احتیاج...
Відкрити в Telegram
212
Підписники
Немає даних24 години
-17 днів
-830 днів
Архів дописів
212
اندوه گرانی درونم ژرفای وجودم خود را گم کرده،حبس کرده...و بی هوشیار از خویشتنی که بسی رقت انگیز است؛پس اکنون برخود فرض میدانم که میبایست خود را هوشیارِ حضور این اندوه کنم...
212
اندوه گرانی درونم،خود را حبس کرده و متوجه حضورِ رقت انگیز خود نیست؛پس اکنون خود را ملزم میدانم که من،خود را متوجه حضور این اندوه کنم...
212
افسوس که راجب زیست بشر نیز صدق میکند...زیرا آدمی پس از مرگ نه وارسته میشوند و نه نجاتش منجر به آسودگی میشود. بلکه به جوهر نخست خود برمیگردد.
212
احساساتی که با دستان خود آدمی پرورده شدند،گاهی به دست همان انسانها خاموش گشتند به اصل خویش بازگشتند.
212
هیچچیز دگرگون نمیشود
احساساتی که با دستان خود آدمی پرورده شدند،گاهی به دست همان انسانها خاموش گشتند به اصل خویش باز گشتند.
خانهها فرو نریختند؛
ویرانِ اصل خود شدند،بازگشتی به آنچه پیشتر بودند.
افسوس که راجب زیست بشر نیز صدق میکند...زیرا آدمی پس از مرگ نه وارسته میشوند و نه نجاتش منجر به آسودگی میشود. بلکه به جوهر نخست خود برمیگردد.
آغاز مرگ،هنگام سکون نیست؛بازگشتِ پیش از زیستن است.
212
میلِ به سخن گفتن با هیچکس نیست..چه بگوییم؟ اگر زبان بر زبان باز کنم جز چرندیاتِ باطلِ این زیستِ بیمعنا بر زبانم نخواهد نشست؛چرا که توجیهی نیست برای بیان لجن زاری که خالقش از آن هراس دارد..حتی گوش سپردن را نیز نمیخواهم.تنها میخواهم به پناهگاهِ تنهاییام روی بیاورم،با افکار نژند و پلیدم همرنگ شوم تا آرام آرام تعلق من را از این زندگانیِ واهی بر کَند.
آنگاه دیگران از بوی جنازهام،بیدارِ تنهایی من میشوند.
212
من،چون درونم پر از افکار پلید وناپاک است،افکار خود واقعیام را پنهان نگه داشتهام.و چون از آدمیان بریدهام،از خودم،حتی بیشتر و بیشتر متنفر میشوم.اگر بخواهم این دور باطل خاتمه یابد،راهی جز آنکه خودم را به دیگران نشان بدهم،ندارم!
__وقتی نیچه گریست
212
نمیدانم این تلاطمهای پریشان و جنونبار از کدام وادیِ پنهان سر برمیآورند...
شاید ناشی از دردِ زایمانِ افکار سرم باشد، زایشی بیمهر،که در بیتابیِ وجود غلت میزدند و آغشتهی وجود میشود.
کاش هر زاییدنی، همچون انفجار خون و سپس رضایت بود.
اما افسوس...
که این زایش، جسمی نیست..
بلکه زایشیست در مغاکِ جان؛
که آدمی را سوق میدهد تا بیداری؛آنچنان که بیداریات، آهسته آهسته
به خوابی ابدی مبدل میشود…!
خوابی که مکاشفهایست بیپرده، در آستانهی هیچ.
