ریسمــان
Відкрити в Telegram
422
Підписники
Немає даних24 години
-27 днів
-230 днів
Архів дописів
422
🌱
«ای زندگی، آرام قدم بردار، بگذار نگاهت کنم
با همه کاستیهای پیرامونمان
چقدر فراموش کردم تو را
آنگاه که در آغوشت به دنبال خودم و تو میگشتم و هرگاه رازی از تو دریافتم، با خودم گفتم: چقدر نمیشناسمت
به نیستی بگو: مرا کم گذاشتهای
و من بودهام که تو را کامل کنم»
«دورتر از شاخه نیلوفر»
*محمود درویش*
ریسمان
422
#چشمها
وقتی حس میکنم منظورش رو درست متوجه نمیشم یا داره چیزی رو ازم پنهان میکنه ناخودآگاه به چشمهاش خیره میشم. انگار میدونم هر چی هست پشت همین چشمهاست. چشمها، دریچهی قلباند. زبان بدن، ذهنخوانی و تلهپاتی بلد نیستم، حس ششم خوبی هم ندارم ولی پشت اکثر چشمها یه بچه میبینم، که گاهی این بچه، بزرگ شدن رو اشتباهی یاد گرفته، قرار بوده بزرگ بشه تا از خودش و همه چی درک حقیقیتری پیدا کنه. اما زخمها و ترسهاش باعث بستنِ پینه و نشستنِ غبار روی قشنگیهای کودکیش شده. اینطوری کمتر ازش دلخور میشم یا کمتر میترسم.
برای همین بچهها و حیوانات خیلی امن و دوستداشتنیاند. از پشت نقاب حرف نمیزنند. فهمیدنشون آسونه...
ریسمان
422
فیض کاشانی میفرماید:
اعانت و کمک الهی علامت دارد و آن حزن و اندوه است.
#عبدالکریم_حقشناس
| مُتِشابهات |
422
Repost from | مُتِشابهات |
اندوهی که از اعماقِ تفکر سرچشمه نگیرد، اندوه نیست، عزایِ باطل و بیاعتباری به خاطرِ سرکوب شدنِ امیالِ فردیست؛ و انسانِ متفکری که گهگاه گرفتارِ اندوه نشود، علیل و ناقص است؛ دور از دریا، دور از توفان، دور از پرواز، دور از شکفتنِ روح است...
#نادر_ابراهیمی
422
✨✨
الَّذِينَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ.
همان كسانى كه ايمان آوردهاند و دلهايشان به ياد خدا آرام مىگيرد آگاه باش كه با ياد خدا دلها آرامش مىيابد
✨✨
*رعد - ۲۸*
ذکر: گاه در برابر فراموشی و غفلت به کار برده میشود و گاه به ادامه حفظ چیزی در ذهن اشاره دارد.
ریسمان
422
آرامشِ قبل و بعد رو نه، آرامشِ در طوفان رو دلم میخواد...
اون آرامشی که با خودم بگم: «بالاتر از سیاهی که دیگه رنگی نیست»، رو هم نمیخوام...
اون آرامشی هم که از سر گیجی و منگیست رو هم نمیخوام...
یه جور آرامش هست که قبلا وقتی مسیر کوهنوردی غیر آشنا رو انتخاب کردیم، تجربهش کردم، خیالم راحت بود که حاجی بالاخره ما رو به قله میرسونه، مسیر سخت بود ولی میدونستم مراقبمونه، پشت سرش، پام رو محکم میذاشتم، حتی شوخی میکردیم، به تار عنکبوتهایی که بین سنگها بسته شده بود و مشخص بود این مسیر چقدر پَرت و غریبه، هم میخندیدیم، صعب العبور بود ولی به باریکترین پاکوبها میگفتیم: «بزرگراه!»...
دلم یه همچنین آرامشی از سر اعتماد میخواد...
ریسمان
422
حقیقت آدمها، آن نیست که بر شما آشکار میکنند، بلکه آن است که از آشکار کردنش بر شما عاجزند.
بنابراین، اگر میخواهید آدمها را بشناسید، به آنچه میگویند گوش ندهید، بلکه به آنچه ناگفته میگذارند گوش بسپارید.
آنچه در ما اصل است، خاموش است.
آنچه در ما اکتسابی است، ورّاج است.
سکوت آدمی، به حقیقت نزدیکتر است تا گفتههایش.
«قصهی عشق»
*جبران خلیل جبران*
🌱
ریسمان
422
به اولینها میاندیشم، به احتمالات و گزینههای انتخابی دیگر...
آنجا که تنوّع خواستهها و در نتیجه رقابت بر سر داشتهها افزون شد، نزاعها و صفبندیها سر گرفت، دیوارها سد راه شدند و پرچم جدایی طلب برافراشته شد...
داغ و آتش جداییها و جنگهای پشت این دیوارها چه سوزاندند! ولی دیوارهای بلند بدون ورودی یا با مدخلی تنگ و مخوف را به دیوارهای نامرئی با مرزهای نامشخص ترجیح میدهم.
ترسِ من، ترسِ قومم نیست که دیوار دفاعی مشترک داشته باشیم. ترس به خانهی دلهایمان سرایت کرده، گاهی خودمان هم پشت درهایی با رمزهای گمشدهمان میمانیم و آواره میشویم...
جنگجوی درون مرزهای خودم شدهام، غبار آوار دیوارهای خودساختهام بر تنم نشسته ولی تا فتح آخرین سرزمین محصور شده باید پیش رفت...
ریسمان
