matin_ahmadi
Відкрити в Telegram
اینجا، صدای قلبها و قصههای خاموش را زنده میکنیم. داستانهای عاشقانه، غمهای شیرین و لحظات فراموش نشدنی جایی برای شنیدن صدای عشق و اندوه هر داستان، لمس یک احساس و سفری به دنیایی از افکار. با من همراه شو تا داستانها رو از نو بشنویم.
Показати більше625
Підписники
-324 години
-87 днів
-1330 день
Архів дописів
625
چهار تا دیوار
یه سقف
سرامیک های کرِمی
اینجا اتاق منه.
یه تخت که دیگه خواب توش معنی نداره، میکروفون متن هام افتاده کنار تختم برامم مهم نیس که چقدر زخم رو قلبمه هاردم از زندگی خسته شد و دیشب با ویروس به عمر نکبت بارش خاتمه داد.چند تا میله که نور ازش رد میشه ولی حتی اونم انگار ناامیده مهتابی های دیوار اتاقمو میگم میگیری که؟
خیلی وقته دیگه طعم هیچچیزو حس نمیکنم،حتی قرمه سبزی های مامانم حتی برگرتو
نه غذا
نه هوا
نه حتی زندگی.
کسی ازم دیگه حتی نمیپرسه زندهام یا نه، انگار خودش جوابو میدونه.
من مردم خیلی وقته که مردم.
گیر افتادم، وسط یه تنهایی که از خودم فراریم میده.پام لای غرورم شکسته، دندههام از درد تیر میکشه، ولی دردش به اندازهی این خلأ تو دلم نیست.
دلم تنگ شده...
نه واسه آدمها، نه واسه ازادی روحم، نه حتی واسه روزای قبل...
دلم تنگ یه خواب آرومه، یه لحظه که بدون ترس نفس بکشم،سرکوفت نزنن یه ثانیه که این همه خشم و عقده رو دوشم نباشه.
هر روز حس های خودمو میکشم میدونی چرا!؟
من یه قاتلم میخوام بدونم قاتل بودن چه حسی داره یه موزیک jazz پلی میکنم چشمامو میبندم، دندونامو روی هم فشار میدم،ولی حتی صدای خندههامم درد میکنه، مثل زنجیر که روی سنگ کشیده بشه.دارم عقلمو میدم به باد، چون دیگه به هیچچی امید ندارم.هیچکس نپرسید چرا به این روز افتادم، ولی همه خوب بلدن شکنجم بدن چون لاشی بودن تو جونشونه اینوجدی میگم . اینو خوب یاد گفتم آدم از درد نمیمیره، فقط زخماش عمیقتر میشه، سردتر، سختتر...
بعضی وقتا تو آینه خودمو نگاه میکنم،ولی اون چیزی که میبینم، من نیستم.
تمام احساسامو کشتم، فقط واسه اینکه بفهمم قاتل بودن چه طعمی داره...
تلخ بود.
خیلی تلخ.
متین احمدی
۲۷بهمن۱۴۰۳
625
این روزها شاید خیلیهاتون درگیر امتحانها باشید و ذهنتون کمی بههم ریخته باشه. خب، کاملاً طبیعیه؛ امتحان دادن سختیهای خودش رو داره. ولی خب، من نمیتونم بیتفاوت بمونم، چون شماها مثل خانوادهی منید و روحیهتون برام خیلی مهمه.
میدونم این دوران ممکنه پر از فشار و استرس باشه. شبهایی که تا دیروقت بیدارید، صبحهایی که با خوابآلودگی میخواید یه چیزی رو حفظ کنید، و اون حس ناآرامی قبل از امتحان که همیشه سراغمون میاد. اما میخوام یادآوری کنم که این روزها هم میگذرن.گاهی فکر میکنیم این امتحانها قراره سرنوشت ما رو رقم بزنن، اما بیاید یه لحظه به خودمون یادآوری کنیم که ما خیلی بیشتر از نمرههامون ارزش داریم. چیزی که واقعاً مهمه، تلاشیه که میکنید و مسیری که دارید طی میکنید. هر قدم کوچیک شما یه قدم به جلوئه، حتی اگه نتیجه همونی نباشه که میخواستید.اگه حس میکنید خستهاید، یه لحظه به خودتون استراحت بدید. یه لیوان چای یا قهوه بریزید، چند نفس عمیق بکشید و به خودتون یادآوری کنید که این دوران یه بخشی از زندگیه، نه همهی اون. قراره تو آیندهتون کلی فرصت دیگه برای درخشش داشته باشید.میخوام اینجا یه قول به خودتون بدید: قول بدید که هر چی بشه، هوای خودتون رو داشته باشید. نذارید استرس و فشار شما رو از پا بندازه. زندگی یه مسابقه نیست که قراره همهی جوابها رو درست بدید؛ زندگی یه تجربهست، پر از بالا و پایین.و یادتون نره، هر زمان که حس کردید به حرفهای مثبت نیاز دارید، من اینجام. ما این راه رو با هم طی میکنیم. فقط کافیه به خودتون ایمان داشته باشید و برای بهتر شدن تلاش کنید.
این روزها هم میگذرن و وقتی برگردید به عقب نگاه کنید، از خودتون بابت همهی این تلاشها و مقاومتها ممنون خواهید بود. پس ادامه بدید، چون شما میتونید.
متین احمدی
625
این چند وقت خیلیاتون توی پی وی و ناشناس ازم پرسیدین که چرا مثل قبل کار نمیدم و چرا کم کار شدم راستش دلم نمیخواست چیزی بگم ولی حس کردم شما حق دارین بدونین حالم اصلا خوب نیست و این روزا حتی برای انجام دادن کارهایی که همیشه عاشقشون بودم تمرکز و توان کافی ندارم نه اینکه نخوام فقط واقعا نمیتونم شما برای من فقط مخاطب نیستین شما خانواده منین و برای همین دلم خواست این پادکست رو منتشر کنم تا یکم از حال و هوای این روزهام براتون بگم اگر این مدت نتونستم اونجوری که انتظار داشتین محتوا تولید کنم یا کارهای خفن بسازم ازتون معذرت میخوام امیدوارم منو درک کنین و مثل همیشه کنارم بمونین ممنونم که هستین و امیدوارم این پادکست رو با دل گوش بدین و دوستش داشته باشین
625
این چند وقت خیلیاتون توی پی وی و ناشناس ازم پرسیدین که چرا مثل قبل کار نمیدم و چرا کم کار شدم راستش دلم نمیخواست چیزی بگم ولی حس کردم شما حق دارین بدونین حالم اصلا خوب نیست و این روزا حتی برای انجام دادن کارهایی که همیشه عاشقشون بودم تمرکز و توان کافی ندارم نه اینکه نخوام فقط واقعا نمیتونم شما برای من فقط مخاطب نیستین شما خانواده منین و برای همین دلم خواست این پادکست رو منتشر کنم تا یکم از حال و هوای این روزهام براتون بگم اگر این مدت نتونستم اونجوری که انتظار داشتین محتوا تولید کنم یا کارهای خفن بسازم ازتون معذرت میخوام امیدوارم منو درک کنین و مثل همیشه کنارم بمونین ممنونم که هستین و امیدوارم این پادکست رو با دل گوش بدین و دوستش داشته باشین
625
جمعست...
ولی نه از اون جمعه هایی که از صبح یه غم بیاسم میشینه یه گوشه دلت و هی یادت میندازه فردا دوباره قراره هفته شروع بشه.
امروز یه جور دیگست از اون صبحهایی که نور آفتاب زودتر از تو بیدار شده و کل اتاق رو گرفته. از اون روزایی که پنجره رو باز میکنی و به جای هوای سرد و دلگیر، یه موج از بوی تابستون میاد تو. بوی درختا، بوی آسفالت گرمشده زیر آفتاب، بوی روزایی که انگار برای خاطره ساختن آفریده شدن.
امروز انگار دنیا آرومتره.
نه کسی عجله داره، نه ساعت اونجوری که همیشه میدوه میدوه. حتی زمان هم انگار یه لیوان رفرشر توت فرنگی خنک گرفته دستش و نشسته یه گوشه کافه گشا تا از این روز قشنگ لذت ببره.
یه موزیک خوب پلی میکنی، نور آفتاب میافته روی دیوار، یه نسیم آروم پرده رو تکون میده و یهو میفهمی بعضی وقتا حال خوب، چیز عجیبی نیست. لازم نیست یه اتفاق بزرگ بیفته. لازم نیست دنیا زیر و رو بشه. گاهی فقط کافیه یه جمعه باشه، یه آسمون آبی باشه و یه دل که یکم سبکتر از همیشه میزنه.
تابستون همین چیزاست همین ظهرای کشدار، همین عصرایی که خورشید انگار دلش نمیاد غروب کنه، همین شبایی که پنجرهها باز میمونن و باد گرم آروم از بین خونهها رد میشه.
یه چیزی تو تابستون هست که آدمو برمیگردونه به نسخه سادهتر خودش. به روزایی که بزرگ نشده بود، به وقتایی که دغدغهها کمتر بودن و خوشحال شدن سخت نبود.
شاید برای همینه که جمعههای تابستونی یه حس خاص دارن.
یه حسی شبیه آزادی شبیه اینکه برای چند ساعت، دنیا همه سختیهاشو فراموش کرده باشه. شبیه نشستن کنار آدمایی که دوستشون داری. شبیه یه جاده طولانی با شیشههای پایین ماشین و یه آهنگ که از بلندگوها پخش میشه. شبیه خندیدنهای بیدلیل. شبیه لحظههایی که نمیفهمی چقدر قشنگن تا وقتی که تبدیل به خاطره میشن.
و میدونی؟شاید چند سال دیگه دلت برای همین جمعه تنگ بشه. برای همین آفتاب، برای همین هوای گرم، برای همین آرامشی که الان شاید عادی به نظر برسه.پس امروز رو زندگی کن...
یه لیوان چیزی خنک بخور، یه آهنگ مورد علاقتو بذار، یه تماس با یه آدم دوستداشتنی بگیر، یا فقط چند دقیقه به آسمون نگاه کن.
جمست رفیق شل کن من خودم خستم از غمگین بودن میخوام امرور شاد باشم...
امروز جمعهای که بوی تابستون میده. بوی هندونه های خنک. بوی عصرهای نارنجی رنگ. بوی خنده. بوی زندگی.
و چه چیزی قشنگتر از این که یه روز گرم تابستونی، بدون هیچ دلیل خاصی، حالت خوب باشه و فقط از اینکه زندهای و داری این آسمون آبی رو میبینی، لبخند بزنی.
625
پریپیات یه زمانی پر از زندگی بود؛ خیابونهایی که توش بچهها بازی میکردن، آدمهایی که برای آیندهشون رویا داشتن و چراغهایی که هر شب روشن میشدن. اما بعد از فاجعهٔ چرنوبیل، همهچیز توی چند ساعت تغییر کرد. مردم شهر رفتن، ولی خاطرههاشون موند. ساختمونها موندن، تابها موندن، پنجرهها موندن… فقط زندگی از اونجا رخت بست
625
یه وقتایی میشینم و به خودم فکر میکنم. به این آدمی که شدم. به این آدمی که هر روز از خواب بیدار میشه، کار میکنه، حرف میزنه، میخنده، ولی ته دلش انگار یه قبرستون متروکه داره. یه جایی که سالهاست هیچ گلی توش رشد نکرده. هیچ نوری بهش نرسیده.
ویرانهای به نام من
625
یه وقتایی میشینم و به خودم فکر میکنم. به این آدمی که شدم. به این آدمی که هر روز از خواب بیدار میشه، کار میکنه، حرف میزنه، میخنده، ولی ته دلش انگار یه قبرستون متروکه داره. یه جایی که سالهاست هیچ گلی توش رشد نکرده. هیچ نوری بهش نرسیده.
ویرانهای به نام من
