uz
Feedback
من!

من!

Kanalga Telegram’da o‘tish

و گفت: محبت درست نشود مگر در میان دو تن که یکی دیگری را گوید ای من! __تذکره‌الاولیا

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
379
Obunachilar
-124 soatlar
-157 kun
-4030 kun
Postlar arxiv
07 Chi Mishe Goft Be In Dele Divone.mp37.98 MB

نامم به لهجه‌ی تو آغشته است؛ بوی التماس می‌دهد، بوی انار ترک‌خورده، حرف به حرف، صدای تیر و رنگ خون. اینجا که سکوتِ شب غلیظ است، تو مرا می‌خوانی به آغوشِ راه می‌پرم؛ و هر بار، جای پای غم از قدم‌هایم فراتر می‌رود. با تو حرف می‌زنم و همیشه پرنده‌ها خود را به قفسِ اندوهت می‌کوبند؛ اندوهی یتیم که نه می‌گذاری بماند، نه اوج بگیرد و برود. تو غربتی را در من بیدار کردی که خود نمی‌دانستم می‌تپد. و حالا، پس از روزها، راه رهایی را می‌جوید. صدایم زدی و من نمی‌دانستم اسم‌ها نیز جغرافیا می‌دانند. __من

photo content

4_5832445638121364909.m4a4.28 MB

نوبت را به من داده‌اند که این زمین را مدام شخم بزنم و نگذارند چیزی در آن کاشته شود ــ ممنوع است ــ احساسِ بی‌شرف‌ها را دارم از این‌که دوباره توانسته‌ام سراغِ کاغذ و قلم بروم درباره چه؟‌ درباره چه؟ بذرهای گندیده‌ام؟ وجودِ گندیده‌ام؟ سرزمین و مردمانِ گندگرفته‌ام؟ فکر می‌کنید آن‌قدر بو گرفته باشم که ارزشِ کشته‌شدن مثل همای سعادتی تاجی بر سرم بنشیند؟ بوی تعفن من آیا این لاش‌خورها را تا پُشتِ درِ خانه‌ام پُشتِ پنجره‌های اتاقم نکشانده؟ احساس بی‌شرف‌ها را دارم ساموئل! بیا و این حیوان را راحت کن تفنگ، پُشتِ در است. __شهرام شیدایی

خسته از همه‌ی آن‌ها که با واژه‌ها می‌آیند، با واژه‌ها می‌روند. به جزیره‌ی پوشیده از برف رفتم. وحشی، هیچ واژه‌ای نبود. تنها ردِ پنجه‌های گوزن بر برف. زبان بود، اما نه زبانِ آدمیان. __توماس ترانسترومر

photo content

احاطه کرد هزاران غم زمانه مرا خزان گرفت به رگبار خود نشانه مرا یکی دو ثانیه قبل از سکوت اعدامم مجال یک دو سخن می‌دهید یا نه مرا؟ جواب پرسش ما در سراب هستی نیست چه پشت حدس و گمان می‌کنی روانه مرا؟ به کوه صاعقه‌ام کوفت دست وحشی باد شبی که بست به رگبار تازیانه مرا دگر توان شتابم نمانده بود که باز کسی صدا زد از آن سوی رودخانه مرا کسی به پاکی و خوبی کمی شبیه خدا کنار خویش فراخواند عاشقانه مرا کنون شبست و کویر و چراغ کولی ماه و آن نگاه که می‌بیند آهوانه مرا __عفیف باختری

photo content

همیشه از بزرگ‌شدن می‌ترسیدم از این‌که آن‌ها را که می‌شناسم دیگر نشناسم. همیشه بعد از دیدنِ یک فیلم غریبه شده‌ام از تمام‌شدنِ هر چیزی می‌ترسم. از داشتنِ آلبومِ عکس از خاطره‌ها از منطقِ روزانۀ تکرار از غروب‌کردنِ خورشید می‌ترسم. از این‌که زمان می‌تواند بگذرد از این‌که گذشته پشتِ‌سر می‌مانَد از این‌که سنگ همیشه سنگ است و زمین صورتی ندارد از چسبیدنِ خواب‌هایم به تنم به صدایم از به‌خودآمدن‌های ناگهانی‌اَم می‌ترسم. دلم برای شنیدن همۀ صداها تنگ شده است. حتا، برای نرسیدن به تو... چه‌قدر دلم می‌خواهد حرف بزنم حرف بزنم. __شهرام شیدایی

سبز است، سبزِ سوخته، مثل لباس او رنگی که زندگانی‌ام از او گرفته است __عفیف باختری

photo content

ناگهان قطع شود با تو اگر پیوندم گور خود چیست؟ به گور پدرم می‌خندم دوستت دارم وـ جدن به زنی محتاجم که به زیبایی زشت‌اش ندهد سوگندم تو که یک بره‌ی خوبی به چراگاهت باش من که گرگم به قوانین خودم پا بندم حس آبادی و احساس کمی آزادی تهمتی نیست که بیهوده به خود می‌بندم آن کلندی که به تهداب دلت کوبیدم گور خود را نه اگر گور که ‌را می کندم از چه خود را پدر شعر جهان پندارم من که زن دارم و بابای دو سه فرزندم __عفیف باختری

photo content

بعد از هزار سال اگر باز بینمت همزاد من! همینم و عاشق‌ترینمت با صد هزارخشم اگر از خود برانی‌ام با صد هزار چشم من اندر کمینمت گفتی خیال خام خزان از قفای ماست گفتم قسم به باغ که باز از پسینمت تا پای مرگ سجده‌گه‌ام آستان تست تاخاک گور گل‌کده‌ام خوشه‌چینمت دیگر مگو: هماره «عفیف» از وفا مخوان آخر بگو چگونه کشم از یقینمت؟! __عفیف باختری

اگر بهار بیاید، ترانه‌ها خواهم خواند ترانه‌های خوشی، عاشقانه خواهم خواند به گهوارهٔ آغوش من چو آیی تو به گوش خاطر تو من، فسانه‌ها خواهم خواند... __نمی‌دانم

چه کسی می‌داند شاید همین پرنده آخرین شاهدِ آسمان باشد. __شفیعی کدکنی

photo content

بعضی‌وقت‌ها فکر می‌کنم یه چیزهایی تو رگ‌هامون هست که وقتی تکون می‌خوریم مثل شن‌های خیس ساحل حرکت می‌کنن، غلیظن و آهسته.

اینجا با وجود شما بهم یاد داده گاهی فاصله‌ها و دوری‌ها باعث می‌شن جهان شاعرتر باشه.