کاریز
Відкрити в Telegram
حبّذا کاریزِ اصل چیزها... در ادب و تاریخ، مولاناپژوهی، مطالعات عهدین و قرآن مجید سلیمانی @soleymanimajid
Показати більше1 464
Підписники
+524 години
+137 днів
+4530 день
Триває завантаження даних...
Залучення підписників
липень '26
липень '26
+22
в 2 каналах
червень '26
+72
в 3 каналах
Get PRO
травень '26
+20
в 1 каналах
Get PRO
квітень '26
+27
в 3 каналах
Get PRO
березень '26
+20
в 5 каналах
Get PRO
лютий '26
+112
в 5 каналах
Get PRO
січень '26
+92
в 6 каналах
Get PRO
грудень '25
+82
в 11 каналах
Get PRO
листопад '25
+70
в 4 каналах
Get PRO
жовтень '25
+103
в 4 каналах
Get PRO
вересень '25
+109
в 9 каналах
Get PRO
серпень '25
+191
в 8 каналах
Get PRO
липень '25
+40
в 1 каналах
Get PRO
червень '25
+46
в 2 каналах
Get PRO
травень '25
+160
в 15 каналах
Get PRO
квітень '25
+322
в 5 каналах
Get PRO
березень '25
+48
в 2 каналах
Get PRO
лютий '25
+316
в 1 каналах
| Дата | Залучення підписників | Згадування | Канали | |
| 08 липня | 0 | |||
| 07 липня | +6 | |||
| 06 липня | +1 | |||
| 05 липня | +3 | |||
| 04 липня | +3 | |||
| 03 липня | +3 | |||
| 02 липня | +4 | |||
| 01 липня | +2 |
Дописи каналу
ای کاش که جای آرمیدن بودی...
با این اخبار و وقایع و حوادث، بیش از همه این بیت و رباعی خیّام در سرم میگردد...
ذکر خیّام شد! یکی از دوستانم، که مستندساز است، چند سال پیش رفته بود به کاشغر در استان شین جیان چین یا همان ترکستان قدیم. میگفت که در یکی از مساجد آنجا پیرمردی مصحفخوان را دیدم. دانستم که عربی میداند و چند کلامی هم به عربی ردّ و بدل کردیم. وقتی شنید ایرانیام، به فارسی خواند:
«ای نسخه نامه الهی که تویی / وی آینه جمال شاهی که تویی»
و بیت دوم را به خاطر نیاورد. از فارسی همین رباعی را میدانست و آموخته بود. از من خواست که به یادگار برایش خطی بنویسم و من هم برایش یک رباعی نوشتم، از خیّام. به این دوستم گفتم که خبر نداری این دو رباعی و سراینده آنها را کجا با هم آشتی دادهای و هممنزل کردهای.
این رباعی «ای نسخه نامه الهی...»، که خود شاهکاریست، و به سرایندگان مختلفی نسبت دادهاند، به احتمال بسیار زیاد از شیخ نجم الدّین رازی است که آن را در مرصاد العباد (تالیف ۶۲۰ هـ ق) آورده. در اثر دیگرش مرموزات اسدی هم و آنجا با قید «و این ضعیف گوید» که احتمال این انتساب را بسیار بیشتر میکند. رباعی در همان عصر خود نویسنده رواجی تمام یافته و در آثار مختلف آمده. مولانا هم در مکتوبات استفاده کرده است. در دیوان هم، شاید با تاخیر، وارد شده و از این رو، این سو و آن سو، از جمله در خود مرقد مولانا، رباعی را به نام او نوشتهاند، که از او نیست.
مقصود این که شیخ ذوقی کامل داشت و مرصاد العبادش هم، جدای نثر عالی، سرشار از رباعیهای رنگارنگ است. در همین کتاب است که ما دو رباعی خیام را مییابیم، یکی از کهنترین ثبتهای ابیات او و با ذکر نام او... امّا مقدّمه و موخّرهای که بر این دو رباعی دارد هم خواندنی است:
«ثمره نظر ایمان است و ثمره قدم عرفان، بیچاره فلسفی و دهری و طبایعی که از این دو مقام محروماند و سرگشته و گمگشته، تا یکی از فضلا که نزد ایشان به فضل و حکمت و کیاست معروف و مشهور است، و آن عُمَر خیام است، از غایتِ حیرت در تیهِ ضلالت این بیت بگفت:
در دایرهای کامدن و رفتن ماست / آنجا نه بدایت نه نهایت پیداست
کس مینزند دمی در این عالم راست / کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست
و هم او گوید
دارنده چو ترکیب طبایع آراست / باز از چه قِبَل فکندش اندر کم و کاست؟
گر زشت آمد این صُوَر عیب کراست؟ ور نیک آمد خرابی از بهر چه خواست؟
و آن سرگشته نابینا... را خبر نیست که حق تعالی را بندگانی است...»
نعل بینی باژگونه در جهان... می بینیم که او را از فضلا میخواند و هم بر فضلش طعنه میزند، او را سرگشته میداند اما دلش نمیآید که سخن ضلالتآمیز او را نقل نکند، عتاب تندی دارد امّا اصیلترین و کهنترین این رباعیها را برای ما به یادگار گذاشته است...
این دوست ما هم، برای آن پیرمرد کاشغری، یک رباعی از خیام نوشته بود و با او تمرین کرده بود تا پس از این دو رباعی فارسی بداند و بخواند و این دو گویندهای ناهمراه ناموافق را در آن بلاد دور همراه و همسفر کند...
یا این ره دور را رسیدن بودی...
.
| 2 | «جامی»ست مرا جانی، زان «شه» که تو میدانی...
شنیدهاید احتمالا، شهرام ناظری هم خوانده است، منتهی چون به چشم میآید بگوییم که:
یک،
صورت درست این مصراع «در مجلس حیرانی، جانیست مرا جانی»، در چاپ فروزانفر و مطابق آن در گزینش و تفسیر دیوان شمس دکتر شفیعی کدکنی، به واقع چنین است که «جامیست مرا جانی» (و نه جانیست مرا جانی...) و ثبت نسخهٔ اساس قونیه و معنی روشن است که «فرومگذار در مجلس چنین اشگرف جامی را».
دو،
مصراع دوم هم به واقع متفاوت است: «زان شَه که تو میدانی» در مقابل «زان شد که تو میدانی» باز مطابق نسخه قونیه و چستربیتی. از آن «شاه» که میشناسی، جامی جانی گرفتهام.
باز چون در تصویر آمده، دو نکته حاشیه هم بگوییم:
بهتر است «پابست» سر هم بیاید چرا که به واقع یک لغت است با شواهد مکرّر: «پابستِ توام جانا، سرمست توام جانا...»
و شاید هم رَهبان را بتوان رهبان نوشت تا ذهن زودتر به راهبان متوجّه شود، در مقابل رَهبان که آن هم، مانند رُهبان، به معنی راهب آمده است (چنان که در مثنوی، هین مکُن خود را خصی، رهبان مشو)... گرچه این ابهام هم شاید خالی از لطفی نیست.
پ.ن. گر بیدل و بیدستم... با صدای شهرام ناظری. میبینید که خوانش او هم مطابق نسخه (نادقیق) فروزانفر است منتهی آنجا به واقع انتظاری نیست.
. | 322 |
| 3 | از نُبی برخوان، رِجالٌ صَدَقُوا...
استفادهای قرانپژوهانه کنیم از آنچه امروزه در ایران، مرتبط با مراسم تشییع و به خاکسپاری علی خامنهای، میگذرد.
شاید توجه کردهاید که در این میان آیهای از قرآن بیش از همه تکرار، دیده یا شنیده میشود. چهار ماه پیش، بیانیه رسمی اعلام مرگ او نیز با همین آیه آغاز شده بود، اینک هم به مثال بر روی سکویی که تابوتها بر آن گذاشته شده است: آیه بیست و سوم سوره احزاب: «مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ...»
امّا این آیه، از منظر قرآنپژوهی تاریخی، یک ویژگی خاص دارد و آن این که شاید آخرین یا دیرترین آیهای بوده که طی فرایند خاصّ جمعآوری آیات به مصحف افزوده شده است و ای بسا میتوانسته اساسا نشود...
در کهنترین روایت «جمع قرآن» که در صحیح بخاری آمده، و پیشتر از آن نوشتهام، از قول زید بن ثابت میآید که من قرآن را از رقعهها، لیفهای خرما، سنگها و نوشتهها بر استخوان شانه شتران و البته سینهٔ مردان جمع کردم و گاه هم پیش میآمد که آیهای را (که پیشتر شنیده بودم) نمییافتم و دو مورد را ذکر کرده:
یکی همین آیه مقصود ماست:
«در حین کتابت مصحف، آیهای از سوره احزاب را نیافتم در حالی که تلاوت آن را از رسول خدا شنیده بودم. پس به جستجوی آن پرداختیم و آن را نزد خزیمه بن ثابت انصاری یافتیم: مِنْ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا... پس آن را به سورهاش در مصحف افزودیم»
نظیر همین روایت هم این بار در خصوص دو آیه آخر سوره توبه آورده با این تفاوت و تاکید که آنها را نزد ابوخزیمه انصاری یافته «و هیچ جای دیگر ندیده»: لَمْ أَجِدْهُمَا مَعَ أَحَدٍ غَيْرِهِ...
این روایات از چند جهت جالب هستند و محلّ بحث هم بودهاند.
یکی، از منظر تاریخی-تحلیلی، شیوه و سنّت جمعآوری آیات. به مثال همین قاعده که دست کم نمونه مکتوبی جایی دیده شود امّا از آن سو شاید همین شیوه جمعآوری موجب ظهور قطعات نظیر یا تکرارهای گاه عبارات بلند است که از خصوصیات متن قرآن است.
دیگر این که، بحث است امّا دست نظر غالب بر این است که، احتمالا این دو شخص در دو روایت، «خزیمه بن ثابت انصاری» و «ابوخزیمه انصاری»، چنان که قرابت اسمی و همه اجزای دو روایت نشان میدهد، یکی بودهاند و احتمالا همین نقل هم دو صورت از یک روایت واحد بوده است.
نکته دیگر، بیشتر بحث کلامی و دینی آن بوده که چرا آیهای تنها با یک شاهد بر مصحف افزوده شده که بعد برای آن احادیث و توجیهاتی آوردهاند. و مقصود بحثهای تاریحی ما نیست.
و ناگفته نگذاریم که، به زمانهای نزدیک برسیم، رشاد خلیفه، در بازیهای عددی خویش، وقتی به مشکلی در خصوص ضرایب نوزده قرآنی برخورد، به همین روایت بازگشته بود که این دو آیه آخر سوره توبه با آن محاسبات جور درنمیآید و توجیهش آن بود که چون این دو در مصحف نبوده و با یک شاهد به آن افزوده شده. جالبتر آن که همین قاعده را در باب آن آیه از سوره احزاب نمیآورد و آن را مسکوت میگذارد، مطابق عموم روشهای دلبخواهی از این جنس.
به هر شکل این هم از سابقه مختصر آیهای که، دست کم مطابق این روایت، دیرتر از همه بازجسته و به مصحف افزوده شد امّا البته بر صدر متون دینی، عرفانی و گاه مجالس سیاسی و آیینی نشست...
مولانا در دفتر پنجم مثنوی هم به این آیه اشارهای دارد: از نُبی برخوان رِجالٌ صَدَقُوا...
پ.ن.
برای توضیح بیشتر در باب روایت بخاری و ابعاد آن، رک: «از جمع قرآن»
.
و در باب بازیهای عددی و ضریبسازیها: «از جفر و عددسازی».
. | 706 |
| 4 | بوده شدم، بوده شدی، بوده شد...
به روزگار قدیم بود،
به عهد «ماضی بعید»،
که هر بودی، بوده شده بود...
.
دستنویس «درآمدی به زبان فارسی»، سال ۱۷۹۹
، Louis-Mathieu Langlès
.
پ.ن.
۱، گویا این نوع افعال همچنان در خراسان یا در افعانستان جاری است. به مثال: «شاید چنان بوده شد...»
۲. و به ناچار، یادآور شعر بودهی سهراب که
«هر رودی، دریا،
هر بودی، بودا شده بود.»
. | 498 |
| 5 | از حوّا و دنده و پهلوی آدم...
برخی از این صور پزشکی کهن، یادآور طرّاحیهای پسامدرن است! به مثال این نقش از دستنویس ذخیره خوارزمشاهی، ۶۷۷ هجری! حدود هشتصد سال پیش...
در خصوص دندهها یا «اضلاع» آدمی نوشته که دوازده است و افزوده «بحثی نیست که در زن و مرد مساویاند» و این باطل است که برخی گفتهاند زن یک دنده کمتر دارد! جالب آن که در عالم مسیحی-یهودی امّا زمانی باور بر آن بود که مرد یک دنده کمتر دارد چرا که مطابق قول عهد عتیق، زن از دنده مرد آفریده شد و باور به یکسانی دندهها نوعی کفرگویی بوده است. بعد توجیه شد که این خاص آدم بوده و نه در فرزندان ذکور او.
آفرینش حوّا از دنده آدم، در همان باب دوم کتاب پیدایش (ب ۲، آ ۲۱) آمده است. آن کلمه که برای دنده آمده صلَع «צֵלָע»، معادل «ضلع» عربی و صورت جمع آن صلعوت צְלָעוֹת اضلاع است که در تصویر ذخیره هم میبینیم. در قرآن ذکر پهلو و دنده نیست و تنها به این بسنده شده که زوج آدم از او آفریده شد: خَلَقَکمْ مِنْ نَفْسٍ وَاحِدَةٍ (نفس واحده یعنی آدم)، ثُمَّ جَعَلَ مِنْهَا زَوْجَهَا...
امّا خلقت حوّا از دنده؟ غریب نیست؟ به واقع این آفرینش از «دنده» در تورات گویا حاصل «دیگرخوانی» و برداشت خاصی از متنها و روایات خیلی کهنتر سومری بوده، از کلمهای که معنای «زندگی» داشته است. ما پیشتر چند مثال از این نوع «تبدیل» کلمات، گاه عامدانه و گاه برگرفته از تاویلها و خوانشها و چرخشها که در متون بعدی تفاسیر و تفاصیل بلندی گرفته آوردهایم همچون «باکره بودن مریما»، یا حکایت به «آتش درانداختن ابراهیم» ...
در دو لوح و سنگنوشته کهن سومری، حکایتی در باب اِنکی، بزرگایزد آب و خلقت و حکمت، و همسرش نینهورساگ، ایزدبانوی «زایش»، آمده است. اِنکی در باغی است، و بعدِ برخی آمیزشها، از هشت گل و گیاه ممنوع میخورد. این رفتار او موجب قهر و دلگیری نینهورساگ میشود که او را نفرین میکند و قسم میخورد دیگر با او همسری نکند و زندگی (و فرزند) ندهد. انکی دچار دردهای شدیدی میشود و با وساطت برادر انکی، نینهورساگ بر سر رحم و لطف میآید. آنگاه سر انکی را در میان دامان خود میگیرد و اینجاست که نینهورساگ از هشت عضو انکی درد را میگیرد (یا بیرون میکند)، و به جای آن یک یک الههای میزاید.
نکته اینجاست که نام این خدایان، جدای معنی مستقل خود، هجا یا پارهای از نام آن عضو بدن را هم دارند، و شما ببینید سابقه چند هزارساله کارکرد جناس و صنعت زبانی و لفظی را.
نینهورساگ، هشت بار، از انکی میپرسد:
کجایت درد میکند؟ سرم. آبو زاده میشود. (او: هجایی از اوگو دیلی به معنی سر)
کجایت درد میکند؟ مویم. نینسیکیلا زاده میشود (سیکی به معنی مو)
کجایت...؟ بینیام. نینگیریودو زاده میشود. (گیری: بینی)
کجایت...؟ دهانم. نینکاسی زاده میشود. (کا: دهان)
کجایت؟ گلویم. «نازی» زاده میشود (زی: گلو)
کجایت؟ دستم. «آزیمو» زاده میشود (آ: دست)
کجایت؟ دندهام. «نینتی» زاده میشود. (تی: دنده)
کجایت؟ پهلوهایم. انزاگ (زاگ: پهلوها)
و سخن بر سر آن ایزدبانوی هفتم، «نینتی» است که در اصل به معنی «حیاتبخش» یا «حوّا» است، در عین حال که «تی»، چنان که آمد، به معنی دنده هم هست. قرابت اجزای «باغ» و «گیاه ممنوعه» و «دنده» و «حوّا» با حکایت مشهور آفرینش آدم و زوج او پنهان نیست، منتهی در طیّ قرون، پیش از رسیدن به کتاب مقدّس، تحوّلات بسیار داشته و در این میان، آن جناس و بازی لفظی تی و زندگی هم در گذر به زبان عبری گم شده و آنچه مانده همان برآمدن و زاده شدن الهه یا حوّای حیاتبخش از «تی»، دنده یا پهلوی چپ است... دوش ای جان بر چه «پهلو» خُفتهای؟
.
پ.ن. تصویر برآمدن حوّا از دنده آدم.
.
از آفرینش آدم در قرآن و قطعات نظیر
.
آفرینش آدم و سخن فرشتگان
.
و پشیمانی خداوند از خلقت آدمی
. | 556 |
| 6 | شش جهت را نور ده، زین شش صحف...
این دستنویس و یادداشت ششصد ساله را دیدم و فکر کردم که آن را بیاورم همراه چند حرف و یک نمودار که بر آن افزودهام.
اگر بلندی دفتر اول مثنوی را که پایانی ناگهانی دارد، امّا معیاری نسبی برای تقطیع و تنظیم حجم دفاتر بعدی بوده است، مبنا بگیریم، دفتر دوم، از همه کوتاهتر است. گویا مولانا نگران بیماری حسامالدین بوده و مراعات احوال او را کرده است چون دفتر سوم با ذکر بیماری حسامالدین آغاز میشود: «برگشا گنجینه اسرار را، در سوم دفتر بهل اَعذار را... چون که موصوفی به اوصاف جلیل، ز آتش امراض بگذر چون خلیل». شاید نگران بوده است که اینجا هم در مثنوی «تاخیری» بیفتد... اما این بیماری که رفع میشود، کشش و خواهش مستمرّ حسامالدین، گردن مثنوی را میکشد و میکشد تا آنجا که دفتر سوم یکی از بلندترین دفاتر مثنوی میگردد و مولانا به ناچار آن را در میانهٔ داستانی قطع میکند و میگوید که وقت است تا دفتر دیگری آغاز کند «گر تو خواهی باقی این گفتوگو، ای اخی در دفتر چارم بجو...» و در آغاز دفتر چهارم تایید میکند که این پویش و افزونی مثنوی، مرهون جذب و کشش حسامالدین بوده است «مثنوی را چون تو مبدا بودهای، گر فزون گردد، تواش افزودهای».
دفتر چهارم و پنجم حجم به نسبت معمولی دارند. اما بلندی ویژهٔ دفتر ششم هم، در کنار آن اشارتِ «پیش کش میآرمت ای معنوی، قسم سادس در تمامِ مثنوی»، گویا نشانه دیگریست که مولانا از ابتدای دفتر ششم قصدِ «تمام» مثنوی را داشته است و از این رو هر چند جرّ جرّار کلام و جوشش بیوقفه معانی سخن را بسیار به دنبال خود کشانده و از همه دفاتر مثنوی بلندتر کرده، و در نهایت هم ناتمام گذاشته، امّا موجب نشده که مولانا سراغ دفتر هفتمی برود و به همین شش دفتر بسنده کرده است که «شش جهت را نور ده زین شش صحف»...
پ.ن.
همچنین رک به «از هفتهای دفتر هفتم مثنوی»
. | 470 |
| 7 | نقش با نقاش چون نیرو کند؟ نقشِ نقشِ نقّاش...
عبارت روی نقّاشی: «صورت محمّد حسن افشار، کار خودش است».
...
هنر قاجار، موزه لوور، لانس
. | 531 |
| 8 | «صورت سه تا از طایفه اجنّه که در شب شنبه ۲۸ شهر ربیع الثانی (۱۲۷۰) در خواب دیده شد.
سفره چیده نشسته بودیم... تا اذن دادم اوّل این سه جن داخل شدند، قدری سر سفره نشستند. بعد برخاستند، یکی آمد بغل من. میلرزیدند و با اشارت حرف میزدند... چیزی از حرفشان معلومم نشد.»
خطّ و طرحِ ناصرالدّین شاه
...
هنر قاجار، موزه لوور، لانس
.
پ.ن. جدای این تصویرگری و روایت، این که نیمه شب برخاسته و صورتگری رویا کرده هم جالب است.
. | 784 |
| 9 | زغبه
یا تو پنداری که حرف مثنوی / چون بخوانی رایگانش بشنوی؟
یا کلامِ حکمت و سرِّ نهان / اندر آید زَغْبه در گوش و دهان؟
اندر آید لیک چون افسانهها / پوست بنماید نه مغزِ دانهها...
«زغبه» کلمهٔ خاصّ و غریبی است. شواهد آن در متون ادبی فارسی و حتّی عربی بسیار کم است. عموم شارحان، در کنار دو معنای خاصّ کلمه، که از آن خواهیم گفت، آن را در این بیت به معنی «سهل و آسان» دانستهاند. شواهدی از شروح معاصر برای مقصود ما کافیست:
در شرح مرحوم شهیدی: «زَغبه: انقروی و نیكلسون، آن را «آسان»، و بعض شارحان «مفت و رایگان» معنی كردهاند. «زَغَب» در لغت موهاست كه در گوش رويد و زَغبَه جانورکی است چندِ موش» و افزودهاند: «زغبه در گوش و دهان: پنداری سخنان حكمت به رايگان در گوش میآيد و همچون مویهای خردی است كه درون آن میرويد؟». استاد کریم زمانی البته نظر به آن جانور داشتهاند: «زُغبَه: نوعی موشِ زمستانخواب که در اینجا مراد «به آسانی» و «سهولت» است زیرا موش به راحتی و چابکی به سوراخش میرود.»
در تکمیل قول مرحوم شهیدی بیفزاییم که نیکلسون زغبه را به easily بازگردانده است. در ترجمه فارسی شرح گولپینارلی هم «به سادگی» آمده است و در «فرهنگ لغات و تعبیرات مثنوی» صادق گوهرین این کلمه معنی نشده است.
میبینیم که پل زدن بین معنی موش و موی و «سهل و آسانی»، خالی از تکلّف نیست و بیشتر متاثّر است از فضای کلّی ابیات و خصوصا کلمه «رایگان» در بیت پیشین. شارحان در خصوص این معنی شاهد دیگری هم نیاوردهاند.
این معنی سهولت کم کم به متن هم راه یافته است تا آنجا که در برخی نسخ متاخّر، از جمله مثنوی چاپ سنگی دارالطّبع طهران مورخ ۱۳۰۷ هـ ق، «زغبه» را به «سهل» بازگرداندهاند: «اندر آید سهل در گوش و دهان؟»
امّا براستی معنی این کلمه و موجب استفاده آن در این بیت چه بوده است؟ توقّع نمیرود که مولانا همچو مثال دور از ذهنی را صرفاً برای القای معنای سهولت بکار برده باشد. پیرو آنچه پیشتر در خصوص «بسّک» هم آورده بودیم، به نظر میآید که این لغت در زبان شفاهی عربی، به معنایی رایج بوده است که چندان در متون ادبی منعکس نشده است. مولانا، که سالها در دمشق و حلب و دیگر مناطق عربزبان هم بوده گویا آن معنی را در خاطر داشته و آن را خیلی طبیعی به کار برده است. به فرض که آن معنی تا امروز هم باقی مانده باشد، آن معنی احتمالا همان است که در اصطلاحات عربی عامیانه یا محاوره میآید و در برخی منابع آمده: «زغبه: الشيء القليل جدّاً» و «نقول في المثال... أعطيني زغبة خبز... أيّ شيئا قليلا».
پس زغبه، در این بافت، به معنی بسیار کم، یا به تعبیر امروزی ما «هیچ» بوده است: «یستعمل هذا التعبير عند إرادة النفی المطلق» (رک معجم المصطلاحات العربیة العامیة)
امّا نشانی از این معنی در متون و قوامیس کهن هم باقی مانده است و از جمله اساس البلاغه زمخشری که آن را تایید میکند. آنجا، همچون عموم دیگر لغتنامهها، ابتدا معنی ابتدایی کلمه را میآورد: «زغبه وهو ما لان وصغر من الشعر والريش أول ما ينبت وزغب الفرخ: نبت زغبه». این معنی مویِ نازک را در ذخیره خوارزمشاهی هم ذیل توصیف سقمونیا میخوانیم «و سر برگ و بر اصل او همچون زغبیست و زغب موی مرغبچگان را گویند که از خایه برآیند بر تن ایشان باشد». پس از آن امّا به معنی مجازیاش اشاره میکند: «ومن المجاز: ما أعطاني زغبة... أي أدنى شيء»، کمترین چیزی یا همان هیچ.
هر دو شاهد از فرهنگ شفاهی و ادبی همدیگر را تایید میکنند. چنین مینماید که زغبه به معنی «بسیار اندک» یا «هیچ» برگرفته از همان معنی موی نازک کُرکمانند است، چنان که در فارسی میگوییم «کمتر از موی...»، منتهی استقلال یافته و از آن معنی اوّلیه جدا شده است و اینک ردّپایی کمرنگ از آن در زبان شفاهی و متون ادبی باقی مانده است.
بازگردیم به ابیات! توجّه به این معنی و سابقه زغبه، که به گمان من مناسبتر است، تغییری اساسی در معنی بیت نمیدهد، گرچه یکسان هم نخواهد ماند، منتهی وجه استفاده این کلمه در زبان مولانا روشنتر خواهد بود و دست کم نیازی به نقب و پلزدنهای غیر ضروری و گاه متکلّفانه، با آغاز از آن معنی موی و موش نخواهد بود. پس شاید اگر، مثل آن نسخه چاپ سنگی طهران، بخواهیم زغبه را، بدون تغییر ساختار بیت، به کلمهای آشنا بازگردانیم، «هیچ» کلمه مناسبتری باشد:
یا تو پنداری که حرف مثنوی / چون بخوانی رایگانش بشنوی؟
یا کلامِ حکمت و سرِّ نهان / اندر آید «هیچ» در گوش و دهان؟
اندر آید لیک چون افسانهها / پوست بنماید نه مغزِ دانهها...
پ.ن.
همچنین مق با دو کلمه دیگر مثنوی:
از بسَک
و آب مسرّد...
.
گاه باید در آغاز یادداشت بنویسم، برای علاقمندان پرحوصله...
.. | 659 |
| 10 | اساطیر الاوّلین...
«و چون پیغمبر از مجلس برخاستی، نضر ابن حارث بیامدی و به جای محمّد نشستی و قصّهٔ رستم و اسفندیار آغاز کردی و حکایت ملوک عجم کردی و مردم به وی گرد آمدندی و سخن وی شنیدندی و آنگه ایشان را گفتی که «نه این حکایت که من میگویم بهتر از آن است و این حکایت خوشتر است؟»... و در قرآن هر جای که اساطیر الاوّلین بیامده است در حقّ وی فرود آمده است چرا که وی بود که میگفت «این قرآن که محمّد بیاورده است مثلِ افسانهٔ پیشینیان است و من خود از آن بهتر میدانم...»
،
سیرت رسول الله، ابن اسحاق، ترجمهٔ رفیع الدّین اسحاق همدانی
،
انصافا که روایت و حکایت شگفت کهن قابل توجّهی است. احتمال اصالت آن هم زیاد است. در قرآن، این «سخن متقابل» مکرّر میآید، نزدیک به ده بار، که میگویند این قرآن حکایات پیشینیان است. این منبع کهن امّا میگوید که اصل نسبت اساطیر الاوّلین (بیشتر حکایات کتاب مقدس) به قرآن یا سخنان پیامبر از نضر بن حارث میآید که بسیار سفر کرده بود و قصهٔ ملوک عجم میدانست و این حکایات از نوع معارضه با قرآن تلقی میشد. منتهی اینجا تاکید را بر سخن «رستم و اسفندیار» گذاشته است. دقّت کنیم که ابن اسحاق زمانی این را نوشته است که هنوز حتی شاهنامه ابومنصوری هم نوشته نشده بود و همین روایت هم شاهد رواج و شهرت گسترده حکایات رستم و اسفندیار و ملوک عجم داشته است، حتی در شبه جزیره عربستان، برآمده از خداینامهها و ناقلان و قصّهگویان دورهگرد.
این معارضه تا بعدهای بعد هم ادامه یافته است و به مثال در مثنوی هم منعکس است:
یا تو پنداری که حرف مثنوی / چون بخوانی رایگانش بشنوی؟
یا کلامِ حکمت و سرِّ نهان / اندر آید زَغْبه در گوش و دهان؟
اندر آید لیک چون افسانهها / پوست بنماید نه مغزِ دانهها...
شاهنامه یا کلیله پیش تو / همچنان باشد که قرآن از عُتُو...
.
پ.ن.
همچنین: از کوه و دریا، شاهنامه و مثنوی
. | 881 |
| 11 | گط...
«گط» یا «دادگاه ویویان اَمسَلم» فیلم فرانسوی آلمانی اسرائیلی است و داستان درخواست طلاق و دادگاه زنی در اسرائیل. فیلم جالبی است از آنچه در دادگاههای خانواده اسرائیل، که مطابق قواعد شریعت و اصول ربّنی یهود عمل میکنند، میگذرد.
امّا چند نکته و نشانه در باب فیلم و خارج آن.
مطابق آنچه در باب بیست و چهارم کتاب تثنیه عهد عتیق آمده: «مردی زن میگیرد و با او نزدیکى میکند؛ لیک در نظر وى، آن زن عنایت نمییابد و عیبی پیدا میکند که بدو نسبت مىدهد؛ پس از برای او طلاقنامه مینگارد و آن را به دست وی میدهد. پس آنگاه او را از خانهٔ خود بیرون مىکند. آن زن خانه وی را ترک میگوید و میرود و از آنِ مرد دیگرى میشود».
این از حکم کهن تورات، منتهی سابقه اجرای آن هم طولانی است. در اشعیا، باب پنجاهم، به معنی استعاری آمده است، در ملامت قوم و بدعهدی آنها: «یهوه چنین گوید، کجا است طلاقنامه مادر شما، که با آن او را طلاق دادم؟»
و در زبان مسیح هم، که به آن وجه اخلاقی بسیار سختتری هم داده است: «و نیز گفته شده است هر کس زن خویش را طلاق دهد، او را طلاقنامه دهد. لیک شما را میگویم، هر آن مردی که زن خویش را به سببی جز فحشا طلاق دهد، او را زنا کشانیده است، و هر کس مطلقهای را به همسری گیرد، مرتکب زنا شده است» (متی، ۵)
این رضایتنامه طلاقنامه (به عبری، سِفِر کِریتوت) همان است که بعدها «گط» خوانده شده. لغتی از ریشه آرامی و نه عبری و این خصوصیت برخی متون حقوقی است که از تلمود باقی مانده.
مطابق هلاخا یا فقه یهودی، زن و مرد هر دو باید به طلاق رضایت دهند. اگر زن بدون رضایت خود یا همسر، و اینجا فقط حکم زن است در عمل، وارد رابطه با دیگری شود، آن در حکم زنا و فحشا خواهد بود. این رضایت هم باید براستی دیده شود و درست مطابق همان که در حکم تورات آمد، مرد باید آن را، با همه صورت تحقیرآمیز آن، در میان دستان زن، که آن را کاسهوار پیش میآورد، بگذارد. در فیلم هم این صحنه آمده است.
حال اگر آن مرد رضایت ندهد، همچنان طلاق ممکن است جاری شود و مرد برود و زندگی دیگری آغاز کند، امّا زن نمیتواند زندگی دیگری تشکیل دهد، مگر، به تعبیر امروزی، ازدواج سفید داشته باشد که در هر اجتماعی ممکن نیست. این امروزه مشکل جدّی است در جامعه اسرائیل و به واقع این فیلم هم انعکاس آن مشکلات است.
در این دادگاهها، زن میتواند درخواست طلاق دهد ولی عموما درخواست او بسیار سخت پذیرفته میشود اگر مرد راضی نباشد. یکی از دلایل قابل پذیرش امّا آن است که مرد تن به تنانگی و آمیزش ندهد، باز مرتبط به آن حکم که آمد، و از این رو میبینیم که وکیل زن تاکید میکند که چند سال است این آمیزش صورت نگرفته است.
در یهودیت (فقهی غالب)، اگر زن و مردی محرم و در رابطه زناشویی نباشند، نباید در اتاق یا خانه را ببندند و این فیلم با این صحنه تمام میشود که زن، پس از این فرایند که با شرط خاصّ مرد به نتیجه میرسد، همراه کسی به اتاقی میرود و در را هم میبندد و به واقع آن شرط و حکم را پشت سر میگذارد!
امّا... تا نپنداریم که این احکام و قواعد جاری نزد اقلّیت مذهبی افراطی آن جامعه است. پیشتر از آن نوشتهام. جامعه اسرائیل به سرعت و شدّت مذهبیتر و قشریتر میشود. نسبت یهودیان ارتدوکس، با رشد جمعیتی بسیاری که دارند، به سرعت بالاتر میرود و توقع میرود که از پانزده تا بیست درصد کنونی، تا سال دو هزار و پنجاه، به سی درصد کل جمعیت برسد. اینها امکانات مستمرّ از دولت میگیرند، بودجه مدارس تلمودی و معافیتها و امتیازات، و از آن سو هم با رای متمرکزی که دارند، احزاب و حکومت را به خود وابسته میکنند، افراد خود را بر سر کار میآورند و باز مناصب بیشتر و این چرخه تکرار میشود. نتایج فاجعهبار خارجیاش که اصلا نیازی به ذکر و شاهد ندارد منتهی در داخل هم... آن درخواست تغییر نظام قضایی، پیش از وقایع هفتم اکتبر، فقط سیاسی نبود. بخش بزرگی از جامعه مذهبی میگوید که روزگار آن بنیانگذاران چپ سکولار اشکناز گذشته و البته نتانیاهو هم بر آن موج سوار شد. جامعه و حکومت اسرائیل و خود یهودیت، مثل هر جامعه و حکومت دینی دیگر، از این زاویه دچار مشکلات و چالشهای بسیار خواهد شد. اگر بن گوریون در همان آغاز، به مثال در همین داستان قواعد ازدواج و طلاق، به درخواست مذهبیون قشری تن داد، این طبقه منتفع شده از حکومت، اینک دیگر به این حدّ از قوانین و امتیازات دینی و رفاهی راضی نیست و بر و بار خواهد همی با درخت...
. | 740 |
| 12 | درود بر تیم ایران، و این جهد و شرط طلب و طریق سعی که بجا آوردند، به تمامی، با همه سختیها و مشکلات بسیار که داشتند. امید که همچنان فرصت صعود داشته باشند.
من طریق سعی میآرم به جا / لَیسَ لِلْاِنْسانِ إِلَّا ما سَعی
دامن مقصود اگر آرم به کف / از غم و اندوه مانم بر طرف
ور نشد از جهدِ من کاری تمام / من در آن معذور باشم والسّلام...
. | 876 |
| 13 | و درونی است. شمس خود میگوید، خودش پاسخ میدهد، گاه افکارش را توجیه میکند، بعد نقد میکند، سپس توصیه میکند... و همه اینها در فضایی از معنویت و ابهام و رمز و راز میگذرد.
نکته مهمّی میگوید که سوی شهر از باغ شاخی آورند! که این مجموعه یادداشتها را اطرافیان و شاگردان مولانا از کلام شمس برگرفتهاند و به واقع دریافتهاند و در عین درونی بودن، بیواسطه نیست و کامل هم نیست. برخی قسمتها را نمیشود ترجمه کرد و پارهای اصلاً قابل درک نیست. قطعاتی از کتاب به روشنی مخاطبان خاص داشته و بسیار مبهم و اشارتآمیز اند. در نهایت البته، مانند فوشه کور، میگوید که پس از این شکیبایی و انس اندک اندک احساس میکنید که با متن ارتباط برقرار کرده و راهی گشودهاید. مقالات از شما بسیار بیش از یک برخورد فکری میطلبد. یک متن تمامیتطلب است که همه فهم و درک و احساس و وجود شما را درگیر میکند ولی وقتی این ارتباط حاصل شود، و این البته همنشینی بلندی میخواهد، یک تجربهٔ ویژه است. گفتارش را با آن کلام شمس به پایان بُرد که من اینجا از خود مقالات نقل کنم: «چون از هر سوی روی به کعبه کنند آفاق عالم، چون کعبه از میان برداری سجدهٔ هر یکی بر دل آن دگر باشد».
پس از او کریستیان ژامبه، فیلسوف و اسلامشناس که پیشتر چند یادداشت در باب او آوردهام، سخن گفت و کلام آغازینش، بعد آن هشدارهای شداد و غلاظ پیشین، مایهٔ ابتهاج جمع حضّار شد. ژامبه گفت که من در این کتاب، نکته غیر قابلفهمی نمیبینم! امّا آنچه او مقصود داشت البته در افق دیگریست. در جایی که به مثال، کلر کپلر میگفت که او همواره اهلِ کشف و تحلیل بوده و برایش گران میآمده که متنی را نافهمیده باقی بگذارد و بگذرد، ژامبه نگاه دیگری داشت که «بگذار راز، راز بماند» و این معنی را میپیوست به مباحث غیبت و تجلّی، اشارت و عبارت، خاموشی و گفتار. میگفت که متن قابل درک است، به شرطی که بدانیم همین حجاب و پنهانی، بخشی از متن است. در عین حال که باید بدانیم برای درک مقالات شمس، چه اسبابی لازم است، همچون آشنایی با حکمت و طریقت و گفتمانهای عصر و آنچه در میان نزدیکان یا اصحاب مولانا میگذشته است و سوابق آن، باز این همه کافی نیست و اصلاً قرار نیست که این متن یا گفتار به تمامی برای ما معلوم و قابل درک شود. این ظهور و غیبت، پیدایی و پنهانی، تناقضنمایی، بسط و ایجاز، همه در ذات این معانی هستند. ژامبه در کلّ بحث و نگاه پیچیدهای دارد و هشدار نهانی و نهایی او هیچ کمتر از آن دو دیگر نیست!
سخن باز به فوشه کور بازگشت و او از صفات خاصّ و اخصّ شمس گفت و از همه مهمتر این که «خود غریبی در جهان چون شمس نیست» و چند نقل هم در همین موضوع از شمس داشت و به حکایت بط و مرغ خانگی ختم کرد که آشنای ماست و در مثنوی هم آمده است و ما که این همه گفتیم، آن را هم از متن مقالات بیاوریم و این گزارش را به پایان بریم:
«از عهد خردکی این داعی را واقعهای عجیب افتاده بود، کسی از حال داعی واقف نی، پدر من از من واقف نی، میگفت: تو اولاً دیوانه نیستی، نمیدانم چه روش داری... گفتم: یک سخن از من بشنو، تو با من چنانی که تخم بط را زیر مرغ خانگی نهادند، پرورد و بطبچگان برون آورد. بطبچگان کلانتَرَک شدند، با مادر به لب جو آمدند، در آب درآمدند. مادرشان مرغ خانگی است، لب جو میرود، امکان درآمدن در آب نی. اکنون ای پدر! من دریا میبینم مرکب من شده است و وطن و حال من این است. اگر تو از منی یا من از توام، درآ در این دریا؛ و اگر نه برو برِ مرغان خانگی و این تو را آویختن است. گفت: با دوست چنین کنی، با دشمن چه کنی؟»
۱، Charles-Henri de Fouchécour
۲، La quête du joyau, Paroles inouïes de Shams, maitre de Jalal al-din Rumi, Traduction introduction et notes par Charles-Henri de Fouchécour, Edition du Cerf, 2017
۳، Claire Kappler
همچنین رک:
«تا چه باشد عشق»، گفتار کریستین ژامبه در باب عشق در اشعار مولانا.
و.
شمس الحق، ترجمهٔ فرانسوی غزلیات مولانا از کریستیان ژامبه
. | 1 273 |
| 14 | شارل هانری فوشه کور
و
ترجمهٔ مقالات شمس به زبان فرانسه
شارل هانری فوشه کور درگذشت. یادش گرامی باد.
درست ده سال پیش بود که شارل هانری فوشه کور (۱) که به دلیل پژوهشها و آثار متعدّد در زمینه ادب و فرهنگ فارسی و اسلامی، و از آن جمله ترجمهٔ کامل دیوان حافظ به زبان فرانسه نزد علاقمندان ادبیات و عرفان ایران مشهور است، پس از شش سال کار مداوم، ترجمهٔ مقالات شمس را، با دیباچه و توضیحات مفصّل منتشر کرد. این ترجمه، شامل دفتر یکم چاپ دکتر محمّدعلی موحّد است، یعنی صفحات ۶۹ تا ۳۲۷ چاپ خوارزمی. بنابراین شامل دفتر دوم و گسستهپارهها و قطعات پراکنده نمیشود.
فوشه کور این ترجمه را «در جستجوی گوهر» نامیده است و مقدّمه را از صبحگاهی آغاز کرده که شمس به قونیه آمد «در جستجوی گوهر». علاقهٔ او به «گوهر» سابقهای دارد و پیشگفتار ترجمهٔ دیوان حافظ را هم با این مصراع آغاز کرده بود که «گوهری دارم و صاحبنظری میجویم» در توضیح این که دیوان حافظ دُرج گوهر است.
در اینجا گزارش مختصری برای علاقمندان این مباحث، از گفتگوهای جلسهٔ بزرگداشت فوشه کور و در عین حال معرّفی ترجمه مقالات شمس بیاورم که در تاریخ بیست و چهارم ژانویه ۲۰۱۸ در مرکز زبان و تمدّنهای شرقی (Inalco) در پاریس برگزار شد. این سخنان مهمّ است از سوی مترجم محقّقی که شش سال تمام با متنی بسیار پیچیده گلاویز بوده و عرق ریخته و کار و جستجو کرده و سعی کرده واژه به واژه و جمله به جمله معنی را دریابد و جستجوهای دور و درازی کند تا بداند چگونه آن را، در حدّ مقدور، در ظرف دیگری ریزد. این نکته که او در ترجمهٔ دفتر اوّل گزینشی عمل نکرده است هم کار او را بسیار سختتر کرده است. چنین مترجمی چارهای ندارد جز این که با متن در همهٔ جزییات درگیر شود و نه آن که مانند برخی شارحان یا مترجمان متنهای گزینش شده، به قول خالقی مطلق، از کنار پیچیدگیهای متن بزرگوارانه بگذرد. لازم است بدانیم که ترجمهٔ دیوان حافظ او هم محصول شانزده سال کار مداوم است.
به جهت اختصار از گفتارهای مقدّماتی دو تن از استادان فارسیزبان، امیر معزّی و لیلی انور میگذریم. شارل هانری فوشه کور، سخنش را با این نقل از شمس آغاز کرد که خداوند تیرهایی در تیردان خود دارد که با آن برخی بندگان محبوب خود را نشانه میگیرد، امّا گاه آن تیر را باز میگیرد و در ترکش میگذارد و کلام من مانندهٔ آن تیر است. (نظر دارد به کلام شمس در مقالات که «این تیر کدام است؟ این سخن! جعبه کدام است؟ عالم حق!... خنک آن که این تیر بر او آید، ببردش به عالم حق...). از دوستی قدیمش با رضا فیض گفت و این که چگونه وی از فوشه کور، با توجّه به سابقه ترجمهٔ دیوان حافظ، خواسته است که دست به ترجمهٔ مقالات بزند.
سپس از کتاب مقالات گفت. از میل به آزادیخواهی درونی شمس و این که او حتّی کلام و بیان را قید و بندی بر خود میدانسته است. این مولانا بوده که او را به سخن میآورده است و با این همه سخن شمس در کمال ایجاز مانده است. از رابطهٔ ویژه مولانا و شمس و ظرفیت روحی یگانهٔ شگرف این دو در مهرورزی بیحدّ و حصر (و گویا نظر داشت به مثنوی که «عشق محبّت بیحساب است»). به این نکته مهمّ اشاره کرد که شمس مولانا را از حلب میشناخته و استعداد و خصلت خاص او را میدانسته و این که برخورد این دو در قونیه یک بازیابی است.
در خصوص پیچیدگی متن و سختیهای ترجمه، به چند نکته اشاره کرد. یکی ساختار جملات یا «جملهبندی» که اصولاً در فارسی پیچیدهتر از فرانسه است، به ویژه جایگاه فعل. دیگر غنای متن از اشارات و تلمیحات و ارجاعات به قرآن و حدیث و شعر و حکمت و در کلّ فرهنگ و سنّت. از فشردگی و ایجاز که پیشتر گفتیم. این نکته مهم که کتاب از مقوله گفتگوهای درونی است، گاه بریده و نامفهوم و همهٔ اینها مقالات شمس را از متونی دیگر در این سبک، مانند معارف بهاء ولد یا معارف سیّد برهان و نظایر آن خیلی پیچیدهتر کرده است. از ویژگی «آیرونی» کلام شمس گفت و طنزی که در کلام اوست که باز چگونه میتوان آن را تشخیص داد و به زبانی دیگر بازگرداند.
فوشه کور در مقام توصیه و هم از سر تجربه شخصی میگفت که در خواندن کتاب صبور باشید! تفاوتی است بین «زبان حال» و «زبان قال»! کتاب را که باز کنید، شمس را نمییابید که کجاست، یا با که سخن میگوید و بلکه گاه از چه میگوید! امّا اندک اندک خطوط گفتگو ظاهر میشود و رشتهٔ گفتار به دستتان میآید.
پس از او کلر کپلر (۳) که دوست سی سالهٔ فوشه کور است و او را در این ترجمه یاری کرده از تجربهٔ خود گفت که چه سختیها کشیده است در خوانش و درک این متن! این که یک ماه در بستر بیماری بوده ولی تا نیمهٔ شب بیدار میمانده و گاه یک بندِ کلام را تا ده بار میخوانده و باز نافهمیده رها میکرده است. پیش میآمده که سرعت پیشرویاش فقط سه برگ در روز بوده است. بسیار از پیچیدگی و تعقید متن نالید که این یک دیالوگ بیرونی نیست، شخصی | 1 178 |
| 15 | اوّلین روزهای تابستان است، هنوز حرور تموز نرسیده، و فرانسه گرمترین روزهای تاریخ خود را پشت سر میگذراند. همین است در باب برخی کشورهای دیگر هم. امّا نکته فقط این گرمای بیسابقه نیست، این حقیقت تلخ است که فرانسه، اروپا، ایران و همه جا به واقع، دارد خنکترین تابستان خود را تجربه میکند! یعنی در مقابله با آنچه در پیش خواهد بود. و این، نه نج است و نه رمل است و نه خواب... محاسبه علمی دقیق دارد که چگونه گرما دارد در زمین محبوس و جمع میشود و چه تاثیراتی خواهد داشت. من چند سالی، به سهم و تجربه خودم، درگیر همین محاسبات بودم.
اینجا از آن نوشتهام.، از این نبأ عظیم... «از زمین تبکرده»
.
و اینجا هم، گرچه به مذاق برخی رسانههای ذوقزده خوش نیاید: «هوش تو کو؟ نیست اندر خانه کس؟»
. . | 923 |
| 16 | کار من بالا نمیگیرد در این شیبِ بلا
در مضیقِ حادثاتم، بستهٔ بند عنا
میکنم جهدی کزین خضرای خذلان بگذرم
حبّذا روزی که این توفیق یابم حبّذا
با که گیرم انس؟ کز اهل وفا بیروزیام
روزی من نیست، یا خود نیست در عالم وفا
در همه شروان مرا حاصل نیامد نیمدوست
دوست خود ناممکن است، ای کاش بودی آشنا
من حسینِ وقت و نااهلان یزید و شمرِ من
روزگارم جمله عاشورا و شروان کربلا...
خاقانی، قصاید
.
. | 1 029 |
| 17 | تصاویر...
«پس حسین را آب در چشم آمد...
و ايشان يک يک همی شدند،
و هر یکی میرفتی، گفتی: تو رفتی و من از پس تو میآیم...
...
و نخستین، پسر مهترین او بود...
چون آن را بدید، بگریست به آواز بلند
و هیچکس تا آن وقت آواز او نشنیده بود.
...
بر پای خاست
و از تشنگی بیطاقت شده بود...
پيادهای از پس او اندر آمد
و حربهای بزدش بر پشت...
بیفتاد...
مرد حربه از وی بیرون کشید،
و جان با حربه از تن وی بیرون شد.»
.
.
تاریخنامهٔ طبری، ترجمه منسوب به بلعمی، قرن چهارم هجری
. | 1 199 |
| 18 | از سابقه فسر و تفسیر...
در قرآن، سوره فرقان میخوانیم که «وَلَا يَأْتُونَكَ بِمَثَلٍ إِلَّا جِئْنَاكَ بِالْحَقِّ وَأَحْسَنَ تَفْسِيرًا...»
سخن در بافتاری جدلی آمده است. میگوید کافران، مَثَل، اینجا نکتهای در مقابله با سخن تو، نمیآورند مگر این که ما (در برابر آن) کلمه حقّ و بهترین تفسیر آن را برای تو میگوییم.
این تنها نمونه کاربرد کلمه «تفسیر» و اصولا کلمهای از ریشه فسر در قرآن است و شاهد دیگری ندارد. منتهی میبینیم که گویا به شکلی «اصطلاحگونه» استفاده شده است. تفسیر، به معنی شرح و توضیح، مرتبط است با سخن حقّ (همچون آیات)، و گویا تفاسیر هم متفاوت بوده که اشاره به احسنِ تفسیر شده است.
امّا سابقه «تفسیر آیات» بلند است و من اینجا نمونهای جالب بیاورم از یک نسخه طومار قمران در تفسیر آیات کتاب حبقوق از عهد عتیق. جملات یکی یکی با عنوان تفسیر آغاز میشوند، از همین ریشه «پشر» (פְּשַׁר) که البته نه عبری که آرامی است. یعنی در همین نسخه خطی قرن اول پیش از میلاد هم وامواژه است که البته به دلایل قرابت زبان جا افتاده است. اشاره به عبارتی از کتاب خبقوق میکند و بعد میافزاید «و تفسیر آن که...» פּשׁרו אשׁר...
جالب این که اینجا هم، در بافتاری جدلی، آموزگار درستکاری، «مُوره صدیق» (מורה הצדק) دارد پاسخ کسی دیگر را میدهد که مقصود حبقوق این و آن است. مُوره به معنی معلّم از همان ریشه تورات (آموزه) است و اینجا احتمالا شیخ آن طریقت خاصّ یهودی در قمران بوده است.
یک پدیده دیگر در این نسخه که در چارچوب به رنگ آبی آوردهام آن است که وقتی به نام یهوه رسیده، خطّ کهن عبری را استفاده کرده و نه خط ّ معمول را. سنّتگراییهای قدیمی، حتی پیش از میلاد مسیح.
امّا اگر از این قرن اول پیش از میلاد عقبتر برویم، در خود متن تورات چطور؟ آنجا معنای اوّلیه تفسیر با کلمهای مرتبط و نزدیک نه در «پشر» (فسر) که در «پتر» (פָּתַר) ظاهر میشود که معادل و مرتبط با فسر است امّا در معنای هنوز اوّلیه «تعبیر».
در همان داستان یوسف در کتاب پیدایش، هم به صورت فعلی و هم به صورت اسمی پترون (פִּתְרוֹן) با پسوند اسمساز آن. این بخش که از ترجمه نادری آوردهام هم مرتبط است به حکایت آن کارگزار فرعون که در زندان خواب میبینند.. و تعبیر خواب آنها که معادل آن در قرآن، «تاویل» آمده، نَبِّئْنَا بِتَأْوِيلِهِ... أَنَا أُنَبِّئُكُمْ بِتَأْوِيلِهِ... در اینجا دیگر مسیر تفسیر و تاویل از هم جدا شده است.
و گفتند به او خواب دیدیم و تعبیرکنندهای (پُوتر) نیست آن را، گفت به ایشان نه این که تعبیرها (پترونیم) با خداست؟
. | 982 |
| 19 | نگارههای مثنوی ۴
ای سلیمان معدلت میگُستری / بر شیاطین و آدمیزاد و پری...
این چنین گستاخ زان میخاردم / کو درین شب گاو میپنداردم...
خارِش و مالِش مر اسبان را بدید / پوز بالا کرد کای ربِّ مجید،
نه که مخلوق توام؟ گیرم خرم! / از چه زار و پشتریش و لاغرم؟
شب ز دردِ پشت و از جوعِ شکم / آرزومندم به مُردن دَمبهدَم...
سوی قصّه گفتنش میداشت گوش / سوی نبض و جَستنش میداشت هوش
اتّفاقا شاه روزی شد سوار/ با خواص خویش از بهر شکار
یک کنیزک دید شه بر شاهراه / شد غلام آن کنیزک پادشاه
گفت تا زانوست آب ای کور موش / از چه حیران گشتی و رفتی ز هوش؟
گفت مورِ توست و ما را اژدهاست / که ز زانو تا به زانو فرقهاست
گر تو را تا زانو است ای پرهُنر / مر مرا صد گز گذشت از فرقِ سَر
از پی فرزند صد فرسنگ راه / او بگردد در حنین و آه آه
آتش و دود آید از خرطوم او / الحذَر ز آن کودکِ مرحوم او...
گفت او با خود که آن طعمهٔ تو است / که از آن اجزای تو زنده و نو است
من اَلیفِ مَرغزاری بودهام / در زُلال و روضهها آسودهام
گر قضا انداخت ما را در عذاب / کی رود آن خو و طبعِ مُستطاب؟
... | 773 |
| 20 | نگارههای مثنوی
گور میگیرند یارانت به دشت / کور میگیری تو در کوچه به گشت؟
خیر باشد، نیمشب چه میکنی؟ تو کیی؟ گفتا دهلزن ای سنی
در چه کاری؟ گفت میکوبم دهل / گفت کو بانگِ دهل ای بوسُبُل؟
گفت فردا بشنوی این بانگ را / نعرهی یا حسرتا وا ویلتا
گفت آن دم کارد بنمودند و تیغ / که خَمُش ور نه کُشیمت بیدریغ
آن زمان از ترس بستم من دهان / این زمان هیهای و فریاد و فغان..
وآن که میپرسید: پَر کَندن ز چیست؟ بیجوابی شد پشیمان، میگریست
کز فضولی من چرا پرسیدمش / او ز غم پُر بود شورانیدمش..
این اگر گربهست پس آن گوشت کو؟ ور بود این گوشت٬ گربه کو؟ بجو...
ای عجب این است او یا آن؟ بگو / که بماندم اندر این مشکل عمو
بامدادان آمدند آن مادران / خُفته استا همچو بیمار گران
خیر باشد اوستاد این دردِ سر / جان تو ما را نبوده زین خبر...
شید کردی تا به منبر برجهی / تا ز لاف این خلق را حسرت دهی؟
بس بکوشیدی، ندیدی گرمیی / پس ز شید آوردهای بیشرمیی؟
نیست کف را بر همه او دسترس... | 565 |
