uk
Feedback
مؤسسه‌ روانشناسی ایماژ

مؤسسه‌ روانشناسی ایماژ

Відкрити в Telegram

مؤسسه‌ی روانشناسی ایماژ مرکز تخصصی هنر روان‌درمانی تحلیلی کلینیک روان‌درمانی تحلیلی / روانکاوی موسسه‌ی بینارشته‌ای روانشناسی / هنر / فلسفه…

Показати більше
613
Підписники
+124 години
+37 днів
+1030 день
Архів дописів
//از دیدگاه شِلِر، تفاوت انسان با سایر موجودات صرفاً در پیچیدگی رفتار یا میزان هوش او نیست؛ بلکه در نوع رابطه‌ای است که با {ج
+4
//از دیدگاه شِلِر، تفاوت انسان با سایر موجودات صرفاً در پیچیدگی رفتار یا میزان هوش او نیست؛ بلکه در نوع رابطه‌ای است که با {جهان} برقرار می‌کند.// موجودات دیگر غیر از انسان درگیر محیط هستند، اما انسان قادر است از محیط فاصله بگیرد، و آن را به چیزی برای اندیشیدن و تأمل تبدیل کند. {او در جریان زندگی حضور دارد، اما هرگز کاملاً در آن حل نمی‌شود...} شِلِر می‌گوید انسان یک موجود ثابت و از پیش‌ تعیین ‌شده و یا کامل نیست. انسان پیوسته در حال دیدن و مشاهده‌ی خود از بیرون است؛ می‌تواند از زندگی و محیطی که در آن زیست می‌کند، فاصله بگیرد و خودش را از بیرون تماشا کند. //یعنی جهان برای او فقط محیط بقا نیست، بلکه جایی‌ست که باید {فهمیده شود}، تفسیر شود، و حتی گاهی زیر سؤال برود.// . . . #انسان #فلسفه #روانکاوی #هنردرمانی #کلینیک_ایماژ

ز چشمم لَعْلِ رُمّانی چو می‌خندند، می‌بارند ز رویم رازِ پنهانی چو می‌بینند، می‌خوانند {حافظ} . . . #شعر #حافظ #روانکاوی #کلین
ز چشمم لَعْلِ رُمّانی چو می‌خندند، می‌بارند ز رویم رازِ پنهانی چو می‌بینند، می‌خوانند {حافظ} . . . #شعر #حافظ #روانکاوی #کلینیک_ایماژ

{در جهان اطراف ما که همه چیز بی‌وقفه در حال تغییر است، زیستن دیگر به معنای تکیه ‌زدن بر دانسته‌های پیشین نیست، بلکه به معنای
+4
{در جهان اطراف ما که همه چیز بی‌وقفه در حال تغییر است، زیستن دیگر به معنای تکیه ‌زدن بر دانسته‌های پیشین نیست، بلکه به معنای توانایی پاسخ دادن به ناشناخته‌هاست.} ما در جهانی هستیم که نه قابل پیش‌بینی است و نه در چارچوب‌های گذشته جا میگیرد. در چنین وضعیتی، آنچه ما را زنده نگه می‌دارد، قابلیت مواجهه است؛ نوعی آمادگی درونی برای شنیدن، دیدن و پاسخ دادن. //پاسخ دادن، در اینجا، صرفاً یک واکنش نیست؛ بلکه شکلی از بودن است. انسانی که پاسخ می‌دهد، خود را در دل موقعیت می‌گذارد، از امنیت الگوهای تکراری فاصله می‌گیرد و خطر معنا ساختن را می‌پذیرد. او می‌داند که هر پاسخ، موقتی است، اما همین موقتی بودن، شاید شرط زنده بودن است. زیرا زندگی، چیزی جز این جریان پیوسته‌ی پرسش و پاسخ نیست؛ و شاید چیزی نیست جز این تنش میان آنچه هست و آنچه باید به آن پاسخ داده شود.// . . . #روانکاوی #انسان #فلسقه #کلینیک_ایماژ

هر درختی را ثمره‌ای معیّن است که به وقتی معلوم به وجودِ آنْ تازه آید و گاهی به عدمِ آنْ پژمرده شود... و سَروْ را هیچ از این ن
هر درختی را ثمره‌ای معیّن است که به وقتی معلوم به وجودِ آنْ تازه آید و گاهی به عدمِ آنْ پژمرده شود... و سَروْ را هیچ از این نیسـت و همـه وقتـی خـوش است و این است صفـت آزادگـان. {گلستان سعدی/باب هشتم} . . . #شعر

ما اغلب در روان خود، {خانه} را به مثابه‌ی یک امر ثابت می‌پنداریم. خانه ممکن است در روان ما، تداعی‌کننده‌ی ثبات و پایداری باشد
+1
ما اغلب در روان خود، {خانه} را به مثابه‌ی یک امر ثابت می‌پنداریم. خانه ممکن است در روان ما، تداعی‌کننده‌ی ثبات و پایداری باشد. شاید آن را همچون صخره‌ای بی‌حرکت می‌بینیم... خیال می‌کنیم همان‌گونه و به همان شکلی که آن را شناخته‌ایم، باقی خواهد ماند. شاید برایمان مأمن و پناهگاهی است که گمان می‌بریم از دگرگونی مصون و در امان است. اما خانه هم، درست مانند روان ما، در مواجهه با ترس، بحران و تهدید دچار دگرگونی می‌شود. دیگر همان چیزی نیست که بود. ما به هر صورت به زندگی ادامه می‌دهیم؛ هرچند که دیگر نه ما همان آدم‌های گذشته‌ایم، و نه خانه‌ها. . . . #روانکاوی #رواندرمانی_تحلیلی #کلینیک_ایماژ

گَرچِه هیچ نِشانِه نیست اَندَر وادی بِســیار اُمـیدهاســـت دَر نومیـدی {مولانا}
گَرچِه هیچ نِشانِه نیست اَندَر وادی بِســیار اُمـیدهاســـت دَر نومیـدی {مولانا}

خانه برای شما کجاست؟
خانه برای شما کجاست؟

خانه برای شما کجاست؟
خانه برای شما کجاست؟

برای بازگشتن به خاطره‌ی تنم، می‌باید به استخوان‌های سوگوارم بازگردم، می‌باید آنچه را صدایم می‌گوید دریابم. {آلخاندرا پیسارنیک
برای بازگشتن به خاطره‌ی تنم، می‌باید به استخوان‌های سوگوارم بازگردم، می‌باید آنچه را صدایم می‌گوید دریابم. {آلخاندرا پیسارنیک}

{ما دیگر همان آدم‌های پیشین نیستیم...} چیزهایی در لایه‌های عمیق‌ روان هر یک از ما جابه‌جا شده است؛ و انگار مختصات جهان نیز به
{ما دیگر همان آدم‌های پیشین نیستیم...} چیزهایی در لایه‌های عمیق‌ روان هر یک از ما جابه‌جا شده است؛ و انگار مختصات جهان نیز به کل تغییر کرده است. ما سوگوارِ گذشته‌ای هستیم که دیگر به آن دسترسی نداریم. گذشته‌ای که دیگر بازنمی‌گردد. همه چیز تغییر کرده است و ما در مواجهه با این دگرگونی، نیاز به زمان و مراقبت داریم. این دگرگونی، اکنون روایت تازه‌ای از زندگی ماست. {ما دوباره می‌آموزیم} چه کسی هستیم و چه کسی می‌توانیم باشیم؛ حتی میان این آشفتگی و پریشانی.‌‌..

{خانه باید همان جایی باشد که جهان بیرونی، پشت در می‌ماند و ما می‌توانیم بدون ترس از چیزی در آن با آرامش و امنیت زندگی کنیم.}
+2
{خانه باید همان جایی باشد که جهان بیرونی، پشت در می‌ماند و ما می‌توانیم بدون ترس از چیزی در آن با آرامش و امنیت زندگی کنیم.} وطن و احساس تعلق به آن، همواره پابرجاست... اما وطن دیگر برایمان {خانه} نیست... جایی که نه می‌شود در آن ریشه دواند و نه می‌توان از آن دل کند. انگار میانِ ماندن و رفتن معلق مانده‌ایم؛ در وضعیتی میانِ بودن و نبودن گیر افتاده‌ایم. خانه یک نقطه روی نقشه نیست؛ {امنیتِ بی‌دریغ} است. جایی است که در آن، جان آدمی فرصت رشد پیدا می‌کند، نه فقط فرصت بقا. خانه پناهگاه است؛ محل قرار ، آرامش و امنیت… {ولی ما در وطن بی‌قراریم.}

روزی که آفتاب از هر دریچه تافت روزی که گونه و لبِ یارانِ هَم‌نَبَرد رنگِ نشاط و خنده‌ی گمگشته بازیافت من نیز باز خواهم گردید
روزی که آفتاب از هر دریچه تافت روزی که گونه و لبِ یارانِ هَم‌نَبَرد رنگِ نشاط و خنده‌ی گمگشته بازیافت من نیز باز خواهم گردید آن زمان سوی ترانه‌ها و غزل‌ها و بوسه‌ها سوی بهارهای دل انگیزِ گُل‌‌فشان {هوشنگ ابتهاج}

{دوام آوردن} در رنج و بی‌ثباتی، چیزی فراتر از زنده ماندن است. این به معنای پذیرش کامل واقعیت، با تمام پیچیدگی‌ها و دردهایش و
+1
{دوام آوردن} در رنج و بی‌ثباتی، چیزی فراتر از زنده ماندن است. این به معنای پذیرش کامل واقعیت، با تمام پیچیدگی‌ها و دردهایش و درگیر شدن با آن است. دوام آوردن در روزهایی که تمام مسیرها نامشخص به نظر می‌رسند، شکلی از {مبارزه} است. //ما دوام آورده‌ایم و این چیز کمی نیست. یعنی به رغم تمام ناامیدی‌ها و رنج‌ها، همچنان به زندگی ادامه می‌دهیم. حتی اگر تنها چیزی که داریم، تنها یک قدم بیشتر برداشتن باشد.//

{سوژه تماشاگر در اتاق جلسات و رابطه‌ها حضور دارد، در خیابان قدم می‌زند؛ اما این حضور صرفاً فیزیکی است.} ذهن او پیشاپیش هر پدی
+2
{سوژه تماشاگر در اتاق جلسات و رابطه‌ها حضور دارد، در خیابان قدم می‌زند؛ اما این حضور صرفاً فیزیکی است.} ذهن او پیشاپیش هر پدیده‌ای را به {ابژه} بدل ساخته است؛ هیچ جریانی از سمت واقعیت به سمت او روانه نمی‌شود. او در واقع در حال تماشای {تصویرِ زندگی} است، نه خودِ زندگی. شاید راه خروج از این وضعیت، تبدیل شدن از ناظر به پاسخ‌دهنده باشد. //ناظر می‌بیند، دسته‌بندی می‌کند، قضاوت می‌کند و عبور خواهد کرد. اما پاسخ‌دهنده، خطابِ واقعیت را می‌شنود؛ اجازه می‌دهد رویداد بر او اثر بگذارد، تعادلش را بر هم بزند و او را درگیر کند. پاسخ‌گویی یعنـی تن دادن به تأثر، یعنـی پذیرفتن اینکه تجربه پیش از آنکه فهمیده شود، باید زیسته شود.//

نَه! هَرگِز شَب را باوَر نَکَردَم چِرا کِه دَر فَراسوهایِ دِهلیزَش بِه اُمیدِ دَریچِه‌یی دِل بَستِه بودَم. {احمد شاملو}
نَه! هَرگِز شَب را باوَر نَکَردَم چِرا کِه دَر فَراسوهایِ دِهلیزَش بِه اُمیدِ دَریچِه‌یی دِل بَستِه بودَم. {احمد شاملو}

{خطرناک‌ترین نشانه‌ی روان همیشه خشم، ترس، اضطراب یا اندوه نیست؛ بلکه آن لحظه است که انسان هیچ چیز احساس نمی‌کند.} بسیاری از ا
+1
{خطرناک‌ترین نشانه‌ی روان همیشه خشم، ترس، اضطراب یا اندوه نیست؛ بلکه  آن لحظه است که انسان هیچ چیز احساس نمی‌کند.} بسیاری از اوقات، این وضعیت، نشانه‌ی کناره‌گیری روان است؛ آخرین سپر دفاعی در برابر دردی که بیش از توان تحمل است. روان برای دوام آوردن، جریان احساس را موقتاً قطع می‌کند. //بهای این خاموشی شاید آن است که زندگی کم‌کم حالت خودکار و مکانیکی پیدا می‌کند. کار می‌کنیم، حرف می‌زنیم، پیش می‌رویم، بی‌آنکه واقعاً در تجربه حضور داشته باشیم.//

//بازگو کردن روایت شخصی ما از آنچه در این دوران تجربه می‌کنیم، به خودی خود یک تلاش معنابخش است؛ نه به این دلیل که درد را از م
+1
//بازگو کردن روایت شخصی ما از آنچه در این دوران تجربه می‌کنیم، به خودی خود یک تلاش معنابخش است؛ نه به این دلیل که درد را از میان می‌برد، بلکه چون درد را از وضعیت بی‌نام و مبهم خارج می‌کند و به آن معنا می‌بخشد.// گفتنِ {آنچه بر من گذشت} نوعی بازپس‌گیری عاملیت است؛ حرکتی در برابر فروپاشی، در برابر سکوتی که شاید در این شرایط، اجازه‌ی بروز پیدا نکرده است.

{در برخی موارد، یک فاجعه با مقیاس بزرگ، تمایل دارد تجربه‌ها را همسان‌ کند. اما روان در این همسان‌سازی تاب نمی‌آورد و برای ادا
+1
{در برخی موارد، یک فاجعه با مقیاس بزرگ، تمایل دارد تجربه‌ها را همسان‌ کند. اما روان در این همسان‌سازی تاب نمی‌آورد و برای ادامه دادن، نیاز به روایت کردن دارد.} //در رنج مشترک، هر فرد ممکن است با پیشینه‌ی فردی خود سوگواری کند. با خاطراتش، با پیوندهایی که از دست داده، با ترس‌هایی که دوباره سر باز کرده‌اند. اگر این تفاوت‌ها در قالب روایت‌های شخصی شنیده نشوند، سوگ از یک تجربه‌ی انسانی به یک زخم باز بدل می‌شود.// . . . #سوگ #سوگواری #روانکاوی

زِ دَستِ دیدِه و دِل هَــر دو فَریاد کِه هَر چِه دیدِه بینَد، دِل کُنَد یاد {باباطاهر/دوبیتی‌ها}
زِ دَستِ دیدِه و دِل هَــر دو فَریاد کِه هَر چِه دیدِه بینَد، دِل کُنَد یاد {باباطاهر/دوبیتی‌ها}