آتشی زیرِ خاکستر
Відкрити в Telegram
|برای دوباره افروختن 🔥| #نيمه_شخصی گاهی نویسنده گاهی گوینده ،شایدم عکاس راوی شماست😉 🗓 Thu,18 July 2024
Показати більшеІран134 945Категорія не вказана
952
Підписники
-424 години
+87 днів
+31430 днів
Архів дописів
خدایا، دلتنگیهایم را به آغوشت سپردم؛
عجیب است،
دریای تو
هر بار
مرا غرق کرد
و دوباره
از نو به ساحل آورد.
آتشی زیرِ خاکستر
من موجم،
تو صخرهی ساحل؛
تو با همان سنگدلی میایستی
و من با همان اصرار
بازمیگردم.
نمیدانم آخرِ این استمرار
کداممان دیگری را عوض میکند؛
فقط میدانم
موج، هر بار که برمیگردد،
کمی از خودش را جا میگذارد
و صخره، هر بار که میایستد،
کمی از خودش را از دست میدهد.
آتشی زیرِ خاکستر
معشوق میرود،
اما عشق
در آدم میماند؛
مثل آتشی زیرِ خاکستر،
که فقط
آدمِ درست را
برای دوباره شعلهور شدن
کم دارد.
و چه حیف آدم های درست کم اند.
شاید دردِ من
این نیست که زندگی خراب شده؛
درد این است که
زندگی جلو رفته
و من هنوز
همانجایی ایستادهام
که باید سالها پیش
ترکش میکردم.
آتشی زیرِ خاکستر
بچه بودیم خانواده یه قلک برای سرمایه گذاری
و جمع کردن پول های خورد مون بهمون داد.
یهو گیر و گوری میشد اون قلک سفالی به طریقی میشکستیم و دارایی داخلش رو جمع میکردیم ببینیم چقدر جمع کردیم.
و بعد می دیدیم میتونیم باهاش چقدر از کارمون جلو ببریم
برای من که خیلی وقت ها کم می یومد جواب گو نبود
و تنها چیزی که بیشتر جلوی چشمم بود قلک شکسته شده بود
همه اینا رو گفتم
برسم به اینکه بزرگ تر شدیم آدم ها رو وارد قلک قلب و زندگی مون کردیم.
ولی تهش روز سخت مون تنها باقی مونده سرمایه گذاری مون
قلب شکسته مون بود.
حس میکنم ما یاد نگرفتیم درست سرمایه گذاری کنیم.
شایدم جایی زندگی کردیم که مثل ارزش پولش ، آدم هاش مدام بی ارزش تر میشدن.
آتشی زیرِ خاکستر
کاش سیاهی لباسی بود که هر وقت میخواستیم به تن میکردیم،
نه سایه ای که زندگی مان را در بربگیرد.
انگار هوای زندگی مان شده
ابری بدون باران
ابری با ماتم و غم
که هوای آفتابی شدن ندارد.
آتشی زیرِ خاکستر
رنج واقعا زیباست.
امیدوارم رنج هایت شفا دهنده باشن تو زندگیت،
تا شادی های از بین برنده.
# ارسالی شما
ما مثل شعرهای فارسی بودیم؛
پر از غرابت معنایی
عجیب، دور از هم،
اما عمیقاً آشنا.
شاید تمامِ شباهتمان همین بود؛
که بعد از سرودنِ هم،
دیگر هیچکس
قافیهی ما نشد.
آتشی زیر خاکستر
صفحه ۲۸ پارت ۲من دنبالِ شبیهِ خودم نبودم؛
دنبالِ کسی بودم
که کنارِ او
معنای بیشتری پیدا کنم.
کسی که
نه قرار باشد
جای خالیِ چیزی را در من پُر کند،
نه مرا از خودم نجات دهد...
فقط
کنارم بایستد
و کاری کند
از بودنِ خودم
چیزِ بیشتری بفهمم.
من عشق را
در شبیهِ هم بودن نمیخواستم؛
در این میخواستم
که دو نفر،
با تمامِ تفاوتهایشان،
کنارِ هم
نسخهی عمیقتری از خودشان شوند.
دنبالِ کسی بودم
که کنارِ او،
تمامتر از همیشه
خودم باشم.
آتشی زیرِ خاکستر
با تو،
ستارههای خاموشِ درونم
دوباره روشن شدهاند؛
اگر چشمهایم را نگاه کنی،
این برق را میبینی...
من سالهاست
اینگونه ندرخشیدهام.
آتشی زیرِ خاکستر
سکوت، سهمِ حرفهای نگفتهام شد؛
سکون، سهمِ پاهای خستهام؛
و مکث، سهمِ دلی که هنوز نمیدانست بماند یا برود.
شاید تمامِ فاصلهی من با فرو ریختن، همین سه کلمه بود.
آتشی زیرِ خاکستر
سکوت کردم، سکون گرفتم، مکث کردم؛ نه از آرامش، از بس ادامه دادن، مرا از خودم دور کرده بود.
آتشی زیرِ خاکستر
گاهی به تقدیرِ خدا چشم میدوزم؛
به همان دستی که
پیش از افتادنِ هر برگ،
جایِ رفتنش را میداند.
شاید
مهرِ بعضی آدمها هم
بیحکمت در دل ما نمینشیند...
بعضیها
برای ماندن نمیآیند؛
میآیند
تا چیزی را در ما
بیدار کنند
که پیش از آن،
حتی نامی برایش نداشتیم.
مگر میشود خدا
برگی را بیدلیل از شاخه بیندازد،
و دلی را بیدلیل
مشتاقِ کسی کند؟
آتشی زیرِ خاکستر
از چشمهایت نمینویسم؛
چون هنوز میانِ نگاه من و تو،
قابی از آن روزها مانده است...
منتظر...
قابی که دستهای ما میسازند ...
و روی جلدِ کتابِ چشمهایش مینشیند؛
اما حال این کتاب،
در دستِ روزگار ورق میخورد
و من، فقط فصلِ خودم را آرام میخوانم...
آتشی زیرِ خاکستر
کاش آنقدر شانس با من یار شود،
که خندههایمان،
خندهی سومی در پی داشته باشد...
آتشی زیرِ خاکستر
