149
Підписники
Немає даних24 години
-57 днів
-730 днів
Архів дописів
149
ببخشید بچه ها:)
ببخشید که یک ماه گذشت ولی هیچ کاری از دستمون برنیومد
ببخشید که توی این یک ماه ما نفس کشیدیم ولی شما دیگه نبودین
ببخشید که ما زنده موندیم ولی شما رفتین
ببخشید که نتونستیم ازتون محافظت کنیم
ببخشید که نتونستیم برای همتون گریه و عزاداری کنیم
ببخشید که هنوز خیلیاتونو نمیشناسیم
ببخشید که آرزوهاتون خاک شد و ما نتونستیم کاری کنیم
ببخشید که ما آنلاین شدیم ولی شما نه
ببخشید که ما فرار کردیم ولی شما وایسادین
ببخشید که ما برگشتیم خونه هامون ولی شما رو بردن
ببخشید که خونتون روی زمین پخش شده بود
ببخشید که چشمای مظلومتون دیگه باز نمیشن
ببخشید که نتونستیم همتونو نجات بدیم و حالتونو خوب کنیم
ببخشید که نتونستیم پیروز شیم...
ببخشید.. 💔
149
ماه پیش، درست توی همین دقایق،
با آدمهای باشرف و امنِ زندگیمان هماهنگ میکردیم؛
که یک ساعت بعد چه برداریم، کجا برویم، چه کار کنیم.
با ذوق، با امید، با قلبهایی که تند میزد.
اصلاً مهم نبود چه اتفاقی میافتد.
به دیگری نگویید جاوید نامان به هوای ساچمه چند لباس روی هم پوشیده بودند.
ما قطعا میدانستیم تنها استقبالی که قراره ازمون بشه
استقبالی با باتوم، ساچمه و تیر جنگیاست.
همهاش را میدانستیم.
ما فقط یک چیز را نمیدانستیم:
اینکه قرار است تا این حد وحشیانه کشته شویم.
پشتمان گرم بود به این باور که
بالاخره بعد از این دو روز،
نور بر تاریکی پیروز میشود و ضحاک به ایستگاه پایانی خود میرسد.
امروز، یکماه گذشته؛
اما زخمها هنوز تازهاند.
هر کداممان که رفتیم،
خاک و دود و درد را به تنمان مالیدیم،
چون این سرنوشت،
حقِ نسلِ ما نبود.
ما دیگر نسلِ سوخته و توسریخور نیستیم.
ما نسلِ شجاع برای آیندگان هستیم.
دوستانی را از دست دادیم؛
اسمهایشان را با نفسهایمان زنده نگه میداریم.
نه میبخشیم،
نه فراموش میکنیم.
و تا وقتی نفس در سینههایمان جریان دارد به قدری ادامه میدهیم که؛
یا ما تمام میشویم
و میرویم پیش دوستانمان،
یا شما تمام میشوید
و ما شرمندهی دوستانمان نمیمانیم.
برای آزادی .
149
امروز هجدهم بهمن است. يك ماه بيش از امروز ، هزاران نفر، بى آنكه بدانند، براى آخرين بار از خواب بيدار شدند، براى آخرين بار صبحانه خوردند، براى آخرين بار مادر خود را بوسيدند، براى آخرين بار با عزيزان خود حرف زدند، براى آخرين بار كار كردند، براى آخرين بار آهنگ كوش دادند، براى آخرين بار رويا بافتند، براى آخرين بار لباسى را پوشيدند، براى آخرين بار به پدر خود نكاه كردند، براى آخرين بار خنديدند، براى آخرين بار بند كفش هاى خود را بستند، براى آخرين بار گفتند: «نكران نباشيد، مواظبم.
149
Repost from Arshia Type Shi
با اینکه فعلاً در فضای مجازی ممنوعالفعالیتم، اما باید این متن رو بنویسم و تمامی عواقب اون رو میپذیرم.
فردا هجدهم بهمنه. یک ماه پیش، چندین هزار نفر، بدون این که بدونن، برای آخرین بار از خواب بیدار شدن. برای آخرین بار با عزیزانشون صحبت کردن و برای آخرین بار اونهارو در آغوش گرفتن. برای آخرین بار آهنگ گوش کردن. برای آخرین بار رفتن سر کار. برای آخرین بار غذا خوردن. برای آخرین بار لبخند زدن، شایدم گریه کردن. برای آخرین بار به یکی گفتن مراقب خودت باش. برای آخرین بار خداحافظی کردن. برای آخرین بار در رو به هم زدن و برای آخرین بار رفتن. برای آخرین بار جنگیدن. حضورشون توی خونه و توی آغوش عزیزهاشون “برای آخرین بار” بود. کلی چشم، به راه برگشتشون بود؛ ولی دیگه برنگشتن. دیگه برنگشتن چون “آخرین بار” بود.
149
ما گفتیم دخل و خرجمون با هم نمیخونه سفرهمون کوچیک شده، اومدن آدمهای سر سفره رو کم کردن:) 💔
149
گیرم که فردا سپیده سر زند و روزگار به کام شود، با غم آنها که برای ما جان داده اند چه باید کرد ؟
