مَسحور؛
Закритий канал
زندگی ای با طعم قهوه!☕ (آنچه هستم روایتی ست میان سکوت و صدا☁️🌈)! @maeshoor_Bot
Показати більше181
Підписники
Немає даних24 години
-17 днів
-330 днів
Архів дописів
181
یه نقطه هایی توی زندگی هست که بشدت احساس ترس، غم، درد، رنج، ابهام،بی رمقی میکنی یه جوری که انگار دیگه نه بدنت همراهی میکنه نه روحت، جفتشونباهم از کار میوفتن...
دیگه نمیتونی احساسات رو از هم تفکیک کنی، احساساتی مثل شادی، غم، ترس، غذاب وجدان،خشم
مدت زیادی ادم تلاش میکنه به کسی اسیب نزنه، اما بیشتر از همه خودش اسیب میبینه، یهو به افکارت نگاه میکنی و میبینی افکارت این نیست که خودت چی میخوای، سیستم مغزت جوری کار میکنه که الان اینکارو کنم اون چی میگه، اون حرفا بزنم نکنه فلانی اسیب بزنم، فلان کارو کنم نکنه توی اینده اون ادم تاثیر داشته باشه و در اخر هیچ جای این مکالمات ذهنیت خودت راجب خودت حرفی نیست انگار تبدیل شدی به رباتی که فقط داره فکر میکنه قدم بعدیش چی باشه که بقیه اذیت نشن.
و بعد درست به نقطه ای میرسی که دیگه احساساتتو از هم تشخیص نمیدی و کل وجودت دلش سکوت میخواد و فاصله
فاصله از کل جهان هستی، فاصله از هر چیزی که باعث میشه تمام این حس ها رو داشته باشی و حس فشار و درد کنی.
1405/5/7
181
_من همیشه پیشنهادم سازش با آدم هاست ولی آدم کنترل گر توی هر رابطه ای چه دوستی چه عشق که کار دیدین فرار کنین، آدم های کنترل گر و سلطه جو روح آدم رو ذره ذره زخمی میکنن.
181
My inhibitions are gone
I had to do it the hard way
And you were right all along
I was addicted to heartache
I was addicted to love and lies that I was sold
I'd rather die alone
Than have to live in the dark days
I had to do it the hard way
I had to do it the hard way.
0:34
181
Repost from 『 همهچیز 』
دیگر هیچ اثری از اون آدم سابق نمیبینم.
فرد در آینه، به من مثل یک افیونی از دست رفته نگاه میکند یا اون ویولن مورد علاقش که دیگه نمیتونست باهاش ساز بزنه. همونقدر ناامید، همونقدر سرد و همونقدر بیانگیزه. انگار از دستش پریده بودم و دیگه امیدی به برگشتنم نداشت.
181
یکی از ناراحتیام اینه که چرا نزدیک خونمون یه کتاب فروشی نیست، تا چشم کار میکنه لوازم تحریریه فقط خب یه قفسه کتابم بزارین اونجا چی میشه عه👩🦯
181
_دلم یه کتاب میخواد که بتونم چند روزی با شخصیت هاش زندگی کنم و از این حجمه فشار های فکری زندگی آسوده خاطر شم...
181
زندگی کن
مهربانم سخت نگیر رونق عمر جهان ، چند صباحی
گذراست...
دل اگر می شکند،گل اگر می میرد ....
و اگر باغ به خود رنگ خزان میگیرد ....
همه هشدار به توست،نازنینم سخت نگیر
زندگی کوچ همین چلچله هاست
به همین زیبایی، به همین کوتاهی..
181
_هر وقت فکر میکنم یه آدم رو خوب میشناسم یادم میوفته که من ۲۱ سال با خودم زندگی کردم و هنوز هنوزه یه چیز هایی از خودم و درونیاتم کشف میکنم که حس میکنم با خودم بیگانه ام، چه برسه به یه آدم دیگه ای با یه دنیای متفاوت...
181
_ نمیدونم دچار چی هستم ولی خیلی وقت ها توی زندگیم نمیتونم دستاورد های خودم رو ببینم و هر کارم که میکنم تهش به خودم میگم خب این که چیزی نبود همه میتونستن انجامش بدن، واقعا دقیقا نمیدونم اون خودِ درونیه من منتظره چه دستاوردیه تا بگه عه ببین فلان کارو کردی دمت گرم..
دیشب دوستم بهم میگفت چقدر قشنگه پیشرفتاتو میبینم و منی که اینجوری بودم واقعنی از نظرش این برای من پیشرفته؟
پس چرا تودم حس نکردم دارم پیشرفت میکنم..
