uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку 👈

whispers of the Eclipse

whispers of the Eclipse

Відкрити в Telegram

پیغام گیر: https://t.me/areadnee_bot

Показати більше
Іран177 130Категорія не вказана
233
Підписники
Немає даних24 години
+17 днів
-130 днів
Архів дописів
_

4_5949644807319062336.mp37.55 MB

پس بزن زیرش بزن زیر گریه گه‌گاهی

audio.mp37.55 MB

93334557 (1).mp34.22 MB

شلبی! تا حالا فکر کردی شاید غروب، تنها راه خورشید برای گریه کردن باشه؟

شِلبی از اون دسته آدماییه که کل روز از خورشید میگن ,شب که میشه یادشون میره خورشیدی هم وجود داره ؛ این روزها،هرجا ساعت میبینم یاد تو می‌افتم، عقربه‌هایی که تمام عمر دور خودشون می‌چرخند. اگر دفترت هنوز روی میز بود چایت را دور نریز. پنجره باز مانده و باد صفحه‌های سفیدت را ورق می‌زند. چند روزی ،صبح‌ها ،جهان زیادی کوچک میشود برای تمام فکرهایی که به سرش می‌زند و چند شبی، خودش زیادی کوچک است برای جهانی که باید تحمل کند؟ تصور میکنم فقط یک زندگی نداری .[چند نفری که انقد از همدیگه بی‌خبرید؟] من فکر می‌کنم چه کسی باور می‌کند، شلبی ، همان مردی‌ست که هفته‌ی پیش، وسط جلسه، از جا بلند شد و با آن برق لعنتی در چشم‌هایش گفت تمام شهر را از نو خواهد ساخت؟ اما حالا حتی برای خراب شدن هم وقت نمی‌گذارد؟عقب می‌اندازد، انگار مالیاتی‌است که موعد پرداختش رسیده باشد. شلبی! فکر می‌کنی خورشید هم وقتی غروب می‌کند، همین‌قدر از خودش بیزار است؟ بدبختی اینجاست که هیچ‌‌یک از تو ،دیگری را باطل نمی‌کند. مثلاً همین کتفم. جای سیگاری که خاموش کردی هنوز می‌سوزد. مسخره است، نه؟ از تمام اتفاقاتی که می‌توانستند در زندگی‌ام بیفتد، حالا چیزی که نمی‌گذارد بخوابم همین است. نه خاطره‌ی درست‌وحسابی‌ای دارم که بشود به آن فکر کرد، نه حتی می‌توانم از این ماجرا یک داستان قشنگ دربیاورم. فقط وقتی دراز می‌کشم، لباسم که به پوستم میخورد یادم می‌افتد که تو، آنقدر نزدیک شدی که توانستی سیگارت را روی تنم خاموش کنی؟ به هرحال اگر از تمام این ها بگذریم تنها چیزی که می‌خواهم این است که یک شب بخوابم و مجبور نباشم برای فراموش کردن سوزش کتفم را نادیده بگیرم. تو با فرداهایت چه می‌کنی؟ من ؟ چه می‌دانم؟ من حتی نمی‌توانم پرده‌ای را که باد برده، سرِ جایش برگردانم. اما فردا فردا صبح دوباره از خورشید حرف بزنیم؟ _mary

شلبی! تا حالا فکر کردی شاید غروب، تنها راه خورشید برای گریه کردن باشه؟

شِلبی از اون دسته آدماییه که کل روز از خورشید میگن ,شب که میشه یادشون میره خورشیدی هم وجود داره ؛ این روزها،هرجا ساعت میبینم یاد تو می‌افتم، عقربه‌هایی که تمام عمر دور خودشون می‌چرخند. اگر دفترت هنوز روی میز بود چایت را دور نریز. پنجره باز مانده و باد صفحه‌های سفیدت را ورق می‌زند. چند روزی ،صبح‌ها ،جهان زیادی کوچک میشود برای تمام فکرهایی که به سرش می‌زند و چند شبی، خودش زیادی کوچک است برای جهانی که باید تحمل کند؟ تصور میکنم فقط یک زندگی نداری .[چند نفری که انقد از همدیگه بی‌خبرید؟] من فکر می‌کنم چه کسی باور می‌کند، شلبی ، همان مردی‌ست که هفته‌ی پیش، وسط جلسه، از جا بلند شد و با آن برق لعنتی در چشم‌هایش گفت تمام شهر را از نو خواهد ساخت؟ اما حالا حتی برای خراب شدن هم وقت نمی‌گذارد؟عقب می‌اندازد، انگار مالیاتی‌است که موعد پرداختش رسیده باشد. شلبی! فکر می‌کنی خورشید هم وقتی غروب می‌کند، همین‌قدر از خودش بیزار است؟ بدبختی اینجاست که هیچ‌‌یک از تو ،دیگری را باطل نمی‌کند. مثلاً همین کتفم. جای سیگاری که خاموش کردی هنوز می‌سوزد. مسخره است، نه؟ از تمام اتفاقاتی که می‌توانستند در زندگی‌ام بی‌افتد، حالا چیزی که نمی‌گذارد بخوابم همین است. نه خاطره‌ی درست‌وحسابی‌ای دارم که بشود به آن فکر کرد، نه حتی می‌توانم از این ماجرا یک داستان قشنگ دربیاورم. فقط وقتی دراز می‌کشم، لباسم که به پوستم میخورد یادم می‌افتد که تو، آنقدر نزدیک شدی که توانستی سیگارت را روی تنم خاموش کنی؟ به هرحال اگر از تمام این ها بگذریم تنها چیزی که می‌خواهم این است که یک شب بخوابم و مجبور نباشم برای فراموش کردن سوزش کتفم را نادیده بگیرم. تو با فرداهایت چه می‌کنی؟ من ؟ چه می‌دانم؟ من حتی نمی‌توانم پرده‌ای را که باد برده، سرِ جایش برگردانم. اما فردا فردا صبح دوباره از خورشید حرف بزنیم؟ _mary

پشت چشامی تو همه لحظه هام میبینم هنوز داری میرقصی باهام

پشت چشامی تو همه لحظه هام میبینم هنوز داری میرقصی باهام

میزنم صدات نمیشنوم جواب بیدارم ولی خودمو میزنم به خواب

Poshte Pelkam.m4a3.09 MB

باید صبر ایوب داشت برای موند کنارت.

photo content
+1

photo content
+1

Unknown - Onvar Jangal - 320.mp37.39 MB

Відеоповідомлення00:08

Відеоповідомлення00:08

اون‌روز که مسیر آدمای عادی رو طی نکردیم