من!
Kanalga Telegram’da o‘tish
و گفت: محبت درست نشود مگر در میان دو تن که یکی دیگری را گوید ای من! __تذکرهالاولیا
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
379
Obunachilar
-124 soatlar
-157 kun
-4030 kun
Postlar arxiv
378
امروز که نوبت جوانی من است
مِی نوشم از آن که کامرانی من است
عیبم مکنید، گرچه تلخ است، خوش است
تلخ است، از آن که زندگانی من است!
__خیام
378
Repost from من!
نمی دانی، نمی دانی، که من
جُز چَشمِ افسونگر
در این جامِ لبانم،
بادهیِ مَردافکنی دارم
چرا بیهوده می کوشی که بگریزی ز آغوشم؟
از این سوزندهتر هرگز نخواهی یافت آغوشی
بیا دنیا نمیارزد
به این پرهیز و این دوری
فدای لحظهای شادی کن
این رویای هستی را
لبت را بر لبم بُگذار کز این ساغر پُر مِی
چنان مستت کنم تا خود بدانی قدر مستی را
دروغ است این اگر،
پس آن دو چشم راز گویت را
چرا هر لحظه بر چَشمِ من دیوانه می دوزی؟
__فروغ
378
تو این سریاله یه دختر پسر تصمیم میگیرن واسه اولین بار باهم دیگه شفق قطبی رو ببینن. اونجا دختره به پسره میگه«حالا هر موقع شفق قطبی ببینی یاد من میوفتی.»
بعدها که از هم دور میشن، دختره هفتتا شبدرشو جور میکنه و آرزو میکنه «شفقها سراسر دنیارو روشن کنن.»
378
آن شب دیروقت رعد و برق شد. ساعت سه از خواب پریدم و روتی کنارم نبود. از جا پریدم و از پلهها دویدم پایین. تو آشپزخانه بود. پیژامهی آبیرنگش تنش بود و دمپاییهای پشمالوش پاش. -خودِ خودِ روتی- و نشسته بود پشت میز آشپزخانه و مجله میخواند، البته واقعا نمیخواند، چون بدجور ترسیده بود. تو هیچوقت زنِ من را ندیدهای با آن پیژامهی آبی به تنش، یا لباسِ آبی یا حولهی آبی. من تا قبل اینکه با روتی آشنا بشوم حالیم نمیشد هر دختری یک رنگ دارد. رنگ روتی آبیست…
__جى.دى.سلینجر
378
اکنون تو اینجایی!
گسترده چون عطرِ اقاقیها
در کوچههای صبح
بر سینهام سنگین
در دستهایم داغ
در گیسوانم رفته از خود، سوخته، مدهوش
اکنون تو اینجایی...
__فروغ
378
زمستان بود. جان میکندم در نیویورک نویسنده شوم، سه یا چهار روز بود لب به غذا نزده بودم.
فرصتی پیش آمد تا بالاخره بگویم: "میخوام مقدار زیادی ذرت بو داده بخورم و خدای من، مدتها بود غذایی این همه به دهانم مزه نکرده بود"
هر تکه از آن و هر دانه مثل یک قطعه استیک بود. آنها را میجویدم و راست میافتاد توی معدهام.
معدهام میگفت: "متشکرم، متشکرم".
مثل آنکه توی بهشت باشم همینطور قدم میزدم که سر و کلهی دو نفر پیدا شد، یکیشان به آن یکی گفت: "خدای بزرگ"
طرف مقابل پرسید: "چه شده؟"
اولی گفت: "آن یارو را دیدی که ذرت میخورد؟ وحشتناک بود!"
بعد از آن حرف دیگر از خوردن ذرتها لذت نبردم.
به خودم گفتم: منظورش از وحشتناک چه بود؟ من که توی بهشت سیر میکنم!
گاهی به همین راحتی با یه کلمه، یه جمله، یه حالت چهره میتونیم مردم رو از بهشت خودشون بکشونیم بیرون و این واقعا بیرحمانهترین کاره!
سرمونو میکنیم تو زندگیِ یکی که اصلا به ما مربوط نیست، کاری با ما نداره و ازمون چیزی نپرسیده، نخواسته و... دهنمونو باز میکنیم و از بهشت شخصیش میرونیمش!
__مصاحبهی شانپن با چارلز بوکفسکی
378
من از زمانی که قلب خود را گم کردهام میترسم
من از تصور بیهودگی این همه دست
و از تجسم بیگانگی این همه صورت میترسم..
من مثل دانشآموزی که درس هندسهاش را دیوانهوار دوست میدارد
تنها هستم...
و فکر میکنم که باغچه را میشود به بیمارستان برد.
من فکر میکنم
من فکر میکنم
من فکر میکنم
و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کردهاست
و ذهن باغچه دارد
آرام آرام
از خاطرات سبز تهی میشود...
__فروغ
