکون بده. فهمیدم بعضی غم‌ها مال یک خانواده نیستن؛ بین هزاران آدم تقسیم می‌شن و هرکسی تکه‌ای از اون غم رو با خودش حمل می‌کنه. شاید همین ذره فهمیدنِ سوگ بود که باعث شد امسال، برای اولین بار، عزاداری برای من شکل دیگه‌ای پیدا کنه. برای اولین بار با خودم فکر کردم: شاید این‌بار بشه اسم منم گذاشت «عزادار». عزادارِ صدای آزادگی؛ حسین (ع). عزادارِ رفتنِ مردی که از حقوق زنان گفت؛ محمد (ص). عزادار پناه دل های عاشق و بی قرار؛ رضا(ع) عزادارِ همه‌ی اون آدم‌هایی که سال‌ها اسمشون رو به عنوان معصوم شنیدم، اما هیچ‌وقت آن‌طور که باید نشناختمشون. هنوز هم نمی‌شناسمشون. هنوز سؤال دارم. هنوز خیلی چیزها رو نمی‌دونم. اما فرق امروز با گذشته شاید اینه که این‌بار خودم می‌خوام بشناسمشون. نه چون خانواده‌ام می‌شناسنشون، نه چون از بچگی اسمشون رو شنیدم، نه چون بهم گفته شده باید دوستشون داشته باشم. نه ! خیلی از اون خانواده خیلی از اون دوست ها حالا خودشون تپی این مسیر راه رو گم کردن و برگشتن اما من این‌بار می‌خوام خودم بفهمم این آدم‌ها چه کسانی بودن، برای چی زندگی کردن، برای چی ایستادن، و چرا بعد از این همه قرن هنوز آدم‌هایی برای رفتنشون عزادارن. و شاید همین شناخت، معنای عزاداری رو هم برای من عوض کرد. حالا فکر می‌کنم عزاداری فقط غمگین شدن برای رفتن آدم‌های خوب نیست. برای من، انگار هر بار دست بردن درون خودمه و کنار زدنِ کمی از اون خروار خروار خاکی که دنیا روی دلم نشانده. کمی از بی‌تفاوتی، کمی از خودخواهی، کمی از قضاوت، کمی از خشمی که این دنیا درون آدم جمع می‌کنه. تا شاید زیر این همه خاک دوباره برسم به چیزهایی که سال‌ها پیش، بی‌آنکه بفهمم، درونم کاشته شده بودن: آزادگی، عدالت، مهربانی، و انسان بودن. غمِ دی، غمِ میناب، غمِ جنگ، به من سوگوار بودن رو یاد داد. و یاد گرفتنِ راه و رسمِ سوگواری، کم‌کم به من فهموند عزادار اهل‌بیت بودن شاید یعنی چی. شاید عزاداری همین باشه؛ اینکه غمِ رفتنِ آدم‌های خوب کمکم کنه آدم بهتری برای آدم‌های زنده باشم. و حالا دوباره شهادت امام رضا رسیده. شاید باز هم همون مسیر رو برم. شاید باز هم دوستام کنارم باشن. شاید باز هم با هم حرف بزنیم، بخندیم و مسیر بگذره. اما یک چیز فرق کرده: این‌بار می‌دونم دارم کجا می‌رم. این‌بار می‌خوام بین اون همه آدم، حواسم به کسی باشه که همه به خاطر اون راه افتادن. این‌بار می‌خوام قدم بزنم و فکر کنم اصلاً این آدم کی بوده که شهر من، بعد از قرن‌ها، هنوز روز رفتنش این‌طور به حرکت درمیاد؟ شاید سال‌ها در این مسیر راه رفتم، اما این اولین باره که می‌خوام با شناخت در اون قدم بذارم. و گاهی فکر می‌کنم شاید بعضی از ما از اهل‌بیت فاصله نگرفتیم؛ شاید از تصویری فاصله گرفتیم که سال‌ها از اون‌ها برای ما ساخته شده بود، قبل از اینکه فرصتی داشته باشیم خودمون بشناسیمشون. بعضی چیزها رو شاید باید یک‌بار نه با چشمِ کودکی که به ارث برده،

Eshgh yani.mp31.87 MB

دوستان اگر کسی رو میشناسید که به زبان آلمانی زبان فارسی آموزش بده به صورت آنلاین ممنون میشم بهم معرفی کنید🙏🎀

از آدمایی که «به نارنجک میگن نارنجک و حتی نمیدونن بعضی ها بهش میگن نون خامه ای » خوشم میاد🤌😁

morva – vasle doost.mp35.57 MB

کتاب جدید خریدممم✨🥰