3
Підписники
Немає даних24 години
-1 1327 днів
-1 31230 днів
Архів дописів
Repost from N/a
- کمی درباره عشق برایم صحبت کن.
عشق را از "عشقه" گرفتهاند گیاهی که در باغ در بن درخت پدید آید و در درخت پیچد. همچنان می رود تا همه درخت را فرا گیرد و چنانش در شکنجه کشد که در رگ درخت،نم نماند.
تا آنگاه که درخت خشک شود.
درخت وجود انسان هم چون بالیدن آغاز کند و نزدیک کمال رسد،عشق از گوشهای سر برآورد و خود را در او پیچد،تا جایی رسد که هیچ نم بشریت در او نگذارد.
آری،عشق اگرچه جان را به عالم بقا میرساند،اما تن را به عالم فنا میکشد.زیرا که در این جهان،هیچ چیز طاقت بار عشق را نتواند داشت.
- قلندر و قلعه؛ یحیی یثربی
Repost from 𝖠𝗇ꤞ𝖾𝗅𝗂ꤔꤌ
— هروقت بهت فکر میکنم به هم میریزم شاید به خاطر اینه که…
فور کنید با توجه به وایبتون کاملش کنم.
Repost from SPARROW FLOW
݁ܿ M𝖺dnꤕ𝗌𝗌 𝗂𝗌 k𝗂ll𝗂n𝗀 mꤕ ࣭. 「 ! 」
Repost from 𝚳𝖺𝗇ꤞ𝖺𝗍𝖺
- نامه ای از کیم تهیونگ، ۱۳ دسامبر ۱۹۹۰
دلتنگی تنها بخش به جا مانده از تو بود که در دور افتاده ترین تکه ی وجودم دفنش کرده بودم، دیگر جایی وجود نداشت که من حضورم را در زندگی احساس کنم، چون رفتنت مرا هم با خودش برد، پس آنچه نیاز داشتم قطعه ای از خودم درون تو بود که داشتنش حسرت بی هویتی شده بود بر قلب گناهکارم. این غمِ پایانمان نبود که مرا اذیت می کرد، این تنفر از اتفاقی بود که به ادامه خنده هایمان پایان می داد؛ محرومیت لبخند هایی از تو که مرا به زیباترین لحظه زیستنم می برد، حیف که دیگر ندارمشان و به جای آنها هر شب خشمی از میان سوزش قلبم جاده ها را با سرعتی کنترل نشده نوازش می کند. ای غم آشنایم، جزای گناه من این است که بدون تو، تنها تو را، تا آخرین لحظه زندگیم بیشتر از هر شادی ناآشنایی دوستت بدارم.
Repost from ڪرآنہ
+1
تو از آزگاری پروانکهای دشت روحِ من، چه میدانی؟
زمانی تو را معشوق خود مینامیدم اما با گذر عمر به ناگه زمانه غریبه بودنت را آشکار کرد. آری، شروع بند جدیدی از داستان زندگی ما ناآشنا بودنِ نزدیکترین من بود، داستان زندگیِ ما؟ از گفتنش اطمینان ندارم. به نظر میرسید هیچگاه مایی وجود نداشت و تنها من بودم و من، من و حسرتهای بیپایان زندگیام؛ من و تاریکیِ مطلق. تاریکی مطلق؟...از متعلق بودن خود به تاریکیهای اعماقت اطمینان خاطر دارم، چرا که هر شب گودال حسرتهایم عمیق تر میشوند. من و غریبگیِ معشوقهای پرستیدنی به حد پرستیدگیِ همان ماهِ در آسمانی که به اُقیانوس تعلق میگیرد.. تنها تو را از خالق تو و آن قهوهی چشمانِ رخشانت، آن رایحهی یاسمانندِ تنت، طلب کردم. اما پاسخ نگاه منتظر منِ عاشقِ گمگشته، تنها رقصِ ساقطِ خاکسترِ غمناکِ نخی سیگار بود.
