Komiter
Відкрити в Telegram
گاهی کلمه، گاهی تصویر، همیشه صدا. خودمم نمیدونم ولی کمیلم.
Показати більшеІран63 586Категорія не вказана
2 782
Підписники
+4624 години
+1377 днів
+50630 день
Архів дописів
2 782
بدم نمیآد گاهی کرم بریزم به خودم و خلاف امواج رسانهای بررسی کنم دیدگاه واقعی افراد چیه، افراد در اکثر مواقع اونی نیستن که رسانهها معرفیشون میکنن.
یا بهتر بگم، رسانه نمیآد تمام وجوه اون شخص رو به ما معرفی کنه، نه فقط دربارهی این شخص به خصوص، دربارهی همه وضع همینه.
2 782
نه الان که فکر میکنم حتی با غذای خوب هم حاضر نیستم رمضانی رو تحمل کنم، قنبریان رو شاید تحمل کنم.
2 782
غذای خوب بدن حتی اگه مداحشون علیرضا طاهری هم باشه و سخنرانشون حتی اگه اسماعیل رمضانی هم باشه کنار میام.
2 782
بچهها منظورم از باصفا این بود که غذاش خوب باشه وگرنه من که دنبال خلوص و این چیزا نیستم، فقط مادیات.
2 782
وقتشه زادبر ریپلای بزنه بگه قربون معرفتت داداش دلم برای مفرد مذکر غائب و مهدی مولایی سوخت.
2 782
در تمام طول جنگ تقریبا با تمام صحبتهای مفرد مذکر غائب و علیرضا زادبر و مهدی مولایی موافق بودم.
2 782
Repost from مفرد مذکر غائب
ببینین کار دنیا به کجا رسیده که چهارتا پروژهبگیر پلشت میخوان به خلف صالح رهبر شهید، سیرهٔ پدرش رو یاد بدن!
صرفاً جهت استحضار؛ پدر بزرگوارشون:
«این بحث که وظیفهٔ رهبری در اینگونه مواقعِ اجرایی چیست، [خودش یک] مقولهای است، امّا [بنده] معتقدم در زمینههای اجرایی نباید رهبری وارد میدان شود و کاری را اجرا کند یا جلوی آن را بگیرد، مگر در مواردی که به حرکت کلّی انقلاب ارتباط پیدا میکند که در آنجا وارد میشویم».
- دیدار رهبر شهید انقلاب با دانشجویان ۱۳۹۸/۳/۱
2 782
Repost from Komiter
دختربچههارو که میبینم از خود بیخود میشم، برای دختربچهها اسب میشم، خر میشم، تاب میشم، چرخ و فلک میشم، هرچیزی که مطمئن شم اون دختر احساس امنیت بکنه، که بخنده، که خوشحال باشه. معمولا شکلاتی، آبنباتی چیزی همراهم هست که اگه بچه دیدم، مخصوصا دختربچه بهش بدم.
من مجردم و دختر ندارم ولی هر از گاهی با دخترم صحبت میکنم، قربون صدقهش میرم، بغلش میکنم، میبوسمش، موهاشو میبافم، میذارمش رو گردنم.
من دختر ندارم و برای یه پسر نزدیکترین تجربه به دختر داشتن، خواهر کوچیکتر داشتنه.
پیشنهاد میکنم از اینجا اول برید و این متن آقای مسعود رو بخونید و بعد ادامه بدید.
داشتم میگفتم، خواهر که داری انگار دختر داری، حداقل تا الان که دختر ندارم فکر کنم همچین چیزی باشه.
فاطمهثنا وقتی به دنیا اومد یک ماه و دو روز بیمارستان بستری بود تا برسه خونه. برای اینکه بفهمید یک ماه و دو روز چقدر زیاده پیشنهاد میکنم از الان، یک ماه و دو روز در صفحات خبری برید عقب و اخبار این یک ماه و دو روز اخیر رو مرور کنید.
شکنجهگاه بود برام، انتظار، انتظار، انتظار...
بگذریم، بزرگتر که شد، شیرین زبونیهاش بیشتر شد و جاش توی دل من پررنگتر.
حدودا ۴ یا ۵ ساله بود، دقیقا یادم نیست، هیئتی داشتیم تو قم با رفقا، از همین هیئتهای محفلی و خونگی. فاطمهثنا بهشون میگفت عمو. عمو محمود عمو علی عمو جواد و به همین ترتیب همهی اونا برای فاطمهثنا عمو بودن، عموهایی که بارها خندونده بودنش، براش هدیه خریده بودن و اونهارو جای برادر های بزرگترِ داداشش میدونست.
قرار بود اون شب فاطمهثنا در نقش حضرت رقیه بیاد هیئت. بهش گفتیم، قبول کرد، با من اومد خونهی سیدمحمود. سید، فاطمه رو برد بالا پیش خواهراش که براش سربند و اینا بزنن، وقتی اومد پایین، یه پلاستیک پر خوراکی دستش بود، کلی شیرین زبونی کرده بود و جواب شیرینزبونیهاش یه پلاستیک پر از خوراکی بود.
اومد نشست پیشم، بابام هم اومده بود، بابام معمولا نمیاومد، اون شب اومد که فاطمهثنا نترسه.
بابام بود، من بودم.
سخنران، میکروفون رو به روضهخون تحویل داد.
فاطمهثنا رو نشونده بود رو پاش، پلهی دوم منبر نشسته بود و شروع کرد به روضه خوندن، پنج دقیقه بیشتر از روضه نگذشته بود که گریهی بچهها بلند شد، قیافهها غریبه نبود، همه عمو بودن، جز دو نفر که پدر بودن و برادر.
فاطمهثنا به ده دقیقه نرسید که ترسید، گریه کرد و از همون پلهی دومِ منبر پرید بغل منی که پای منبر نشسته بودم، محکم منو گرفته بود و جیغ میزد، ترسیده بود، ترسیده بود از گریهی این همه مرد یک جا، ترسیده بود و پناه هم داشت، بابام طاقت نیاورد، بچه رو از من گرفت و رفت بیرون از هیئت، اون شب روضهخون نیاز به روضه خوندن نداشت، هرچه لازم بود، دیدیم...
Вже доступно! Дослідження Telegram за 2025 — головні інсайти року 
