ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅 👈

212
订阅者
无数据24 小时
-17 天
-830 天
帖子存档
اندوه گرانی درونم ژرفای وجودم خود را گم کرده،حبس کرده...و بی هوشیار از خویشتنی که بسی رقت انگیز است؛پس اکنون برخود فرض میدانم که می‌بایست خود را هوشیارِ حضور این اندوه کنم...

اندوه گرانی درونم،خود را حبس کرده و متوجه حضورِ رقت انگیز خود نیست؛پس اکنون خود را ملزم میدانم که من،خود را متوجه حضور این اندوه کنم...

Khodaye Binahayat.mp33.08 MB

آغاز مرگ،هنگام سکون نیست؛بازگشتِ پیش از زیستن است.

افسوس که راجب زیست بشر نیز صدق میکند...زیرا آدمی پس از مرگ نه وارسته می‌شوند و نه نجاتش منجر به آسودگی می‌شود.     بلکه به جوهر نخست خود برمی‌گردد.

خانه‌ها فرو نریختند؛ ویرانِ اصل خود شدند،بازگشتی به آنچه پیش‌تر بودند.

احساساتی که با دستان خود آدمی پرورده شدند،گاهی به دست همان انسان‌ها خاموش گشتند     به اصل خویش باز‌گشتند‌.

تغییر آرزویی محال بود..

هیچ‌چیز دگرگون نمی‌شود احساساتی که با دستان خود آدمی پرورده شدند،گاهی به دست همان انسان‌ها خاموش گشتند به اصل خویش باز گشتند. خانه‌ها فرو نریختند؛ ویرانِ اصل خود شدند،بازگشتی به آنچه پیش‌تر بودند. افسوس که راجب زیست بشر نیز صدق میکند...زیرا آدمی پس از مرگ نه وارسته می‌شوند و نه نجاتش منجر به آسودگی می‌شود. بلکه به جوهر نخست خود برمی‌گردد. آغاز مرگ،هنگام سکون نیست؛بازگشتِ پیش از زیستن است.

من موندم لای شما لاشیا من موندم لای بازی با این بازی‌ها

@MiiimSn | ما

photo content
+1

Ali-Sorena-Negar-Marg.mp39.42 MB

میلِ به سخن گفتن با هیچکس نیست..چه بگوییم؟ اگر زبان بر زبان باز کنم جز چرندیات‌‌ِ باطلِ این زیستِ بی‌معنا بر زبانم نخواهد نشست؛چرا که توجیهی نیست برای بیان لجن زاری که خالقش از آن هراس دارد..حتی گوش سپردن را نیز نمیخواهم.تنها میخواهم به پناه‌گاهِ تنهایی‌ام روی بیاورم،با افکار نژند و پلیدم همرنگ شوم تا آرام آرام تعلق من را از این زندگانیِ واهی بر کَند. آن‌گاه دیگران از بوی جنازه‌ام،بیدارِ تنهایی من می‌شوند.

Dragonborn Jeremy Soule (1).m4a3.64 MB

من،چون درونم پر از افکار پلید و‌ناپاک است،افکار خود واقعی‌ام را پنهان نگه داشته‌ام.و چون از آدمیان بریده‌ام،از خودم،حتی بیشتر و بیشتر متنفر میشوم.اگر بخواهم این دور باطل خاتمه یابد،راهی جز آنکه خودم را به دیگران نشان بدهم،ندارم! __وقتی نیچه گریست

نمی‌دانم این تلاطم‌های پریشان و جنون‌بار از کدام وادیِ پنهان سر برمی‌آورند... شاید ناشی از دردِ زایمانِ افکار سرم باشد، زایشی بی‌مهر،که در بی‌تابیِ وجود غلت می‌زدند و آغشته‌ی وجود می‌شود. کاش هر زاییدنی، همچون انفجار خون‌ و سپس رضایت بود. اما افسوس... که این زایش، جسمی نیست.. بلکه زایشی‌ست در مغاکِ جان؛ که آدمی را سوق میدهد تا بیداری؛آن‌چنان که بیداری‌ات، آهسته آهسته به خوابی ابدی مبدل می‌شود…! خوابی که مکاشفه‌ای‌ست بی‌پرده، در آستانه‌ی هیچ.