•مَعنـي•
Відкрити в Telegram
2 444
Підписники
+524 години
+117 днів
+3130 день
Архів дописів
2 443
صلَّی اللهُ عَلَیکَ یَا اَبَاعَبدِاللهِ الحُسَین
چنان گذشت ز خون تو روزگار دنی
که خون گذشت ز ایوان خسرو مدنی
کجا رسید سرانجام آن لباس شریف
چه ها گذشت بر آن تن بدون پیرهنی
لباست از اثر تیر آنچنان ماند
که جای مانده ز هر کوک سوزنی ز زنی
غلام بیت گلوسوز ناصرالدینم
که همطراز ندیدم به شأن او سخنی
تو آن حسین غریبی که ظهر عاشورا
جهان مصالحه کردی به کهنه پیرهنی
•معنی•
2 443
-۶۹-
كم آمده است مرغ دلم آب و دانه اش
خال لبت كجاست كه گيرم نشانه اش
دستت نرفت در كمرم آنقدر كه شمر
پيچيد دور گردن من تازيانه اش
آتش بگيرد ای پدر ای كاش سر به سر
بازار شام و روسری بچه گانه اش
سنگ عقيق تو به دكانِ كوفه بود
بر سنگ بسته باد دكان و دهانه اش
نيمي به شعله سوخت و نيمي به باد رفت
زلفی كه بود دست ابالفضل شانه اش
دختر پدر پرست بُوَد منع من نكن
دختر دلش خوش است به بوس شبانه اش
يادم نرفته است درختي كه بين راه
رخساره ی تو بود چراغ شبانه اش
يادم نرفته است كه راهب مسيح شد
زآن كُنج لب به كُنج كليسا و خانه اش
از راهب و درخت چه كم داشت دخترت
آويز اين دلی و بهای بهانه اش
روز جزا كه هر كه بيارد عبادتی
معنی دلش خوش است به شعر و ترانه اش
•معنی•
2 443
حسین جان ...
تو کیستی که در غَم از دست دادنت
مَردان ما شبیه زَنان گریه میکنند...
•معنی•
2 443
چو دست تیغ، ز حلقوم آن جناب گرفت
ستاره مُرد و مه افتاد و آفتاب، گرفت..
به غیر قامت زینب که از بلا خَم بود
پس از حسین، چه کَس سایه بر رُباب گرفت؟
عزیز فاطمه گودال را مشرف کرد
سنان عنان به کف و خولیاش رکاب گرفت
نه از فرات، نسیمی وزید بر رُخ او
نه چَتری از خُنکا، بر سَرش سَحاب گرفت
نه اَکبرش به سَر و نِی به بَر علیاصغر
غم علی ز دل آن جناب، تاب گرفت..
یکی ز پُشت عُقاب و یکی ز آغوشش
فَلَک صغیر و کبیرش، چه با شتاب گرفت
زبان حال غریبی است حال عَمهی ما
که نور از قمر و سِیر از شهاب گرفت
ز دست بسته ملولم که بین بزم یزید
سَری که قسمت من بود را، رُباب گرفت
•معنی•
2 443
شهی که کرد کفن بر جنازهی حسنش
سپرد دست زمین چون زمانه بیکفنش
برای یوسف زهرا هزار بار بمیر
که بخیه داشت ز دندان گرگ پیرهنش
کسی نگفت زنش تازه بچه آورده
دلی نسوخت بر احوال طفل بی لبنش
عجب حکایت تلخی که خیزران میخورد
بتی که جای لب مصطفاست بر دهنش
شهی که حضرت موساست پاس حرمت او
عجب که ردّ عصاست بر حریم تنش
دمیده است از آن لعل بوی سمّ ستور
دویدهاند ز بس در میانهی سخنش
•معنی•
2 443
-۱۳۳-
زحمت مکش که خاک کنی بر سر اینچنین
با بازوی بریده مزن پرپر اینچنین..
با تیغ نه، تو را به اماننامه کشتهاند
آری که میبرند به کاغذ سر اینچنین
یک جفت چشمهای تو یک جفت لشگرند
کس مثل من کجا بکشد لشگر اینجنین؟
نگذاشت تیرها که تو پاشیدهتر شوی
حتی به هم نریخت علیاکبر اینچنین
بر نیزه نیز مثل فقیهان کنی مقام
عمامهای نداشته پیغمبر اینچنین
شاید به معجری سر نی بسته شد سرت
آید به کار روز جدل معجر اینچنین
خواندی چه روضهای که ز اسب اوفتادهای؟
پایین نیامده است کس از منبر اینچنین
شاید رباب جان بدهد از خجالتش
حتی گمان نداشت علیاصغر اینچنین
حلق علیّ اصغر و چشمت سه شعبه خورد
آری به شعله سوخته خشک و تر اینچنین
معنی، به بال او اثر پنجۀ خداست
جعفر کجا به شانه ببیند پر اینچنین؟
•معنی•
2 443
۳۳۳ | علـی جان ..
تو یک طرف، هــزار پـری رو به یک طرف
سنگین شدهاست با تو ترازو به یک طرف
هر گوشه از رُخت زده ساز مخالفی..
چشمت به یک طرف و ابرو به یک طرف
•معنی•
