باگ نویس فعلی، کشاورز آینده
Відкрити в Telegram
OLD: SomeRegularBPDguy Everybody is welcomed to join 🦖 -Do you think God stays in heaven because he too lives in fear of what he's created? برای درخواست جوین شدن به چنلتون پیام ندین🙏🏻 http://t.me/BluChtBot?start=61a5a807bcd5aa8a8949
Показати більше107
Підписники
-124 години
-17 днів
-130 днів
Архів дописів
یعنی چی که وقتی از فکرم استفاده میکنم و میخوام تمرکز کنم لوب پیشانیم درد میگیره
حس پاتریکو دارم که از ذهنش کار میکشید و مخش دود میکرد! یعنی انقدر از مغزم استفاده نمیکنم؟ ینی چییییی
استرس مالی نمیگذارد ۷۰ درصد نسل Z خواب راحتی داشته باشند یک بررسی جدید که بر روی افراد نسل Z (افراد متولد بین ۱۹۹۷ تا ۲۰۱۲) در آمریکا صورت گرفته، نشان میدهد که استرس درباره پول به حدی زیاد شده که ۷ نفر از هر ۱۰ نفر نسل Z بهخاطر استرس مسائل مالی خواب درستی ندارند.
Repost from روزمرگیهای یک رواندرمانگر
بعضی آدمها احساس امنیت رو فقط وقتی تجربه میکنن که در خدمتِ دیگران باشن. چون در کودکی تنها زمانی ارزش داشتن که «مفید» بودن.
Repost from آشپزی که چاقو نداشت؛
ترس از صمیمیت؟ بله میترسم تو هم بهم آسیب بزنی؛ میخوام که دوست داشته باشم اما زخمام قویتر از احساساتم عمل میکنن.
Repost from روزمرگیهای یک رواندرمانگر
ترس از صمیمیت یعنی: میخوام نزدیکت بشم، ولی نزدیک شدن منو میترسونه. میخوام دوستت داشته باشم، اما یاد گرفتم که عشق یعنی رنج و درد.
Repost from فرجام!
نوشته:
هر وقت دلتنگ کسی شُدید به این فکر کنید که اون آدم میتونست به یه قهوه دعوتتون کنه، اما نخواست.
میتونست کنارتون باشه، اما نخواست.
میتونست زنگ بزنه و صداتونو بشنوه،اما نزد.
میتونست خودشو توی زندگیتون پررنگتر کنه، اما نخواست.
میتونست برای نگهداشتنتون تلاش کنه، اما نخواست و نکرد، چون نمیخواست باشین:).
Repost from روزمرگیهای یک رواندرمانگر
مرز یعنی انتخاب. یعنی من آگاهانه تصمیم میگیرم تا کجا پیش برم و چقدر آسیبپذیر باشم. مرز، ارتباط رو قطع نمیکنه، بلکه «شکل» ارتباط رو تنظیم میکنه. مثل کسی که میگه: نمیخوام در مورد این موضوع الان حرف بزنم، چون به زمان نیاز دارم.
Repost from روزمرگیهای یک رواندرمانگر
- چرا وقتی کسی دوستم داره، احساس گناه میکنم؟
+ چون یه جایی یاد گرفتی که محبت، بدهی میاره نه آرامش.
✳️ ما پس از هر شکست عاطفی «قویتر» و «مقاومتر» نمیشویم؛ صرفاً میآموزیم چطور شدیدتر «سرکوب» کنیم. اما اثرات چیز سرکوبشده، به همان قوت قبل باقی است؛ اینبار پنهانتر، اما گستردهتر.
✍ - محمد راد
چرایی شروع این ماجرا هم بگم که
امروز رفتیم سراغ یکی از دوستای قدیمی که بچه جوونشونو توی تصادف ازدست دادن
و پدر مرحوم ادم ساده و ضعیف، که بخاطر این مسئله عین npc تموم ذهن و وجودش بهم خورده بود و یک سری موضوع و جملات رو با هر جرقه احساسی که میشد فلشبکای زنش شروع به گفتن میکرد
و نصف بیشتر موضوعیت صحبتشون این بود که: تموم عمرمون رو پای اینا گذاشتیم و الان رفت، بدبخت شدیم کمرمون شکست، دیگه زندگی نمیکنیم...
بله،شما زندگی نمیکنید، و زندگی نمیکردید ! از همون اول همه توکن زندگیتونو خرج وسواس به بچه کردین و نه به زندگی کردن خودتون
حالا میخواین بهم بگین بی احساس یا سایکوپس
ولی خب...
بنظرم آدمیزاد هم مثل یه وسیلهست
فقط صرفا بخاطر بحث "روان" پیچیدگی تعامل باهاش بیشتره و هرکس به نوبه خودش یونیکه
و این بحث اتچمنت پرابلمزی هم که هست، بخاطر احساسی دیدن آدماست، وگرنه چیزی که ما معنی ندیم بهش، خب با تغییر ماهیتش ماهم چیزی احساس نمیکنیم...
یه مورد دیگه هم بحث همون ناحیه امنهست
پایتخت امسال این قضیه رو به خوبی نشون داد
که نقی خودشو به انواع اقسام مشکلا میزنه که بچه هاش نرن سر خونه زندگیشون
چون انتظار تغییر ندارن
فکر نمیکنن هر چیزی یه تموم شدنی داره
و حالا که نگاه میکنم
دلیل اینکه خیلی اینکه بچه یا خونواده شونو ازدست میدن و نمیتونن خودشونو جمع کنن، میتونه این باشه که برای خودشون زندگی نکردن و انگار همچیزشونو بزارن وسط که اون فرد بجاشون اون کار "زندگی" رو انجام بده
و همین میشه که تا از دستش میدن اینجورین که بدبخت شدم تموم دارو ندارم رفت و...
