233
订阅者
无数据24 小时
+17 天
-130 天
帖子存档
شِلبی
از اون دسته آدماییه که کل روز از خورشید میگن ,شب که میشه یادشون میره خورشیدی هم وجود داره ؛
این روزها،هرجا ساعت میبینم یاد تو میافتم، عقربههایی که تمام عمر دور خودشون میچرخند.
اگر دفترت هنوز روی میز بود چایت را دور نریز. پنجره باز مانده و باد صفحههای سفیدت را ورق میزند.
چند روزی ،صبحها ،جهان زیادی کوچک میشود برای تمام فکرهایی که به سرش میزند و چند شبی، خودش زیادی کوچک است برای جهانی که باید تحمل کند؟
تصور میکنم فقط یک زندگی نداری .[چند نفری که انقد از همدیگه بیخبرید؟]
من فکر میکنم چه کسی باور میکند، شلبی ، همان مردیست که هفتهی پیش، وسط جلسه، از جا بلند شد و با آن برق لعنتی در چشمهایش گفت تمام شهر را از نو خواهد ساخت؟
اما حالا حتی برای خراب شدن هم وقت نمیگذارد؟عقب میاندازد، انگار مالیاتیاست که موعد پرداختش رسیده باشد.
شلبی!
فکر میکنی خورشید هم وقتی غروب میکند، همینقدر از خودش بیزار است؟
بدبختی اینجاست که هیچیک از تو ،دیگری را باطل نمیکند.
مثلاً همین کتفم.
جای سیگاری که خاموش کردی هنوز میسوزد. مسخره است، نه؟ از تمام اتفاقاتی که میتوانستند در زندگیام بیفتد، حالا چیزی که نمیگذارد بخوابم همین است.
نه خاطرهی درستوحسابیای دارم که بشود به آن فکر کرد، نه حتی میتوانم از این ماجرا یک داستان قشنگ دربیاورم. فقط وقتی دراز میکشم، لباسم که به پوستم میخورد
یادم میافتد که تو، آنقدر نزدیک شدی که توانستی سیگارت را روی تنم خاموش کنی؟
به هرحال اگر از تمام این ها بگذریم تنها چیزی که میخواهم این است که یک شب بخوابم و مجبور نباشم برای فراموش کردن
سوزش کتفم را نادیده بگیرم.
تو با فرداهایت چه میکنی؟
من ؟
چه میدانم؟ من حتی نمیتوانم پردهای را که باد برده، سرِ جایش برگردانم.
اما فردا
فردا صبح دوباره از خورشید حرف بزنیم؟
_maryشِلبی
از اون دسته آدماییه که کل روز از خورشید میگن ,شب که میشه یادشون میره خورشیدی هم وجود داره ؛
این روزها،هرجا ساعت میبینم یاد تو میافتم، عقربههایی که تمام عمر دور خودشون میچرخند.
اگر دفترت هنوز روی میز بود چایت را دور نریز. پنجره باز مانده و باد صفحههای سفیدت را ورق میزند.
چند روزی ،صبحها ،جهان زیادی کوچک میشود برای تمام فکرهایی که به سرش میزند و چند شبی، خودش زیادی کوچک است برای جهانی که باید تحمل کند؟
تصور میکنم فقط یک زندگی نداری .[چند نفری که انقد از همدیگه بیخبرید؟]
من فکر میکنم چه کسی باور میکند، شلبی ، همان مردیست که هفتهی پیش، وسط جلسه، از جا بلند شد و با آن برق لعنتی در چشمهایش گفت تمام شهر را از نو خواهد ساخت؟
اما حالا حتی برای خراب شدن هم وقت نمیگذارد؟عقب میاندازد، انگار مالیاتیاست که موعد پرداختش رسیده باشد.
شلبی!
فکر میکنی خورشید هم وقتی غروب میکند، همینقدر از خودش بیزار است؟
بدبختی اینجاست که هیچیک از تو ،دیگری را باطل نمیکند.
مثلاً همین کتفم.
جای سیگاری که خاموش کردی هنوز میسوزد. مسخره است، نه؟ از تمام اتفاقاتی که میتوانستند در زندگیام بیافتد، حالا چیزی که نمیگذارد بخوابم همین است.
نه خاطرهی درستوحسابیای دارم که بشود به آن فکر کرد، نه حتی میتوانم از این ماجرا یک داستان قشنگ دربیاورم. فقط وقتی دراز میکشم، لباسم که به پوستم میخورد
یادم میافتد که تو، آنقدر نزدیک شدی که توانستی سیگارت را روی تنم خاموش کنی؟
به هرحال اگر از تمام این ها بگذریم تنها چیزی که میخواهم این است که یک شب بخوابم و مجبور نباشم برای فراموش کردن
سوزش کتفم را نادیده بگیرم.
تو با فرداهایت چه میکنی؟
من ؟
چه میدانم؟ من حتی نمیتوانم پردهای را که باد برده، سرِ جایش برگردانم.
اما فردا
فردا صبح دوباره از خورشید حرف بزنیم؟
_mary