149
Підписники
Немає даних24 години
-37 днів
-2230 днів
Архів дописів
هویتِ مستقل
زمان میخواهد، رنج میخواهد، مسئولیت.
تقلید؟
حافظه است
با جسارتی که هیچ ریسکی ندارد.
برای همین ناپختهها
بهجای «شدن»،
نقشِ «بودن» بازی میکنند.
Repost from Aɳҽsthesḷa̶ ٫٫﹗
⠀⠀⠀
⠀⠀ ◝. Forward this so I can tell you why you were stuck in Silent Hill and what the monsters looked like to you, privates here.
ᴵᶠ ʸᵒᵘ ᵈᵒⁿ'ᵗ ᵏⁿᵒʷ⁻
𝗦𝗶𝗹𝗲𝗻𝘁 𝗛𝗶𝗹𝗹, a town in the U.S. state of Maine, which is plagued by supernatural events, the occult, sins, actions, thoughts, and dreams manifested into physical form, often taking the shape of horrific environments and creatures 𝘀𝘁𝗮𝗹𝗸𝗶𝗻𝗴 𝘆𝗼𝘂.
⠀
⠀⠀ 𝗕𝗲 𝗷𝗼𝗶𝗻. Limit: till I cross.
⠀⠀⠀
Repost from Marlboro.
Oh beautiful was the werewolf
We took him to the carnival
I dreamt of crying on you
Red and green tears falling
Red and green falling
A tear in the fabric of spacetime
On your new street
The irony I can't bear
Wonder if I should look for you there
Oh should I look for you there?
A honeyed purgatory
My inventions looping
Screaming on your doorstep
Show me where I'm not free
All I've ever wanted was to shatter it
I can't look
And betray myself again
I'll just sit and sing
A song to
This strange reflection
Hope these utterances
Fill her barren sky with stars again
Love lives in muted colors
In pools unreceding
But I run towards treacherous oceans
Waiting to swallow me
And I'm chained
I'm chained
But I'm chained to nothing
Spotify / Delirium
Repost from 1983
این پیام رو همراه عکس بالا رو فور کنید. 🫧
منم ازتون پست زیبا فور کنم. دوست جدید پیدا کنم.۲۰ چنل اول.
Repost from 1983
«حتی بر سادهترین دیوارها هم میشود نشانی از رشد دید؛ حاصلِ حضوری آرام و پیوسته در گذر زمان.»
گاهی حرکت هست، اما جهت نه.
زندگی جلو میره، ولی معلوم نیست مقصدی در کار باشه. بیشتر شبیه اینه که «دارم میرم چون ایستادن فرسایندهست»، نه چون جایی منتظرم باشه.
یه فاصلهی دائمی حس میشه؛ بین آدم و جهان، بین چیزی که توی درونه و چیزی که بیرونه. نگاهت به بیرونه، اما دیدن واقعی اتفاق نمیافته. انگار چشم کار میکنه، ولی ارتباط نه.
امید؟ بله، بهعنوان مفهوم چیز بدی نیست. اما اینجا امید واقعی نیست؛ سرده، مصنوعیه. از اون امیدها که زیر نور چراغها زنده میمونه، تو شب و ویترین و جملههای قشنگ، ولی تو زندگی واقعی دوام نمیاره.
حالت نه غمگینه بهمعنای واضح، نه آروم. بیشتر یه خستگی خنثاست. همون وضعیتی که دیگه انرژی توضیح دادن نداری؛ نه برای بقیه، نه حتی برای خودت.
تنهانی مدرن همینه: وسط شهر باشی، بین نور و حرکت و آدم، ولی درونت ساکت باشه. نه سکوتِ آرام، سکوتِ خالی. یه خلأ مداوم که صدا نداره، اما آرومآروم خفهت میکنه.
Repost from N/a
روح ِ برخاسته از من ، ته این کوچه بایست ؛
بیش از این دور شوی از بدنم میمیرم ...
Repost from N/a
روح ِ برخاسته از من ، ته این کوچه بایست ؛
بیش از این دور شوی از بدنم میمیرم ...
لازم نیست برای هر چیزی فوراً به دنبال نتیجه باشیم،
گاهی بهتره به ذهن یاد بدیم الگوها رو ببینه،
نه اینکه از ابهام بترسه.
بعضی تجربهها قرار نیست کامل بشن یا به جایی برسن؛
فقط اومدن که ظرفیت ما رو برای ناتمامی و نفهمیدنِ موقت بیشتر کنن.
وقتی ذهن یاد میگیره با این حالت کنار بیاد،
دیگه هر حس نصفهنیمهای رو با عجله قطع یا سرکوب نمیکنه.
اونوقت میشه فقط «بودن» رو فهمید،
بدون اینکه مجبور باشیم براش اسم بذاریم یا ازش فرار کنیم.
آزادی همیشه رهایی نیست.
گاهی فقط این آگاهی است
که میشد
طور دیگری ادامه داد.
وابستگی ما به بندها نیست،
به توضیحیست
که برای ماندنِ خودمان داریم.
