Phoenix
Відкрити в Telegram
و حالا دارم گریه میکنم؛چون یادم میاد همه اون نقشه هایی رو که برای آینده میکشیدیم دیگه وجود نداره .
Показати більше507
Підписники
Немає даних24 години
-27 днів
-430 днів
Архів дописів
507
Repost from دربینِشیارهایِمَغزم.
تو میدونی؟
واقعا میدونی چقدر سخت بود؟
میدونی من همهی اون مسیر لعنتی رو چطور اومدم؟
تنها.
نه نصفهنیمه، نه با تکیه به کسی؛
تنهایِ تنهایِ تنها.
اون «خانوادهی قشنگی» که ازش حرف میزنید اصلاً وجود نداشت.
نبود.
هیچوقت نبود.
من همهی اون سختیها رو خودم کشیدم،همهی دردها رو خودم بلعیدم،شبا تو اشکام خفه شدم،واقعا خفه شدم،و صبح؟
صبح بلند شدم انگار نه انگار دیشب داشتم میمُردم.
میدونی چی بهم گذشت که رسیدم اینجا؟
میدونی چند بار از خودم رد شدم؟
چند بار شکستم و جمع شدم؟
اونم برای چی؟
برای اینجایی که هنوزم ازش راضی نیستم.
هنوزم درد داره.
هنوزم کمه.
507
Repost from N/a
بعضی چیز ها را میتوان بخشید، اما گاهیاوقات یک عمل آنقدر دردناک است که خاطرهاش هنوز هم میتواند یک نفر را ده سال بعد هم له کند.
507
Repost from N/a
هرگزنخواستمکهتوروباکسیقسمتبکنم
یاحتیازتوباخودمیکلحظهصحبتبکنم
هرگزنخواستمکهبهوجودِتوعادتبکنم
بگمفقطمالمنیبهتوحسادتبکنم
عادت،سیاوشقیمشی
507
Repost from Dialogues teach the greatest lessons
ما آدم های معمولی بودیم، از فوتبال خوشمان میآمد، از درخت های پاییز و دست های در هم گره خورده و چیزهای دیگر عکس میگرفتیم و مینوشتیم
شما ما را سیاسی کردید!
