کاریز
الذهاب إلى القناة على Telegram
حبّذا کاریزِ اصل چیزها... در ادب و تاریخ، مولاناپژوهی، مطالعات عهدین و قرآن مجید سلیمانی @soleymanimajid
إظهار المزيد1 546
المشتركون
+1124 ساعات
+447 أيام
+6630 أيام
جاري تحميل البيانات...
جذب المشتركين
أغسطس '26
أغسطس '26
+100
في 9 قنوات
يوليو '26
+46
في 4 قنوات
Get PRO
يونيو '26
+72
في 3 قنوات
Get PRO
مايو '26
+20
في 2 قنوات
Get PRO
أبريل '26
+27
في 3 قنوات
Get PRO
مارس '26
+20
في 5 قنوات
Get PRO
فبراير '26
+112
في 5 قنوات
Get PRO
يناير '26
+92
في 6 قنوات
Get PRO
ديسمبر '25
+82
في 11 قنوات
Get PRO
نوفمبر '25
+70
في 5 قنوات
Get PRO
أكتوبر '25
+103
في 4 قنوات
Get PRO
سبتمبر '25
+109
في 9 قنوات
Get PRO
أغسطس '25
+191
في 8 قنوات
Get PRO
يوليو '25
+40
في 1 قنوات
Get PRO
يونيو '25
+46
في 2 قنوات
Get PRO
مايو '25
+160
في 15 قنوات
Get PRO
أبريل '25
+322
في 5 قنوات
Get PRO
مارس '25
+48
في 2 قنوات
Get PRO
فبراير '25
+316
في 1 قنوات
| التاريخ | نمو المشتركين | الإشارات | القنوات | |
| 30 أغسطس | +6 | |||
| 29 أغسطس | +11 | |||
| 28 أغسطس | +29 | |||
| 27 أغسطس | +3 | |||
| 26 أغسطس | +1 | |||
| 25 أغسطس | +1 | |||
| 24 أغسطس | +1 | |||
| 23 أغسطس | +3 | |||
| 22 أغسطس | +2 | |||
| 21 أغسطس | +2 | |||
| 20 أغسطس | 0 | |||
| 19 أغسطس | 0 | |||
| 18 أغسطس | +1 | |||
| 17 أغسطس | +4 | |||
| 16 أغسطس | +1 | |||
| 15 أغسطس | +3 | |||
| 14 أغسطس | +4 | |||
| 13 أغسطس | +1 | |||
| 12 أغسطس | +1 | |||
| 11 أغسطس | 0 | |||
| 10 أغسطس | 0 | |||
| 09 أغسطس | +1 | |||
| 08 أغسطس | 0 | |||
| 07 أغسطس | 0 | |||
| 06 أغسطس | +3 | |||
| 05 أغسطس | +5 | |||
| 04 أغسطس | +11 | |||
| 03 أغسطس | +2 | |||
| 02 أغسطس | +3 | |||
| 01 أغسطس | +1 |
منشورات القناة
هذه التوراة... از قمران تا قرآن.
متون و طومارها و مدارک یافته شده در قمران بیشتر در باب یهودیت آغازین است. گاه برخی آثار به درک بهتر شکلگیری مفاهیم اولیه مسیحیت هم کمک میکند. امّا در باب قرآن چطور؟ تا پرسشهای ما چه باشد.
به نظرم از میان مدارک یافته شده در قمران، شاید از همه جالبتر، طومار معبد است که بلندترین آنها هم هست، منتهی بخشهایی بیرونی و فوقانی آن تا حدّی از بین رفته امّا هر چه به میانه میرسد، بهتر حفظ شده است. طول آن اندکی بلندتر از طومار بلند اشعیا است.
آن را طومار معبد میخوانند چون با جزییات از معبد بزرگی سخن میگوید که دیگر مثل آن خیمه مقدس اوّلیه وصف شده در کتاب خروج (پیش از ساخت معبد توسط سلیمان) در حرکت نیست. توصیف خیمه ساکن بزرگی است در زمینی به مساحت هزار و ششصد ذرع در هزار و ششصد ذرع. بعد صفات و وظایف پادشاه را ذکر میکند که خاصّ است و به مثال میگوید که پادشاه حقّ ندارد بیش از یک زن بگیرد (مقایسه کنید با حرمسرای سلیمان)، و حتی حقّ طلاق دادن او را هم ندارد (و این بار نزدیک میشود به آموزههای مسیح).
چنان که میبینیم، متنی بوده است مثل کتاب تثنیه حاوی قوانین و دستورات، منتهی آن نکته که خصوصا به نظر من از منظر حتی بحثهای قرآنپژوهی هم قابل توجّه است، همچنان بسته به نوع پرسشها و رهیافتها در باب ساختار و بافتار قرآن، آن است که در این طومار خداوند به اوّل شخص حرف میزند. مثل دیگر کتب عهد عتیق نیست که به صورت روایی بگوید یهوه چنین گفت، یا موسی قول او را نقل کند. نه، اینجا دقیقا یهوه خود سخن میگوید که چنین کن و چنان کن...
حال آیا این کتاب بخشی از تورات بوده است؟ تا تعریف تورات یا هر کتاب دیگر، در صورتهای اولیه خود پیش از نهایی و قانونی و رسمی شدن چه باشد. تورات امروزه اسم خاصّ است و آن زمان به معنی مجموعه ای از آموزههای دینی بوده است. مهم این است که متن خود را تورات معرّفی میکند و به قاعده از منظر مولّف و کاتب که متن را رونویسی کرده و احتمالا خواننده در آن عهد، تورات و متن مقدّس بوده است، آنچه عیناً بر موسی نازل شده است. یادآوری کنیم که «متن مقدّس» آن است که، در طی فرایندی تاریخی، از منظر مومنان در جایگاه «مقدّس» مینشیند. بعد که به این مقام رسید، تفسیر و مفسّران خود را مییابد و تاریخ قدسی خود را و همه آنچه با آن مرتبط میشود.
به طومار معبد بارگردیم، جالی است که فصلی از آن چنین آغاز میشود که هذه التوراة...
וזואת התורה (و زوَت هـ-توره)، این تورات است (که مینویسیم برای...)
ارتباطش با قرآنپژوهی؟ ارتباط مستقیم ندارد امّا مفید است از منظر بحثهای سبکپژوهی، و برای مثال دیدن برخی نمونههای کهن و بلکه سابقهای از برخی وجوه حاصّ قرآن، همچون نوع معرّفی خود و خصوصا بیان اوّل شخص از سوی خداوند که براستی خیلی ویژه است و به نظرم پرداختن به آن، از منظر تحلیلهای تاریخ و نه کلامی و مذهبی، همچنان از آن «میاحث و پرسشهای منتظر» است...
پ.ن.
از طومارهای قمران و سابقه فسر و تفسیر
.
طومارهای قمران، مریم باکره و سابقه بحث تحریف
.
| 2 | در ستایشِ شنیدن
در حکایت مروزی و رازی و کلام بیهقی، یاد نظامی کردیم و آن داستان گنبد سیاه و سخن عاشق حریص که:
کردمش لابههای پنهانی / من عراقی و او خراسانی
اینک از آنجا به بهانهای دیگر به روم بازگردیم.
در آن حکایت، خواهش مکرّر آن زن است که عاشق بیقرار را به صبر و شکیب میخواند، امّا این خواهش بیشتر هیزم بر آتش طلب عاشق مینهد که «ای دلبند، خوابِ خرگوش دادنم تا چند؟» تا جایی که آن بانو «خورد سوگند کاین خزینه تو راست، امشب امید و کام دل فرداست»، فقط یک شب صبر کند و فردا به مراد خود برسد که «صبر کردن شبی محالی نیست، آخر امشب شبیست، سالی نیست» امّا سودی ندارد.. اینجاست که نظامی از قول آن عاشق، سخن آشنایی میآورد:
چون فریب زبان او دیدم / گوش کردم ولیک نشنیدم...
فاصلهایست بین گوش کردن و شنیدن!
از همین جا به مثنوی بازگردیم، در پایان داستان صدرِ جهان بخارا، هنگامی که عاشق به محبوب خود میرسد، اولین کلامی که در وصف او میآورد، چیست؟ به قول شمس، اهلیّت او در شنیدن و نیوشیدن. به واقع مولانا نه خود میگوید، نه اشارتی و قرینهای در کلام میآورد امّا «مرغ و ماهی داند آن ابهام را، کو ستاید مجمل آن خوشنام را»، یعنی حسام الدّین و آن صفتِ کمیاب خاصّ خوش او را:
صد هزاران بار ای صدرِ فرید / ز آرزوی گوشِ تو هوشم پرید
آن سمیعی تو و آن اِصغای تو / و آن تبسّمهای جانافزای تو
آن نیوشیدن کم و بیش مرا / عشوهٔ جان بَداندیش مرا..
حسام الدین گوش بر روزن جان کسی نهاده که گرچه خود «کورهست، با آتش خوش است» اما این شنیدن و اصغا، راهی میگشاید تا شاید اندکی آرام گیرد:
خانهٔ پُردود دارد پُرفنی / مر ورا بُگشا ز اصِغا روزنی
گوش تو او را چو راهِ دَم شود / دودِ تلخ از خانهٔ او کَم شود...
حسام الدّین نزد مولانا چنان نشسته است که او نزد شمس:
«مولانا، این ساعت در ربع مسکون مثل او نباشد... اگر من از سر خُرد شوم و صد سال بکوشم ده یکِ علم او حاصل نتوانم کردن. آن را نادانسته انگاشته است، و چنان میپندارد خود را پیش من، وقت استماع، که بچهٔ دو ساله پیش پدر...» (مقالات)
وقتِ استماع، چون کودکی که سخن را هر بار از ابتدا میخواهد:
گویم سخن را بازگو، مردی کرم ز آغاز گو / هین بیملولی شرح کُن، من سخت کُند و کودنم!
و پاسخ میشنود که:
این گوشِ گران بهتر ز هوشِ دیگران / صد فضل دارد این بر آن، کآن جا هوا، این جا منم..
. | 647 |
| 3 | از سنگنوشته قتل عثمان...
در ادامه سخن از کهنترین سنگنوشتهها (رک پ.ن.) به یکی دیگر از این قدیمیترینها بپردازیم که حدود سیزده چهار سال پیش در ناحیه تیماء دیده شد. حاصل کار چندین گروه بین المللی که در عربستان فعال هستند و این نوع شواهد را میجویند، غیر از ناحیه مکه و مدینه که هنوز این نوع ماموریتها ممنوع است.
من قیس کاتب، ابوکثیر (هستم). خداوند نفرین کند آن که عثمان را کُشت و آن کس که او را بدان برانگیخت، کشتنی بیرحمانه...
این گرافیتی هم جالب است و متفاوت. اوّل از همه این که بر خلاف آن نوشته زهیر در خصوص عمر (زمن توفی عمر) به روشنی از قتل میگوید. دیگر این که موضع سیاسی دارد: «خداوند لعنت کند آن قاتل را و هم آن که او را بدان برانگیخت»، و به ظاهر در آن عهد نظر داشته است به گروهی که در مظان اتّهام تحریک آن «فتنه» بودهاند. چنان که میبینیم، همچون زهیر، خالی از هر نوع لقب «امیر المومنین» یا نظایر آن است.
نوشته تاریخ ندارد منتهی به قاعده باید خیلی نزدیک باشد به زمان قتل عثمان (ذی الحجه ۳۵ هجری)، یعنی حدود سال ۳۶ هجری، و بنابراین همزمان با آغاز خلافت علی بن ابیطالب و جنگ جمل.
آن کلمهٔ آخر محلّ بحث بوده است و به چند صورت هم خوانده شده است منتهی «قتلهُ تقتیلا» به معنی کشته شدن سخت است نظیر آن چه در قرآن آمده است در خصوص منافقان «مَلْعُونِينَ أَيْنَما ثُقِفُوا أُخِذُوا وَ قُتِّلُوا تَقْتِيلاً» (اینان ملعوناند و هر جا که یافته شوند، باید بیمحابا به اسارت و قتل درآیند. ترجمه خرّمشاهی).
عبارت به ظاهر تاکید دارد بر نوع کشته شدن عثمان که بیرحمانه و بدون شفقت بوده است و نشان از تاثیر عمومی این خبر در جامعه و شاید بازتاب آن حکایات در خصوص شیوه کشته شدنش چنان که بعدها از قول سعدی میخوانیم: «جمال سیرت عثمان که برنکرد، در پیش روی دشمن قاتل سر از حیا».
سنگنوشته، پیش از دیگر منابع مکتوب، خبر از شکافهای درونی مهمّی میدهد که از نیمه عهد خلافت عثمان آغاز شد، با کشته شدن او اوج گرفت و شکافی درانداخت که تمام دوره خلافت امام علی را درگیر کرد و در نهایت، بر خلاف خواست بانیان آن، به استقرار سلسله اموی انجامید که آن هم، در سالهای بعد در عهد عبدالملک، ساختار و هویّت ابتدایی خلافت و حکومت اسلامی را شکل داد:
أنا قيس الكتب (الکاتب) ابوكثير (ابوکبیر) لعن االله من قتل عثمن ابن عفن و من احثّ قتلهُ تقتلا (تقتیلا)..
.
پ.ن.
از کهنترین گرافیتیها:
کتیبه زهیر و بحث اهمّیت این گرافیتیها به عنوان منابع نویافته
کتیبه کربلا
از غیبت نام محمّد بر سنگ نوشتههای آغازین
و پاپیروسها:
پاپیروس اهناس
سنة قضاء المومنین
و منابع متنی کهن:
نیایش سوفرون
صحیفه مدین
از نام محمّد و غزه
. | 1 053 |
| 4 | سیزده سال پیش بود، نه یکصد و سی سال پیش، که دولت فرانسه رسماً اعلام کرد دستور اداریِ مربوط به ممنوعیت پوشیدن شلوار برای زنان دیگر هیچ اثر حقوقی ندارد! دستوری که بیش از دویست سال پیش صادر شده بود، یک قرن بعد با استثناهایی برای دوچرخهسواری و اسبسواری تعدیل شد و سپس دههها در اسناد باقی ماند، بیآنکه در عمل موضوعیتی داشته باشد، تا آن که در سال ۲۰۱۳ به «ضورت ضمنی لغو» شد.
دیدهاید، کم نیستند کسانی که دستاوردهای جنبش زن زندگی آزادی را، حتی در حدّ کاهش محدودیتها و هزینههای تحمیل حجاب اجباری، به این دلیل که قانون هنوز سر جای خود هست، نادیده میگیرند. واضح است که مقصود من مقایسه دو موقعیت کاملاً متفاوت نیست، آن است که عموما تغییرات اجتماعی جلوتر از قانون پیش میروند. آنچه در عمل کار میکند، این است که خواستهها عمومی شوند، به اراده اجتماعی بدل شوند و قوّتی گیرند و حرکتی بیافرینند که بتواند در صحنه اجتماع، و نه بر صفحه دستور یا تقاضا، کار را پیش ببرد تا بعد که قوانین جامانده یا عوض شوند یا متروک و بیاثر بمانند. خیلی از موانع اجتماعی، با رفتن و جا گذاشتن حل میشود، با واقعیتهای تازه، نه با بحث و جدل بر سر متون و قانع کردن و گره باز کردن آن هم در خصوص حقوق اولیه آدمیان. گفت از درد این فراغت نیستم، که در این فکر و تفکّر بیستم...
در اهمّیت و ضرورت اجتهادات فکری و نظری تردیدی نیست امّا در نهایت این همه برد و توان محدودی دارند و به مثال نمیتوانند کل گفتمان سنّتی یا میدان فکری گره خورده با قدرت و مناسبات و ملاحظات چند بعدی آن را تغییر دهند. آن تغییر بیشتر به دلایل و انگیزهها و طلبها و ضرورتهای بیرونی رخ میدهد که از روی همه اینها میپرد و قاعده دیگری بنا میکند...
. | 774 |
| 5 | ادیسه و تداعیها...
ادیسه کریستوفر نولان را دیدم، بازخوانی و بازسازی حماسه مشهور بازگشت «اودیسه»، یا «اولیس» به قول لاتینزبانها «اولیس»، پس از جنگ تروا.
فیلم خوبی بود و من فقط اشارهای بکنم به این که برخی اجزای داستان یا روایت یادآور مضامین مشترکی است در ادبیات ما و بر یکی توقّف کنم...
این که خود سفر و امتحانهای راه یادآور هفتخان رستم یا اسفندیار است که یکی هم برگرفته از دیگری است گرچه بحث بزرگتر آن است که حکایات اسفندیار، از جمله رویینتنی او، متاثر از افسانههای یونانی بعد از حمله اسکندر و عهد سلوکی و اشکانی هستند یا نه و آنچه مهرداد بهار در این خصوص آورده.
چالش زهِ کمانِ کشیدن در عموم ادبیات حماسی کهن منعکس است امّا در ادب تغزّلی هم وارد شده، چنان که خاقانی گوید «من که باشم تا کمانِ او کشد بازوی من»؟ و بعد در ادب عرفانی، از جمله مثنوی: این قدمِ حق را بود، کو را کشد / غیرِ حق، خود کی کمان او کشد...
آن غول عظیم (پسر خدای دریا) در ادب حماسی ما یادآور کندرَوْ یا گندرب است که توصیف کوتاهش در میانهٔ مناظرهٔ رستم و اسفندیار آمده، یا عوج بن عنق در فرهنگ سامی که پیشتر از آن گفتهام.
آن مردم بسیار تنومند هم یادآور قوم عاد است که به بلندقامتی شهره بودهاند: «آن دُهُل را مانی ای زفتِ چو عاد...»
تبدیل آدمیان بر صورت خوکان، و سخن جادوگر که این بازگشت به اصل آنهاست، یادآور بحثی نزدیک است که:
صورتی کآن بر وجودت غالب است / هم بر آن صورت حشرت واجب است
در وجود ما هزاران گرگ و خوک / صالح و ناصالح و خوب و خَشوک...
حکایت کُشتن گاوها در جزیره و انتقام الهه خورشید پس از آن، یادآور حکایت کشتن بچهفیلان و کباب کردن آنهاست و انتقام مادر جز یکی که:
از کبابش مانع آمد آن سخن / بخت نو بخشد تو را عقلِ کهن
آن توصیه که با دریا نجنگ تا تو را بر سر نهد هم:
آبِ دریا مرده را بر سر نهد / ور بود زنده ز دریا کی رهد؟
امّا شاید مهمتر از همه، اشاره مکرّر به «قانون زئوس» است که هیچ مهمانی را حتی در ظاهر مسکین و فقیر و گدا نباید راند چرا که «شاید او الههای باشد در لباس مبدّل».
نمونهای نزدیک به این معنا را در انجیل متّی مییابیم؛ آنجا که مسیح در روز داوری میگوید: «گرسنه بودم و به من خوراک ندادید، تشنه بودم و به من آب ندادید، غریب بودم و مرا نپذیرفتید، بیمار بودم و به دیدنم نیامدید...» و چون میپرسند «چه وقت تو را چنین دیدیم؟» پاسخ میدهد: «آنچه برای این ناتوانان نکردید، برای من نکردید.»
و بعد این حکایت در ادب اسلامی هم آمده، در قالب حدیث و در ادب عرفانی، در گفتوگوی بین موسی و خداوند: «وحی کردن حق تعالی به موسی که چرا به عیادت من نیامدی...
آن که گفت اِنّی مَرِضتُ لم تَعُد / من شدم رنجور، او تنها نشد
و سخنان مولانا که:
گفت آری بندهٔ خاصِ گُزین / گشت رنجور او منم نیکو ببین...
قصد هر درویش میکن از گزاف / چون نشان یابی به جِد میکن طواف
چرا که شاید در هر گلیمی کلیمی باشد... گرچه آن سخن منسوب به پیر خرقان، فارغ از هر خوف و رجا، در مقام دیگر است که «هر که در این سرا آمد، نانش دهید و از نام و ایمانش مپرسید...»
. | 660 |
| 6 | چون نشود ز تیر تو، آن که بدو کمان دهی؟
به چشم میآید پس بگوییم که به نظرم توضیح دکتر شفیعی کدکنی عزیز در باب «تیر» در این بیت غزلیات مولانا، در گزینش و تفسیری که آوردهاند، دقیق نیست یا دست کم محلّ تامّل است.
آوردهاند که «تیر در این ابیات به معنی قسمت و بهره و سهم است» منتهی میبینیم که هر دو نمونهای که آوردهاند، جدای این که از مولانا نیست، شاهد «از تیرِ کسی» بودن نیست بلکه همان «تیر بودن» است. در توضیحشان هم آن «از» غایب است. البته که یکی از معانی «تیر» نصیب و بهره است منتهی به گمانم نه در این ترکیب و اصطلاح که در ابیات مولانا مکرّر است و به واقع از صنعتی خاصّ او خالی نیست.
«از تیرِ کسی بودن» یعنی از جنس و نوع کسی بودن، از «تیره» او بودن.
امّا شواهد دیگر، جدای بیتی که آمد:
شدهام سپندِ حُسنت، وطنم میان آتش / چو ز تیرِ توست بنده، بکشد کمانِ آتش
و
ز تیرِ او بود آن دل که برپرید از آن سو / وگر نه کیست ز مردان که او کشید کمانش؟
و
چو شکرگیر تو گشتم، چو من از تیرِ تو گشتم / چه شد ار بهر شکارت، شکند تیر و کمانم؟
و
اگر به قد چو کمانم ولی ز تیر توام / چو زعفران شدم اما به لالهزار توام
و
من چو از تیر توام بال و پرم ده بپران / خوش پَرَد تیر زمانی که کمان برخیزد
و نزدیک به آن:
من چو از تیر توام بال و پری بخش مرا / خوش پرد تیر، زمانی که کمان برخیزد..
و شاید شاهد و مثال بهتر در مقالات شمس است که:
«آن عارف از تیرِ ما نیست، او را نظیر سخن و حال ما چون آری؟»
...
پ.ن.
میبینیم که در برخی از این ابیات، مولانا دو تیر را به دو معنی مختلف آورده و این البته از صنعتهای مورد علاقه اوست. در این خصوص رک:
مومنان را ز انبیا «آزادی» است
و
وقتِ نثار...
. | 525 |
| 7 | آتش در نیستان،
حکایت اوّلین ترجمه مثنوی به زبان فرانسه
«یادداشتی بر شاهنامه فردوسی همراه با ترجمه قطعاتی از این کتاب»، ۱۸۱۰ میلادی ، از «یعقوب ده والنبورگ» مطابق ضبط روی جلد که عکسش را میبینید. در قاب تصویر او این بیت آمده است که:
«ارباب علم و معرفت بر این دانشمند نالانند / اصحاب کمال و فضیلت بر این هنرمند گریانند»... و چرا؟
وقتی تاریخ ترجمهٔ آثار کهن فارسی به زبانهای اروپایی و خصوصاً زبان فرانسه را پی میگیریم، تعجّب میکنیم که چرا ترجمهٔ مثنوی این همه به تاخیر افتاده است. از ترجمه گلستان دو ریه به سال ۱۶۳۴ میلادی آغاز کنیم و بعد ترجمههای پر تعداد بعدی همچون لیلی و مجنون جامی ۱۸۰۷، منطق الطّیر ۱۸۵۷، شاهنامه ۱۸۷۶، بوستان ۱۸۸۰، دیوان منوچهری ۱۸۸۶... کلمان هوار حتّی کلّ مناقب العارفین افلاکی را به سال ۱۹۱۸ ترجمه و منتشر کرده است و در این میان ترجمه کامل مثنوی کی بوده است؟ ۱۹۹۰ میلادی... ربع قرن پیش! امّا نه...
نیکلسون در مقدّمه چاپ اوّل تصحیح خود از مثنوی، لیدن ۱۹۲۵، از کتاب نایابی سخن گفته است که دوستش برای او آورده و از آنجا او دریافته که مثنوی مدّتها پیش به تمامی ترجمه شده ولی پیش از انتشار، دستخوش آتش شده و از آن نشانی نمانده است.
آن کتابی که نیکلسون ذکرش را میکند، همین کتاب «یادداشتی بر شاهنامه» از دِ والنبورگ است که چهار سالی پس از مرگ نویسنده به همّت یار و همکار قدیمی او، بیانشی منتشر شده است. بیانشی، در مقدّمه کتاب، با غم و اندوهی عمیق از فقدان این دوست سخن میگوید و شرح حالی از او میآورد که گزیده ترجمه آن را اینجا میآورم:
«والنبورگ، دیپلمات فرانسوی، کارش را به عنوان مترجم در استانبول آغاز کرد. در سفرهای مختلف نقش مهمّی در مذاکرات صلح با عثمانیان داشت. جدای دانش گسترده در زبانهای اروپایی، زبان یونانی جدید، ترکی، عربی و فارسی را هم میدانست امّا همچون همهٔ ادبدوستان، علاقه خاصّ او به زبان فارسی بود که نویسندگان بزرگی را در قرون پیشین پرورده بود.
سال ۱۷۹۲ که پس از ماموریتی در وین به استانبول بازگشت، شش سال به ترجمهٔ مثنوی مشغول بود تا آن را به پایان برد. مثنوی، کتابیست شاعرانه در خصوص برخی نکات مذهبی، اخلاقی، وجدانی، سیاسی و تاریخی. ترجمه را، پس از مقابلهٔ نسخ متفاوت، به عادت خویش، با وفاداری بسیار به متن اصلی تا آخرین بیت پیش برده بود بدون آن که بکارت معنی، قدرت بیان و تازگی و روشنی رنگهای متنوع آن از دست برود. این ترجمه همچنین همراه یادداشتهایی به زبان فرانسه در خصوص تصحیح متن و معنی آن بود امّا تمامی ترجمه و یادداشتها در آتشسوزی سال ۱۷۹۹ که نیمی از استانبول را به کام خود کشید از بین رفت. والنبورگ از این خسران، بیش از همهٔ آنچه از دست داده بود، حسرت خورد.»
بیانشی سپس میافزاید که این دیپلماتِ دانشمند، خسته و دلشکسته، به وین بازگشت و این بار ترجمهٔ شاهنامه را به دست گرفت امّا فرصت نیافت.
این هم حکایت اوّلین ترجمهٔ مثنوی از دیپلمات دانشمندی که در میانهٔ سالهای پر تب و تاب انقلاب فرانسه، دل به مثنوی داده بود. نیکلسون در اشاره به همین واقعه در مقدمه ترجمه خود مینویسد که بخت همیشه همراه شجاعان و بلندپروازان نیست و این که چطور اثر والنبورگ و نام او با هم گم شد و همانجا آرزو کرده که دست کم خودش خوشاقبالتر باشد. بیهوده نیست که بر سر هر سه جلد ترجمه خود، این بیت مشهور را آورده است که تِلكَ أثارُنا تَدُلّ عَلَيْنا، فانْظُروا بَعدَنا إلى الأثار..
آری جهد بیتوفیق خود کس را مباد ولی ما اینجا دست کم یادی کردیم از این دانشمند و عشق او به ادب فارسی و نی و نیستان مثنوی...
. | 872 |
| 8 | موسیو بِتغاوْ !
کیانوری در خاطراتش داستانی دارد در خصوص یکی از رهبران حزب توده (رادمنش؟ اگر اشتباه نکنم) که برای تعلیمات حزبی به شوروی رفته بود و او را نزد خانوادهای روسی جای داده بودند. همان صبح روز اول، هنگام صبحانه، مادر خانواده میپرسد که شیر میل دارد؟ او هم، طبق تعارفات ایرانی، میگوید نه. تا چهار سال دیگر که در آن خانه بوده، نه دیگر از او پرسیدند و نه شیر سر میزش گذاشتند و او هر روز صبح در آرزوی یک لیوان شیر بوده است!
من، سرِ کار که باشم، بیشتر عادت دارم یا ترجیح میدهم که ناهار را، در رستوران شرکت، سالاد بخورم. منتهی سالادی که خودش غذای کاملی است با انتخابهای متعدد و متنوع از کاهو و کلم و ذرت و پنیر و هویج و کدوی پخته... و گاه کمی هم پروتئین. در کل میتوان سه یا چهار انتخاب داشت. در این میان لبوی پخته سرد را هم، که به فرانسه «بتغاو» میگویند، دوست دارم، یا داشتم...
فکر کنم پنج سال پیش بود! یک بار دیدم چیزهای عجیب غریبی گذاشتهاند که هیچ به دل من نمینشیند. پرسیدم «بتغاو ندارید؟» گفت بگذار ببینم، آره داریم الان میارم... چه خوب! مقسی بوکو!
فردایش تا مرا دید گفت امروز هم بتغاو داریم! از این که یادش مانده بود تعجب کردم. ممنون، لطف دارید. روز بعد تا سر میز رسیدم، به همکارش گفت، این آقا خیلی بتغاو دوست دارد! باز همان و دیگر اصلا نپرسید و برایم ریخت.
از آن موقع کل پرسنل سالن ناهارخوری یکی یکی عوض شدهاند، امّا این سنّت همچنان باقیست. فکر کنم جزء آموزشهای کارمندان جدید شده است. از یک طرف جالب است، چون به هرحال از سر لطف است، از سوی دیگر اما چند سال است که یکی از انتخابهای اجزای سالاد پیشتر تعیین شده! همان ابتدا تا مرا میبینند که مثلا در صف سالاد میآیید، با لبخند و بدون پرسش و یک اشاره ظریف به من، اول از همه آن را میریزند و کنار میگذارند، که تا نوبت من میشود، تمام نشود... گاه پیش میآید که تا مرا میبینند غمگین میگویند، حیف، امروز بتغاو نداریم! میگویم عیب ندارد، خودتان را ناراحت نکنید! انصافا در این شرایط نخواستن یا عوض کردن آن خیلی سخت است، اصلا نوعی خیانت است! یک بار همکار جدیدی داشتند. من هم داشتم میگفتم ذرّت و هویج... که دیدم همکارش آمد و ظرف را از او گرفت و گفت من که به تو گفته بودم این آقا بتغاو دوست دارد! عجب گرفتاری شدیم، منتهی آدمی چه بگوید جز مقسی بوکو... خیلی ممنون از لطفتان! و خلاصه همچنان این داستان ادامه دارد.
چندی پیش صبح زود رسیدم شرکت. هنوز در محوطه بیرون بودم که خانمی از کنارم رد شد و گفت بنژو موسیو بتغاو ! یکی از کارکنان رستوران. این هم حکایت ما، منتهی به وجهی دیگر. اگر بتغاو نخواهم باید کارم را عوض کنم، چاره دیگری ندارم...
. | 763 |
| 9 | شطرنجباز استفان تسوایگ را خواندم. حکایت تقابل دو شطرنجباز، از دو جنس و دو هوش و دو ذهن و روح کاملاً متفاوت؛ و در پس آن، روایت آنچه از مصائب حکومت نازی آلمان بر نویسنده و فرهنگ اروپایی رفته است.
از خود کتاب چندان نگویم. مشهورترین اثر تسوایگ است و به فارسی هم ترجمه شده. من آن را به فرانسه خواندم. منتهی در میانهٔ کتاب ناگهان به عبارتی برخوردم که مرا از صحنه کشتی و صفحهٔ شطرنجِ داستان به مجادلات مذهبی قرون وسطایی مسیحیت و اسلام برد.
تسوایگ در وصف شطرنج مینویسد که شطرنج چیزی است میان بازی و علم و هنر. بازی است، اما بیش از لعب و سرگرمی. علم است، اما نه در پی کشف حقیقتی بیرون از خود. هنر است، اما نه از آن نوع که اثری ماندگار در جهان بر جای گذارد. معماری است، اما بیسنگ و آجر و مصالح. ریاضی است، اما نه ریاضی اعداد... و در وصف این حالت معلق و برزخی میگوید: «همچون تابوت مَحُمه (محمد)، میان آسمان و زمین». نمیدانم در ترجمه فارسی آمده است یا نه.
امّا این تصویر غریب چیست؟ یکی دیگر از افسانههای رایج در ادبیات مسیحیِ قرون وسطی در باب پیامبر که در آستانه جنگهای صلیبی در قرن یازدهم و دوازدهم شکل گرفته است. مختصر آن که در متنی موسوم به Vita Mahumeti یا «زندگی محمد»، نوشتهٔ روحانیای آلمانی به نام امبریکوی ماینتس، در اواخر قرن یازدهم یا اوایل قرن دوازدهم، روایتی افسانهای از پیامبر اسلام ساخته و پرداخته شده، از همان جنس روایتهایی که بیش از آنکه دربارهٔ اسلام باشند، دربارهٔ خیال و ذهنیت اروپاییان آن روزگارند.
در پایان آن داستان، آرامگاه پیامبر وصف میشود که تابوتی زرین در آن، به مدد سنگهای مغناطیسی، در هوا معلق مانده است. مردمان میپندارند معجزهای الهی در کار است، حال آنکه نویسنده میخواهد نشان دهد همهچیز حاصل جادو و حیلهٔ «مهندسی» است. تقابل است بین عروج مسیح به آسمان و تابوت معلّق! به هر شکل این تصویر قرنها در حافظهٔ ادبی اروپا ماند و فارغ از سابقه آن، تبدیل به مَثَلی شد برای امر بینابین یا معلّق میان دو چیز، چنانکه هشتصد سال بعد، تسوایگ برای توضیح ماهیت شطرنج از آن استفاده کرده است و نظری به اصل آن ندارد.
این تصویر تعلیق به دلیل جذبه کهربایی گویا در آن عهد محبوبیتی داشته است و به مثال مولانا، کم و بیش در همان عهد، نظر حکیمی را نقل میکند که میگوید زمین، مانند آهنی آویخته میان چند مقناطیس، در محیط آسمان معلق مانده است:
گفت سایل چون بماند این خاکدان؟ در میانِ این محیط آسمان؟
همچو قندیلی معلّق در هوا / نه به اسفل میرود نه بر عُلا
چون ز مقناطیس قبّهٔ ریخته / درمیان ماند آهنی آویخته
و در مقابل نظر دیگری را میگوید که چرا این تعلیق از دفع چند سو نباشد (که پایدارتر هم هست)؟
آن دگر گفت آسمان با صفا / کی کشد در خود زمین تیره را؟
بلکه دفعش میکند از شش جهات / زان بماند اندر میان عاصفات
و اینجا فقط مقصود تاکید بر رواج این تصویر است در شرق و غرب در آن عهد.
بازگردم به تسوایگ و شطرنجباز او که در آن قهرمان داستان، شطرنج را بیصفحه و مهره، در ذهن خویش بازی میکند؛ چیزی شبیه آنچه در زبان قدیم «غایبانه باختن» میگفتند. خود تسوایگ هم، یک سال بعد از انتشار شطرنجباز، پس از آن همه بازی با سایهها و خاطرهها و ویرانیهای نیمه اول قرن بیستم، در میانه جنگ، به سال ۱۹۴۲، در شصتسالگی، به خواست خود صفحه را ترک کرد و ترجیح داد پیش از آن که مات شود، دست از بازی بکشد.
فغان که با همه کس غایبانه باخت فلک / که کس نبود که دستی از این دغا ببرد...
پ.ن.
۱،
در خصوص یکی دیگر از این افسانهها، رک یادداشت پیشین، «محمّد به معنی بت»، نزد مسیحیان قرن سیزدهم.
۲،
در باب نام محمه و محمّد در زبانهای فرنگی
۳،
در خصوص حرکت فرزین قدیم و همچنین برخی خاطرات شطرنجی از عهد نوجوانی
۴،
همچنان از شطرنج قدیم و بازی منسوب به خلیفه معتصم
. | 712 |
| 10 | در میانهٔ قرون وسطی، در میان جنگهای صلیبی، نزد مسیحیان اروپایی چنین تصوّر و به واقع (به دلایل مذهبی) تبلیغ میشد که «محمّد» بتیست که مسلمانان کافر او را میپرستند! حجّ هم سفر مسلمانان است به مکّه برای زیارت این بت. اندک اندک این معنی چنان رواجی یافت که صورتهای مختلف نام محمد در برخی زبانهای اروپایی معادل بت شده بود، فارغ از تاریخ و ریشهٔ آن. کم و بیش نظیر آنچه در خصوص «بودا» و «بت» در فارسی رخ داده است.
تصویر یکی از ویتراهای کلیسای سنت شپل پاریس، قرن سیزدهم میلادی: اِشَعْیای نبی دو یهودی را که در مقابل بتی طلایی (مامت، صورتی از محمد) زانو زده و آن را پرستش میکنند، نکوهش میکند.
این تصویر از منظری نمادین هم در خصوص رابطه تاریخی این سه دین ابراهیمی جالب است.
. | 899 |
| 11 | این روزها، شنیده یا دیدهاید شاید، سخنان جلسه درس «ریاضیات ولایی» محمدباقر خرازی مایه شگفتی و بلکه تفریح و تمسخر شده است... منتهی چهل سال پیش هم کسانی بودند که از جنس همین سخنان میگفتند، بلکه محکمتر و قویتر، و «خطر الحاد و كفر و غربزدگى» را نه فقط در «مصیبت علوم غیردینی و غیرمقدس»، نه فقط در علوم انسانى و اجتماعى بلکه به همان اندازه و شاید بدتر از آن در «علوم غيرانسانى نظير فيزيک و شيمى و مهندسی و رياضيات» میدیدند و از حوزههای علمیه برای رفع این مصیبت در دانشگاهها کمک میخواستند، برای «اسلامی کردن علوم»... بعدها خودشان از این سخنان بازگشتند، هم خودشان و هم دوستانشان، پس از از همه آن زیانها، منتهی آواز یاد کسانی دادند که دیدیم و شنیدیم...
. | 637 |
| 12 | میشمارم برگهای باغ را...
از بسامد واژگان مثنوی
مولانا میگفت «در معانی قسمت و اعداد نیست» امّا شاید بتوان در اَعداد اندکی معانی یافت.
اگر تکرار یک واژه در کلام، ربط و نسبتی کلّی دارد با شدّت و ضعف حضور آن در ذهن گوینده، آنگاه این شاخص هم میتواند، در کنار دیگر معیارها، راهبر به علایق، دغدغهها و نگاه گوینده یا سراینده باشد، اگر به استنتاجها و تعمیمهای شتابزده نیامیزد و نینجامد! با تاکید بر این احتیاط ضروری، مختصری از بسامد واژگان مثنوی بگوییم تا مقدّمهای باشد بر بحث «شبکه» یا «خوشه» معانی که پس از آن بیاید.
الفاظ و اسمای مثنوی، در تمام شش دفتر، از «بشنو این نی» تا «جانب دل روزنهست» در حدود ۳۴۳ هزار واژه است که در این میان تعداد واژگان ناتکراری آن، بیش از ۲۸ هزار، رقمی استثنایی است که پیشتر از آن در در مقایسه تطبیقی دامنه واژگان مولانا و سعدی و حافظ گفتهایم. در خود مثنوی هم، تنوّع واژگان با نزدیک شدن به پایان آن بیشتر شده، یعنی نرخ کاربرد تکراری واژگان کمتر و الفاظ جدیدی در آن ظاهر شدهاند.
در نموداری که از الفاظ پربسامد آوردهام بوده دامنه بررسی همه مثنوی بوده منتهی شاخص میان دو کمان تعداد تکرار است در هر ده هزار واژه و من برای سادگی خوانش، اعشار آنها را نیاوردهام:
«جز که حیرانی نباشد کار دین» دین (۶)
«فارغ است از شرح و تعریف آفتاب» آفتاب (۶) و خورشید (۵).
«پس ترا هر لحظه مرگ و رجعتیست» مرگ (۶).
«جان و عقلِ من فدای بحر باد» بحر (۶) و دریا (۵)
«روح را با تازی و ترکی چه کار؟» روح (۶)
پربسامدترین نام خاص مثنوی (مثل خود قرآن) موسی (۷) است. سپس مصطفی (۴) و با لحاظ احمد (شش و نیم). در خصوص نام یا القاب پیامبر، به الزامات وزن مثنوی هم باید توجه کرد. سلیمان (۳) و یوسف (۳)، فرعون (۳)، عیسی (۳). دو نام علی و عمر به دلیل خوانش و معانی متفاوت قابل احصا نیست.
«تا زمین و آسمان خندان شود» زمین (۸) و آسمان (۶)
«پای معنی گیر، صورت سرکش است» صورت (۸) و معنی (۵)
«با که گویم؟ در جهان یک گوش نیست» گوش (۸)
«این سخن چون پوست و معنی مغزدان» سخن (۸)
«آدمی دیده است و باقی پوست است» آدمی (۹)
«سوی تو ماه است و سوی خلق ابر» ماه و مه (۹).
«هرچه گویم عشق را شرح و بیان» عشق (۱۰) و عاشق و عاشقان (۷).
«جان من کورهست، با آتش خوش است» آتش (۱۰)، عناصر دیگر خاک (۱۰) و باد (۸) که شکل فعلی هم دارد و آب پس از این میآید... «باد و خاک و آب و آتش بندهاند».
آری، چون «مانَد در نبشتن شیر و شیر» نمیتوان بین دو شیر (۱۱) که هر دو مهماند، فرق گذاشت. یکی در مقابل خون، و دیگری آن حیوان با جلالت و مهابت که در نمادشناسی مثنوی اهمیت دارد.
«آن یکی الله میگفتی شبی...» و ذکر مولانا هم، مانند پدرش، چنان که در پاسخ معین الدّین پروانه گفته بود، همان «الله» (۱۱) بود. بگویم که «الله» پربسامدترین واژهٔ مقالات سلطان العلما بهاء الدین ولد است.
«تا ز روز و شب گذر کردم چنان...» روز (۱۲) و شب (۱۱)
دید (۱۲) فعل است اما به شکل اسمی هم به کار رفته: «دید دارد کار، جُز بینا نرَست»
«لیک کار از کار خیزد در جهان» کار (۱۲)
«من نبینم روی خود را ای شمن، من ببینم روی تو، تو روی من». روی (۱۲)
«عقل دشنامم دهد من راضیم» عقل (۱۶)
«این جهان خود حبس جانهای شماست» جهان (۱۶)
«چیست دنیا؟ از خدا غافل بُدَن» خدا (۱۶)
بَد و بُد (۱۹) را نمیتوان تشخیص داد، همچون پَر و پُر (۱۹)
«چشم من در روی خوبش ماندهست» چشم (۲۰)
«دست بُردی، دست و بازویت درست» دست (۲۱)
«نی حدیث راهِ پرخون میکند» و «سهل گردان، ره نما، توفیق ده» راه و ره (۲۳)
«شاه آن باشد که از خود شه بوَد». شاه یا شه (۲۵)
«آب را دیدی؟ نگر در آبِ آب». آب (۲۶) این مایع و مایه حیات و پاکی که بیرنگ، بیشکل و صورت، صاف و بیگره و آتشکش است...
«از همه اوهام و تصویرات دور، نورِ نورِ نورِ نورِ نورِ نور». نور (۱۷)
«هر یکی سوی مقام خود رود» سوی (۲۶)
«از دل من تا دل تو روزن است» واژه دل (۲۸) با بسامدی حدود نصفِ نرخ متناظر در غزلیات.
سَر یا سِر جدا نشدهاند (۳۰)
«غیرت حقّ بود و با حقّ چاره نیست» و حق (۳۲) سه برابر پرکاربردتر از غزلیات است و به نوعی در مثنوی ویژه میشود.
و در نهایت:
«جان شو و از راه جان، جان را شناس» و این «جان» (۴۱) پربسامدترین واژه در مثنوی است، مانند «دیوان شمس» و این تصادفی نیست.
بنابراین، با معیار بیشترین بسامد کلمات، مثنوی و غزلیات مولانا «جاننامه» است، چنان که غزلیات سعدی «دوستنامه» و دیوان حافظ «دلنامه» و شاهنامه هم، «شاهنامه».
میشمارم برگهای باغ را / میشمارم بانگ کبک و زاغ را
در شمار اندر نیاید / لیک من، میشمارم...
پ.ن.
۱، بسامدهای تطبیقی غزلیات، مولانا و سعدی و حافظ
۲، از بسامد اوزان غزلیات مولانا
۳، از بسامد واژگان شاهنامه
. | 777 |
| 13 | چون «راست» و «نهاوند» خوشالحانم آرزوست...
در پرسههای یوتیوبی به این ویدیوی کوتاه یک دقیقهای امّا جالب برخوردم، که پارهای از مصاحبه عبدالباسط است با تلویزیون کویت در یکی از سفرهای او، اوایل سالهای ۱۹۶۰.
مجری از او میپرسد که از چه رو در قرائت قرآن از آلات موسیقی استفاده نمیشود؟
میگوید آن قرائت احکامی دارد چون غنّ و مدّ و قصر و نظایر آن که باید رعایت شود و بعد هم آن با عظمت قرآن نمیخواند.
- پس به نظر میآید که عین تجوید کافیست.
- بله طبعا، صوت خودش موسیقی است و هر کس هم نغمه و لحنی دارد که این «نهاوند» است و آن «راست»...
بعد میپرسد که شیخ به ترانهها هم گوش میکند؟ و پاسخ میدهد که بله، بسیار!
و از این «مطربین و مطربات» کدام را بیشتر از همه دوست دارد؟
- من به همه صداهای خوب گوش میکنم ولی بیش از همه «سیدة امّ کلثوم، کوکب الشرق و الغرب».
مجری میگوید «سیدة الطرب!»
و او کامل میکند: «سیدة الغناء»...
.
* اصل مصاحبه، با کیفیت پایینتر، هشت دقیقه است و از تشکّر پایانی او درمییابیم که در کویت بوده است.
. | 771 |
| 14 | با پیرِ خرد نهفته میگفتم دوش / کز من سخن از سرِّ جهان هیچ مپوش
نرمک نرمک مرا همی گفت به گوش / کاین دیدنی است، گفتنی نیست، خموش.
«از دستخط خداوندگار نقل کرده شد»
...
یعنی از روی دستخط مولانا.
که تو روی یار ما را دیدهای! پس تو جان را جان و ما را دیدهای...
...
از نسخه دیوان شمس، اواخر قرن هفتم
. | 1 305 |
| 15 | بر خلق خدا شفقت کن! آخر در میانهٔ یک دستور بانکی ساده، ترکیب قضایای منطقی حل کنیم؟ الان چه کنیم؟ تایید لغو را لغو کنیم؟ تایید لغو را تایید کنیم؟ تایید را تایید کنیم؟ لغو را لغو کنیم؟ تو گو چه کنیم آخر؟
. | 1 021 |
| 16 | امروز، پانزدهم اوت، روز عروج مریم مقدّس است در کشورهای کاتولیک و ارتدکس. به این بهانه، فکر کردم این تصویر را بیاورم. انبیای الهی که به گِرد مسیح حلقه زدهاند. نام شصت پیامبر، از آدم تا یحیی، دوره و عهد هر یک، مظاهر آنها، بعد نام اسباط و دیگر حواریون...
حکایت آن هم جالب است. نویسندهای به نام ژروم زاويه در هندوستان، به عهد صفوی، کتابی به فارسی پرداخته به نام آینه حقنما که در آن دو عالم مسیحی و مسلمان، یا معشر المسلمین و یا معشر النصاری گویان، به مناظره نشستهاند. واضح است که آنجا مسلمان سپر میاندازد. در پاسخ به او، سید اَحمد بن زین العابدین علوی، از علمای همان عصر، کتابی به نام مصقل صفا نوشته است. هر دو کتاب، مطابق اسلوبهای عصر، عالمانه هستند. این کتاب سوّم اما جواب بر کتاب مصقل است در حقّانیت مسیحیت. یش از این تصویر میگوید که روایت شما مسلمانان از تعداد و نقش انبیا روشن نیست و توضیح میدهد که هر یک از پیامبران چگونه به مسیح متّصل و بشارتگر او بودهاند.
همچنین در باب این روز و ارتباطش با قرآن، رک:
ای خواهر هارون، یک
درد مریم را به خرمابن کشید، یک و دو
ای خواهر هارون، دو
. | 1 938 |
| 17 | از صحیفه مدینه... و کهنترین متن تاریخی آغاز اسلام
در باب وقایع آغاز اسلام، در میان متون اسلامی، آیا متنی به قدمت قرآن هست؟ یا شاید حتی اندکی قدیمیتر از منظر ضبط و ثبت؟
ابن اسحاق و پس از او ابن هشام متن عهدنامهای را آورده است که اینک، کم و بیش، بین بیشینه محقّقان، شامل پژوهشگران محتاط با دیدِ کمینهگرا در مباحث تاریخی، توافق است که دست کم هسته اصلی آن اصیل و کهن است. سبک و سیاق نگارش آن، زبان و اصطلاحاتی که بکار برده، نامهایی که در آن آمده و برخی شواهد دیگر حاکی از آن است که اصل متن قدیمی و معتبر است.
این عهدنامه، بین پیامبر و قبایل عرب مدینه، و برخی قبایل یهودی مدینه، نامهای مختلفی گرفته است، صحیفه، منشور، دستور، وثیقه، موادعه.. محمّد حمیدالله (که از ترجمه قرآن او گفتهام) هم آن را «قانون اساسی» مدینه نامید و از قضا این عنوان هم بسیار رایج شد امّا جدای «کتاب» (نامه) که در صدر آن میآید شاید بهترین عنوان همان «صحیفه» است که چند بار در خود متن آمده: أَهْلَ هَذِهِ الصَّحِيفَةِ...
اسلامپژوهان متعدّدی، از جمله فرد دونر و ایلکا لیندستت، به این متن پرداختهاند.
صحیفه در اصل پیمانی میان مهاجران، انصار و شماری از قبایل یهودی مدینه است که آنان را با وجود تفاوتهای قبیلهای و دینی، «یک امت» یا جامعه سیاسی مشترک معرفی میکند: «إِنَّهُمْ أُمَّةٌ وَاحِدَةٌ مِنْ دُونِ النَّاسِ» و حقوق و وظایف هر گروه را تعیین میکند، از جمله همکاری در پرداخت دیه و آزاد کردن اسیران: «وَهُمْ يَفْدُونَ عَانِيَهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَالْقِسْطِ» و دفاع مشترک در برابر دشمنان: «وَإِنَّ بَيْنَهُمْ النَّصْرَ عَلَى مَنْ حَارَبَ أَهْلَ هَذِهِ الصَّحِيفَةِ» و یاری رساندن به ستمدیده «وَإِنَّ النَّصْرَ لِلْمَظْلُومِ» و رفع اختلافات. به این ترتیب، صحیفه مدینه بیش از آنکه صرفاً متنی دینی باشد، پیمان همزیستی، امنیت جمعی و نظم حقوقی جامعه نوپای مدینه است.
صحیفه یکی یکی نام قبایل را میآورد و وظایف و حقوق آنها را بر میشمارد و همچنین تعهّد بین خودشان «وَإِنَّ الْمُؤْمِنِينَ الْمُتَّقِينَ عَلَى مَنْ بَغَى مِنْهُمْ...» حتی اگر این اثم و عدوان و فساد از سوی فرزند یکی از آنان باشد «وَلَوْ كَانَ وَلَدَ أَحَدِهِمْ».
پس از آن، و این خصوصا جالب است، نام قبایل یهودی میآید که کم و بیش همان حقوق و وظایف را دارند و متن گاه، آنها را چندان از «مومنین» متمایز نمیکند. از جمله: وَإِنَّ يَهُودَ بَنِي عَوْفٍ أُمَّةٌ مَعَ الْمُؤْمِنِينَ، لِلْيَهُودِ دِينُهُمْ، وَلِلْمُسْلِمَيْنِ دِينُهُمْ... و تصریح دارد که یهودیان بر دین خویش باقی میمانند امّا در دفاع از مدینه و هزینههای جنگی سهم دارند: «وَإِنَّ الْيَهُودَ يُنْفِقُونَ مَعَ الْمُؤْمِنِينَ مَا دَامُوا مُحَارَبِينَ».
خداوند ضامن این عهد نامه است « وَإِنَّ اللَّهَ عَلَى أَبَرِّ هَذَا» و باز تاکید بر دوستی و همیاری بین این دو است... وَإِنَّ عَلَى الْيَهُودِ نَفَقَتَهُمْ وَعَلَى الْمُسْلِمِينَ نَفَقَتَهُمْ، وَإِنَّ بَيْنَهُمْ النَّصْرَ عَلَى مَنْ حَارَبَ أَهْلَ هَذِهِ الصَّحِيفَةِ، وَإِنَّ بَيْنَهُمْ النُّصْحَ وَالنَّصِيحَةَ، وَالْبِرَّ دُونَ الْإِثْم... و اگر ظلمی شد، جبران آن فقط با خطاکار و «اهل بیت» اوست و نه همه قوم: إلَّا مَنْ ظَلَمَ وَأَثِمَ، فَإِنَّهُ لَا يُوتِغُ إلَّا نَفْسَهُ وَأَهْلَ بَيْتِهِ.
عهدنامه نام قبایل بزرگی از یهود را در بر میگیرد امّا نام آن قبایل مشهور بنی نضیر، بنی قریظه که حکایاتشان در خود متون قدیمی هم بسیار برجسته است دیده نمیشود و این همچنان محلّ پرسش است،دشاید در این زمان در عهدنامه نیامدهاند یا محدوده جغرافیایی آن شاملشان نبوده است.
همچنین صحیفه نامی از مسیحیان نمیآورد، شاهد آن که در یثرب برخلاف گروههای یهودی، اجتماعات مسیحی نقش چشمگیری نداشتهاند. سازگار با شواهد باستانشناختی و منابع کهن، که مراکز عمده مسیحی را بیشتر در نواحی مرزی شبه جزیره میشناسد. میماند همان مشکل بزرگ که عبارات بسیار پرتعداد قرآن، در گفتگو با نصرانیان، خطاب به کدام اجتماع مسیحی بوده یا مجرای حکایات گاه بلند قرآنی با زیرمتنهای مسیحی، چون جزییات داستانهای مریم، ذی القرنین، کهف... در چه بافتاری بوده است.
اهمّیت این متن به مباحث تاریخی و دینی محدود نمانده و به مثابه متنی دینی و حقوقی برآمده از سنّت پیامبر، با تاکید بر حقّ و حقوق یکسان بین پیروان ادیان، مورد تاکید بوده است. در سال ۲۰۱۶ هم دولت مراکش، که جمعیّت بزرگ یهودی دارد، در بیانیهای این صحیفه را مبنای همزیستی بین ادیان دانست. | 1 624 |
| 18 | از از «کَنیکول» تا «شباهنگ» و «الشِّعری»
در فرانسه، این روزهای گرم تابستان، و هر سال بیشتر، واژه کنیکول canicule به معنی «موج گرما» را مکرّر میبینیم و میشنویم.
واژهٔ فرانسوی canicule از ریشه لاتین canis به معنی سگ آمده (که در فرانسه تبدیل به chien شده). در سنّت رومی، canicule نام دیگری برای ستارهٔ Sirius بود چون این ستاره درخشان در صورت فلکی Canis Major یعنی «سگ بزرگ» واقع است، «الکلب الاکبر» در متون نجومی عرب. نزد رومیان طلوع این ستاره همزمان بود با گرمترین روزهای سال در تابستان، و آنحا اصطلاحی شکل گرفت به معنی روزهای سگی! dies caniculares و از آنجا هم مختصر شد به کنیکول در فرانسه و نزدیک به آن در دیگر زبانهای لاتین. در سنت مرسوم هم به دورهای تقریباً یکماهه از اواخر ژوئیه تا اواخر اوت اطلاق میشد، کم و بیش معادل مرداد ماه. مجمل و مختصر گفتیم.
حال این ستاره کنیکول یا سیروس در کلب اکبر همان است که در فارسی «شباهنگ» و در عربی «الشِّعری» یا دقیقتر الشِّعرى اليمانية است، تنها ستارهای که در قرآن به نام از آن یاد شده است: «وَأَنَّهُ هُوَ رَبُّ الشِّعْرَى» (نجم، ۴۹)
علت ذکر اختصاصی این ستاره در قرآن قطعی نیست. آیه کوتاه است و توضیحی نمیدهد اما قدیمیترین مفسّران از همان آغاز، مجاهد و مقاتل و دیگران، گفتهاند که برخی عربهای جاهلی برای آن شأنی ویژه قائل بودند یا حتی آن را میپرستیدند، چنان که صفی علیشاه در تفسیر منظوم خود آورده:
در صُحف هم باشد این کز اقتدار / رَبّ شّعری باشد آن پروردگار
رَبّ شّعری گفت از آن کاندر عرب / می پرستیدند آن کوکب به شب
از این رو آیه تأکید میکند که شعری نیز همچون هر موجود دیگر، مخلوق و مربوب خداوند است.
این صورت فلکی «کلب اکبر» و ستاره شباهنگ یا الشعری در منطقة البروج نیست که خورشید ماه به ماه از آنها بگذرد (گرچه در کنار جوزا بوده) و از این رو سیرش با آن ستارگان متفاوت بوده و صفیعلیشاه همین را هم نوعی امتیاز نجومی آن دانسته است:
اختصاصش اینکه سیر او به طول / باشد اندر آسمان عند العقول
برخلاف اختران که یک به یک / سیرشان از عرض باشد در فلک...
در ادب و تفاسیر، نسبت و ارتباط شعری با گرما، چنان که در سنّت لاتین دیدیم، منعکس شده؟ نه چندان امّا شده! از جمله در تفسیر قرطبی (که سال وفاتش تنها یک سال با وفات مولانا فاصله دارد) میگوید: «الکوکب المضيء ... وطلوعه في شدّة الحرّ» و ارتباط طلوعش را با گرما برجسته کرده.
هم او بیتی هم از ابونواس افزوده در تایید همین معنی:
مضى أيلولُ وارتفعَ الحرورُ / وأخبتَ نارَها الشِّعرى العبورُ
و همین بیت هم نشان میدهد که ارتباط بین شِعری و گرما، در پیوند با آن سنت کلاسیک رومی، ناشناخته نبوده. در متون فارسی من البته شاهدی در خاطر ندارم.
حاصل آنکه واژهای که امروز در فرانسه نام موج گرمای تابستان است، از همان ستارهای ریشه گرفته که قرآن از آن با نام الشِّعری یاد کرده و جالب آن که از این ستاره هیچ ذکری در کتاب مقدس، عتیق و جدید نیست.
باشد که «ربّ الشِعری» کمی شعری و نار و گرمای آن را از زمین سوخته دور کند، که اینک زمین برای دوزخی بودن، به اندازه کافی آتش و هیزم دارد...
. | 976 |
| 19 | صد سال تنهایی، ملکیادس و ملکیصدق...
در «صد سال تنهایی» گابریل گارسیا مارکز - که مجموعه سریال اخیر آن هم خوب ساخته شده و فصل دومش هم چند روز است منتشر شده - به شخصیت غریبی برمیخوریم به اسم ملکیادس که از کولیان دورهگرد است و تاثیر خاصّی بر قهرمان اصلی نسل اول داستان، خوزه آرکادیو دارد. ملکیادس، جدای علوم طبیعی، با علوم غریبه و کیمیاگری هم آشناست و شخصیت رازآلودی دارد تا جایی که به قول راوی داستان، یک بار در سفر میمیرد و سپس، خسته از تنهایی این موت پیش از موت، به زندگی باز میگردد... ملکیصدق از برخی جهات، همچون عمر دراز و آشنایی با عوالم باطنی و شهرت به حکمت و گاه سحر و جادو، یادآور زال است در فرهنگ و ادب ایرانی، «زالِ سام»، و خواهیم دید که از «سام» دیگر هم دور نیست.
امّا ملکیادس، فارغ از آنچه مارکز مقصود داشته، یادآور و احتمالا به نوعی برگرفته از چهره بسیار رازآمیز «ملکیصدق» است که اشارهوار سه یا چهار بار نامش در کتاب مقدّس آمده است. در سریال هم جایی در میان بار و بنه او کتابی دیده میشود با عنوان و حروف عبری.
نام ملکیصدق در همان کتاب پیدایش ظاهر میشود، מלכי־צדק، از ملک (پادشاه) و صدق (درستی)، پادشاه راستی و عدالت. برخی هم البته آن پاره دوم را نام خاص کنعانی دانستهاند، ملک صادق! منتهی آن فرض اول رایجتر و غالبتر است. آنجا میخوانیم که در مسیر بازگشت ابراهیم، که به حمایت لوط و برای آزاد کردن او از دست دشمنان به جنگ رفته بود، «ملکیصدق، پادشاه شهر شلیم، و کاهن خدای متعال»، به استقبال ابراهیم میآید، او را برکت میدهد و برایش نان و شراب میآورد. سنّت یهودی «شلیم» را همان اورشلیم دانسته و آن را اوّلین ذکر اورشلیم میداند در تورات. خود نام اورشلیم تا کتاب یوشع ظاهر نمیشود.
رَشی از مهمترین مفسّران تلمود، که تفسیر او در حاشیه میشنا و گمارا چاپ میشود، مینویسد که (مطابق اخبار و احادیث)، ملکیصدق همان سام است، فرزند نوح که خداوند به او طول عمر داده تا ابراهیم را تبرّک کند.
آن عنوان «کاهنِ خدای متعال» هم مهم است، کوهن ل-الـ-علیون (כֹהֵן לְאֵל עֶלְיֽוֹן)، در ترجمه عربی: «مَلْكِي صَادِقُ، مَلِكُ شَالِيمَ، أَخْرَجَ خُبْزًا وَخَمْرًا، وَكَانَ كَاهِنًا ِللهِ الْعَلِيِّ». کاهن به معنی آن که قربانی به جا میآورد.
بعد ناپدید میشود تا مزامیر، مزمور ۱۱۰، که در ستایشی که به ظاهر راجع به داود است، میخوانیم که خداوند سوگند خورد و از آن بازنگشت که «تو کاهن جاودان هستی، بر رتبه ملکیصدق»: «أَقْسَمَ الرَّبُّ وَلَنْ يَنْدَمَ: أَنْتَ كَاهِنٌ إِلَى الأَبَدِ عَلَى رُتْبَةِ مَلْكِي صَادَقَ». نوعی پیوند یا انطباق است بر داود.
حال اگر آن پادشاه شهر (اور)«شلیم»، تطابق با «سام» و نیای بزرگ سامی، تبرّک ابراهیم و پیوند با داود، به او جایگاه ویژهای نزد یهود داده، مسیحیت هم تفسیر خود را داشته است. پیش از همه، آن بجاآورنده قربانی ابدی، آن «نان و شراب» که به ابراهیم داده، و بعد بازخوانی مزامیر و ستایش داود، این بار از منظر مسیحای نهایی، از نسل داود، یعنی عیسی.
از این روست که ملکیصدق بار دیگر در نامه پولس رسول ظاهر میشود، در «رساله به عبرانیان»، پولس به آن سنّت عبرانی اشاره میکند و میگوید که مسیح این مقام را از خود حاصل نکرد بلکه خداوند به او داد، و به او گفت که «تو پسر من هستی؛ من امروز تو را در وجود آوردم»، همچنان که باز جای دیگر گفت (در اشاره به آن مزمور)، که «تو تا به ابد کاهن هستی بر رتبهٔ ملکیصدق».
یکی دو فصل بعد در همان رساله به آن باز میگردد و این بار تفسیری بر اساس ملک + صدق + شلیم ارایه میکند: «او ملکیصدق پادشاه شلیم و کاهن اعظم خدای متعال بود... هم او که نامش نخست به معنی پادشاه دادگری ترجمه میشود و پادشاه شلیم (سلام)، یعنی صلح نیز هست، او را نه پدری است و نه مادری و نه نسبنامهای و روزگارش را آغاز و عمرش را پایان نیست و همانند پسر خداست. این ملکیصدق تا ابد کاهن میماند.»
چنان که میبینیم، این حضور ازلی و ابدی و اشارهوار در عهد قدیم و جدید و ابهام و رازآلودگی آن مجال بسیار برای تفاسیر مختلف فراهم کرده و بعدها هم برخی تعلیمات باطنی به او نسبت داده شده است. | 976 |
| 20 | کهنترین چاپ قرآن، با شمارهگذاری آیات
پرسشی بود و هست که شمارهگذاری (و نه شمارش) آیات قرآن در میان متن به کی و کجا بازمیگردد چرا که این نوع شمارهگذاری در متن دستنویسها دیده نمیشود. آنچه در نسخ میبینیم، علامات «عشر» و دیگر واحدهای شمارش آیات در حاشیه متن قرآن است.
سابقه آن به اوّلین چاپهای قرآن در اروپا بازمیگردد منتهی پیش از بحث شمارهگذاری، مقدّمه کوتاهی بیاوریم.
اوّلین چاپ کامل متن قرآن، با خطّ عربی، به سال ۱۵۳۷ در ونیز بازمیگردد. ناشر ایتالیایی آن، پاگانینو پاگانینی، انگیزهای تجاری داشت که فروش گسترده این چاپ در سرزمینهای اسلامی و خصوصا عثمانی بود منتهی به دلیل ناآشنایی با خطّ عربی و نداشتن مشاوری در این زمینه، چاپ آن قدر پرخطا از آب درآمد که از سوی مسلمانان به کلّ رد شد و بدبینی دستگاه پاپ به چاپ آثار اسلامی هم موجب شد که کتاب جمع شود و از بین برود. از این چاپ تنها یک نسخه باقی مانده است. تصویری آوردهام. میبینیم که در این چاپ هنوز شمارهگذاری آیات دیده نمیشود.
امّا پس از آن کهنترین چاپ متن کامل قرآن به سال ۱۶۹۴ در هامبورگ میآید که ابراهام هینکلمان، الهیدان پروتستان و شرقشناس آلمانی آن را منتشر کرد با عنوان:
«قرآن (یا) قانون اسلامی، از محمّد فرزند عبدالله»
در برگ دیگر عنوان عربی به شیوه چوبتراشی (زیلوگرافی) آمده است:
«بسم الله الرحمن الرحیم، القرآن و هو شرعة الاسلامیّة، محمّد ابن عبدالله»
حوادث زندگی ابراهام هینکلمان بیشتر به فعالیتهای درون مذهبی مسیحیت مرتبط بوده است منتهی شهرت نام او امروزه به دلیل همین چاپ است. هینکلمان به ارزش ادبی و تاریخی و مذهبی قرآن واقف بود. در مقدّمه کتاب پیشتر رفع اتّهام مقدّر میکند و میگوید علاقه شخصی او متون عبری است و نه عربی و قصدش از این چاپ ترویج عقاید اسلامی نیست بلکه فراهم آوردن متن قرآن و بعد ترجمهای از آن جهت مطالعات دقیقتر قرآن است. ترجمه لاتین او البته منتشر نشد و او یک سال پس از چاپ این کتاب، تنها در چهل و سه سالگی، درگذشت. به هر شکل، تا پیش از آن که آنجلیکا نُیوِرت تنها نسخه از چاپ قدیمی پاگانینی را به سال ۱۹۸۷ در صومعهای در ونیز بیابد، قرآنِ هینکلمان، کهنترین چاپ قرآن شناخته میشد.
به واقع هینکلمان بود که، متاثّر از سنّت کتاب مقدس، آیهها را شمارهگذاری کرد و در میان متن آورد. دقّت کنیم که «شمارهگذاری» به این شکل امری به نسبت جدید است، حتی در فرهنگ غربی. در دستنویسهای کتاب مقدس هم رایج نبوده است امّا بعد از عصر چاپ و ابتدا در ترجمهها شکل میگیرد، و آنگاه به خود متن اصلی بازمیگردد به دلیل نیاز به تطبیق و ارجاع و نظایر آن. اولین شمارهگذاری کتاب مقدس هم به سال ۱۵۲۷ است، که چاپ ترجمه لاتین عهد جدید است و بعد از آن البته رواجی کلی دارد. در چاپ قرآن هم همان سنت کتاب مقدس رعایت شده است. این نکته خاص آیات قرآن نیست، همچنین است شمارهگذاری سورهها، ابیات و اشعار و نظایر آن.
به قرآن هینکلمان بازگردیم که عکسی از جلد و برگ اول آن آوردهام. چند نکته قابل توجه در همین برگ میبینیم:
نخست آن که شماره در ابتدای آیه آمده است چنان که امروزه هم در کتاب مقدّس چنین است.
این که سوره فاتحه را مدنی خوانده است اینجا مورد نظر ما نیست امّا میبینیم که «بسمله» را در این سوره یک آیه نشمرده است. به واقع در چاپهای امروزی، تنها در همین سوره است که بسمله آغازین سور یک آیه به شمار میآید و در سورههای دیگر چنین نیست. اینجا هینکلمان قاعده یکسانی روا داشته است و چون بسمله را در شمار نیاورده، آیه آخر، همچنان متاثر از برخی سنن قدیم در منابع اسلامی، به دو بخش تقسیم شده تا شماره آیات این سوره مطابق سنّت کهن هفت باشد و مطابق تفاسیر، مصداقی از «سَبْعاً مِنَ الْمَثانِی» در سوره حجر.
دیگر آن که در ابتدای سوره بقره هم میبینیم «حروف مقطعه» یک آیه مستقل محسوب نشده است.
و نکته آخر هم تکرار شمارهگذاری در کنار سطرهاست.
هر سه نکته اخیر، خیلی زود و تنها در فاصله چهار سال، در چاپ قرآن ۱۶۹۸ ماراچی تغییر کرده است. این بار، بسمله در خصوص سوره فاتحه یک آیه محسوب شده و تقطیع آخر به شیوه مرسوم بازگشته است. حروف مقطعه هم یک آیه به شمار آمده و شمارهها در حاشیه حذف شدهاند.
امّا ماراچی ثبت شماره در ابتدای آیه را تغییر نداده است. به واقع این قاعده تا سالها پابرجا میماند چنان که چاپ مهمّ فلوگل به سال ۱۸۳۴ هم از آن پیروی کرده است. در نهایت طبع قرآن مرجع الازهر به سال ۱۹۲۵ این شمارهگذاری را به پایان آیات برده است، به صورتی که امروزه همگی میشناسیم.
پ.ن.
کهنترین چاپ قرآن توسط پاگانینی، ونیز، سال ۱۵۳۷ میلادی
. | 1 177 |
