ㅤ𝗏𝗂ᦅ𝗋𝖾𝗅ㅤ
Відкрити в Telegram
ㅤ ㅤㅤ𝖲𝖾 𝗏𝗎𝗈𝗂 𝖺𝗍𝗍𝗂𝗋𝖺𝗋𝖾 𝗅𝖺 𝗆𝗂𝖺 𝖺𝗍𝗍𝖾𝗇𝗓𝗂𝗈𝗇𝖾 ㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤ𝗆𝗎𝗈𝗏𝗂𝗍𝗂 𝗂𝗇 #𝖿𝗋𝖾𝗍𝗍𝖺 𝗋𝖺𝗀𝖺𝗓𝗓𝗈
Показати більше555
Підписники
Немає даних24 години
Немає даних7 днів
+4130 днів
Архів дописів
555
Repost from 𝙻𝙾𝚃𝚄𝚂
اول باری که دیدمت؟خب باید بگویم دقایقی مات و مبهوت با لبخندی بزرگ تماشایت کردم ومتوجه گذر زمان نبودم وتنها چیزی که برایم اهمیت داشت لبخندت موقع رقصیدن بود،انگارکه از این جماعت جدایی طوری که باغرور خودت راحمل میکردی بی توجه به نگاه های معنادار بقیه برای من جدیدبود دیدن کسی که درگیر هیچ چیزی نیست ودر آرامش کاملا به خوب بودن حال خود اهمیت میدهدجوری که انگار هیچکس دیگری درآن سالن بزرگ وجود نداردبه وجودت خیره مانده بودم به قدری که احتمال میدهم معذبت کرده باشم،که البته ازاین اتفاق عذرخواهم ولی خب اگر به عقب برگردم هم دوباره محوت میمانم آخر چرا نمانم؟مگر زیباتراز تو هم وجود داشت؟وقتی که تمامم برای وجودت میزد چگونه میتوانستم نگاهم رااز تو دور کنم؟خب البته که این شرم آوراست و بخواطرش مجبور شدم درادامه نگاهم را از تو بردارم ولی خب به دیدن شادی ات میرزید،البته بهتر است بگویم همه چیزیه دیدن لبخند درخشانت میرزدچون برای من چیزی زیباتراز خوشحالی ات وجودندارد نه الان نه هیچوقت دیگر،تنها تو هستی که وجودش رادر هرثانیه آرزو میکنم وبخواطرش تمام هستی امرافراموش میکنم من که بودم یاچه شد؟اینها دیگر وقتی که تو هستی معنایی ندارند
555
Repost from 𝖼𝗁𝖺𝗇𝗇𝖾𝗅𝗇𝖾𝗐 ' 𝚂 𝂅
+4
᩶ 𝖳𝗁𝖾 𝖽𝖾𝗏𝗂𝗅 𝖺𝖼𝖼𝖾𝗉𝗍𝖾𝖽 𝗁𝖾𝗅𝗅 ﹙🔝﹚ 𝗂𝗇𝗌𝗍𝖾𝖺𝖽 𝗈𝖿 𝗉𝗋𝖾𝗍𝖾𝗇𝖽𝗂𝗇𝗀 𝗍𝗈 𝗅𝗈𝗏𝖾 𝗁𝗎𝗆𝖺𝗇 ⌤
555
Repost from N/a
𝚈𝚘𝚞 𝚊𝚛𝚎 𝚕𝚘𝚜𝚒𝚗𝚐 𝙼𝚢 𝙸𝙽𝚃𝙴𝚁𝙴𝚂𝚃. 𝙰𝙽𝙳 𝚃𝚑𝚊𝚝 𝚒𝚜 𝚅𝙴𝚁𝚈 𝚍𝚊𝚗𝚐𝚎𝚛𝚘𝚞s
⌖
٠ ࣪⭑
#yoongi⋆ ˚ᯓ★ ˚⋆ @reveriever
555
Repost from 𝚴𝖾𝛒𝖾𝗇︎𝗍Һ𝖾. ( closed )
نامہ آخرِ ناپلئـون برای قلبے کہ دیگر نمیتپـد ؛ شاهپرکِ من ، ما در دنیایی از ستم ها حبس شدهایم. در دنیایی ظالم حبس شدهایم که دیگر حتی نگاه هایمان هم برایشان قابل قبول نبود. زمانی که به من خبر دادند که تصمیم گرفتهای بدون خداحافظی بروی ، این چشم هایم بودند که اشک میریختند و پاهایم بودند که میدویدند. میدویدند تا بتوانم باری دیگر نگاهت کنم و بتوانی نگاهم کنی. تا ازت میخواستم به چشمانم بنگری ، تفسیرشان کنی و با آنها سخن بگویی. من برای فهماندن خودم به تو ، چیزی جز چشم هایم برایم نمانده بود ، چرا که افکارم ایستاده بودند و حتی اجازه ذره سخن گفتن به من نمیدادند. نه؛ این افکارم نبود که ایستاده بودند؛ نبضِ قلبِ من بود و نبضِ قلبِ تو بود. جسم بیجانت رو به رویم بود. جزء به جزء تصویر رو به رویم را تحلیل میکردم. اما منطقی نبود. قطرات شیشهایم میغلتیدند. به پایین گونههایم، به پایین گردنم و بعد، پشت سرم رد میانداختند. اما اشکهایم بی معنی بود وقتی این قلب بدون صاحبش ذره ذره نابود میشد و جزء تکه های شکسته اش چیزی بجا نمیگذاشت. بی معنی بود وقتی قلب و روحم همراه با بسته شدن چشم های بلوریَت در آن روز نحسِ زمستانی زیر برف های سرد ابرها میون آغوش دردمند و دلتنگ من پَر کشیدند و همراه با جسم پاکت زیر خروارها خاک دفن شدند. حال این نامه آخرِ من به خاطرات عاشقی کردنمان است ، و اکنون دیگر لحظات آخر نفس کشیدنم در هوای بی تو و زمان خداحافظی با دنیایی که وجودمان را از هم جدا کرده است فرا رسیده. در انتظارم بمان قلب که من حتی جسم بی روح و سردت را هم تنها نخواهم گذاشت. ۱۷ سپتامبر ، ۱۹۷۴ مارسے 🌟
555
Repost from After sex diary
I want this. I want all of it. I want pointless fights. and the late night texts. I want cute pictures with you. I want hold your hand all the time. I want call you sweetheart forever. I want kiss your lips and make a love when we fight for some stupid things. I want just be with you.
555
Repost from сумасшедший
تویی که مثل ستاره رو استیج راه میری، حالا برو و بین ستاره ها بدرخش
همیشه دلتنگت میشیم تانی:)
555
Repost from ꓵ𝗈ⲓr
𝟢𝟢𝟤;☁️-
﹙💀﹚ 𝖨 𝖣𝗈𝗇'𝗍 𝖧𝖺𝗏𝖾 a 𝖣𝗂𝗋𝗍𝗒 𝖬𝗂𝗇𝖽.
𝖨 𝖧𝖺𝗏𝖾 𝖺 𝖲𝖾𝗑𝗒 𝖨𝗆𝖺𝗀𝗂𝗇𝖺𝗍𝗈𝗇.💋
555
Repost from 𝚨𝖼𝗈𝗀𝖾𝖽𝗈𝗋
Не будь упрямым и прокатись на моем
члене #моя луна
555
Repost from 𝚳𝖺𝗇ꤞ𝖺𝗍𝖺
نامه ای از کیم تهیونگ/۱۳ نوامبر ۱۹۹۸
دلم می خواهد جای تمام کسانی که به آنها مینگری باشم تا از زیبایی چشمان افسونگرت لبریز شوم؛جای مکان هایی که خاطراتت را در آغوش گرفته اند تا من نیز تکه های پیوند خورده تو را بیشتر از هر زمان در آغوش بکشم؛ و بدان، تا ثانیه ای که پایان نفس هایم به تو ختم شود، دوستت می دارم.اسارت در نگاه تو، مقدس ترین آزادی برای جهان من است؛
555
Repost from 𝐕𝐚𝐦𝐩𝐢𝐫𝐞(closed)
+4
راستش را بخواهی گاهی هم دلم فرار از هرچیزی را میخواهد، دور شدن از همه چیز، شاید آنقدر دور که دیگر خوب و بدی نباشد، فقط من باشم... سوال های زیادی از خودم دارم هرچند جوابی برای آنها نیست ولی همچنان تلاش میکنم... میتوانم واقعیتی از من را که همچون روح در دنیای انسان هاست در تنهاییام بیابم؟... چیزی را که در بچگی گم کردم... چگونه در بزرگسالی پیدایش کنم عزیزکرده؟.... انگار دیگر راه خروجی نیست، هروقت نوری از دوردست ها میبینم و به طرفش میروم میفهمم همچون سرابی است که نه تنها واقعی نیست بلکه هیچ پایانی ندارد... اما بعد از همه ی این ها، دوباره سرم را بالا میگیرم، لبخندی میزنم و وارد دنیای انسان ها میشوم... اگر روزی توان تظاهر کردن خود را از دست دادم باید چه کنم؟...
555
Repost from ᅠ𝗈𝗉𝖺𝗊𝗎𝖾
︐هیمن لنکـ ـستر ، نامه آخـ ـر ، ۸ دسامـبر ۲۴
عشق از یک آدمِ ساده، هنرمند میسازه؛ هنرمندی که شاید هیچوقت دست به قلم نمیبرد، اما حالا برای بیانِ هرچه درونش شعلهور شده، مجبور میشه بنویسه. عشق، اون رو به درک عمیقی از احساسات میرسونه؛ جایی که واژهها، مثل آینهای، شکست و سوختنهاش رو منعکس میکنن. اما از یک آدمِ عاشق، یه نویسندهی بیرحم میسازه یک قاضی. چون وقتی زخمی از عشق برجا بمونه، دیگه واژهها فقط برای تسلیِ روح نیستن، بلکه برای افشا کردن و به چالش کشیدن همه چیزن. اون نویسنده، قصههایی مینویسه که پر از درد، تردید و حقیقتهای تلخه؛ قصههایی که گاهی خود عشق رو محکوم میکنه، گاهی معشوق رو، و گاهی خودشو . نویسندهای که از دل یک عشقِ سوخته بیرون میاد، بیرحمترین قاضیه. هیچ خاطرهای از چشمانش پنهون نمیمونه، و هیچ لحظهای رو فراموش نمیکنه. اون، گذشته رو دوباره و دوباره بازسازی میکنه، بدون هیچ ملاحظهای؛ هم برای معشوقش، و هم برای خودش . عشق، یک قلب عاشق رو به جوهری تلخ و سیاه تبدیل میکنه؛ جوهری که با هر بار نوشتن، به دنیا یادآوری میکنه که عشق، هم زیباترین الهامه، و هم بیرحمترین شکنجه .
555
Repost from 𝖱𝖤𝖭𝖤𝖦𝖠𝖣𝖤 - ch
+4
# 𝖦𝖺𝗋ç𝗈𝗇, 𝗆𝖾𝗍𝗌-𝗍𝗈𝗂 à genoux
5 : 55 ( !? )
𝖾𝗍 𝗌𝗎𝗉𝗉𝗅𝗂𝖾-𝗆𝗈𝗂 𝖽𝖾 𝗍𝖾 𝖻𝖺𝗂𝗌𝖾𝗋.
555
Repost from 𝚨 𝚪 𝐔 𝚴 𝚨
% — I ҒIGHT —◞ ༢
﹅ βΣCΔUSΣ ШIΠΠIΠG IS MΨ JΩβ !
555
Repost from 𝖱꤀ꤍ𝗄𝗅𝗂ꤚꤕ 🖤
$ Я женщина, перед которой вы должны преклонить колени .
