چـکـامـهـ زار 🌘📜
Відкрити в Telegram
سر انجام به ادبیات روی آوردم؛ پیوسته پناهگاه کسانیست که نمیدانند سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند. 2024/12/2
Показати більше461
Підписники
-324 години
+127 днів
+830 днів
Архів дописів
خواستم یک چیز خاص و متفاوت باشد انشاءالله که خوش تان آید.
گر هم خوش تان نیامد فدای سرم از منی که عذاب هایم ( امتحانات ) قرین است همین قدر بر میآمد. 💅
(محال؛)
اگر تو در صفحات یک رمان جاری میشدی، دختری میبودی که شبها با ماه سخن میگفت و دردهای پنهانش را در میان سطرهای عاشقانه جا میگذاشت.
او عشق را تنها یک احساس نمیدانست؛ عشق برایش دنیایی از انتظار، دلتنگی، اشتیاق و هزاران حرفِ نگفته بود.
در پشت تمام عاشقانههایی که مینوشت، قلبی مهربان و روحی لطیف پنهان بود که دنیا را با احساس میدید.
در رمان او، زیباترین فصلها همان فصلهایی بودند که با جوهر احساس نبشته میشدند.
https://t.me/MAHALI_BAHAR
(محال؛)
اگر تو در صفحات یک رمان جاری میشدی، دختری میبودی که شبها با ماه سخن میگفت و دردهای پنهانش را در میان سطرهای عاشقانه جا میگذاشت.
او عشق را تنها یک احساس نمیدانست؛ عشق برایش دنیایی از انتظار، دلتنگی، اشتیاق و هزاران حرفِ نگفته بود.
در پشت تمام عاشقانههایی که مینوشت، قلبی مهربان و روحی لطیف پنهان بود که دنیا را با احساس میدید.
در رمان او، زیباترین فصلها همان فصلهایی بودند که با جوهر احساس نبشته میشدند.
https://t.me/MAHALI_BAHAR
(زهو سایه)
اگر تو در صفحات یک رمان جاری میشدی، دختری میبودی که عطر مهربانیاش پیش از حضورش به دلها میرسید.
او با قلبی زودباور و مهربان، برای دیگران بیشتر از خودش دعا میکرد و وابستگیاش به الله، چراغی بود که حتی در تاریکترین فصلهای داستان خاموش نمیشد.
شخصیتی که شاید بارها از شدت مهربانی زخمی میشد، اما باز هم انتخابش مهربان ماندن بود.
زیباترین بخش داستان او این بود که هنوز با همان قلب پاک، به خوبی آدمها ایمان داشت.
https://t.me/i_think_000
( پشتون )
اگر تو در صفحات یک رمان جاری میشدی، بیشک دختری میبودی از خاک پشتون که در میان کوههای سر به فلک کشیده و آسمانهای وسیع سرزمینش، با قلبی سرشار از ایمان قدم میزد.
چشمان زیبایت قصههایی ناگفته را در خود پنهان کرده بود؛ قصههایی از صبر، انتظار و امیدی که هیچ طوفانی توان خاموش کردنش را نداشت.
تو از آن دخترانی بودی که وقتی جهان بر شانههایش سنگینی میکرد، سرش را به آسمان بلند میکرد و آرام زیر لب میگفت: «الله کافی است.»
در رمان زندگی تو، قهرمان بودن به معنی جنگیدن با شمشیر نبود؛ قهرمان کسی بود که با قلبی شکسته هم امیدش را از دست نمیداد.
https://t.me/Negahe_Royayee
