FoldEra | فولدرا
Відкрити в Telegram
Art & Literature, Theory, Multimedia, Geohistory, etcetera www.fold-era.com Contact: @arisaraazesh
Показати більше505
Підписники
Немає даних24 години
Немає даних7 днів
+730 днів
Архів дописів
🔻سخنرانی دربارهی علم اخلاق | لودویگ ویتگنشتاین | ترجمهی رزیتا کامرانی
خانمها و آقایان.
قبل از اینکه از خود موضوع بحثم حرفی بزنم اجازه بدهید که چند نکته مقدماتی را مطرح کنم. حس میکنم که دشواریهای زیادی در انتقال افکارم به شما داشته باشم و فکر میکنم که احتمالاً از برخی از این دشواریها کم شود اگر آنها را قبل از آغاز بحث به میان بکشم. اولین مشکل که تقریبا نیازی به اشارهام نیست این است که انگلیسی زبان مادریام نیست و به همین خاطر بیشتر اوقات بیانم در این زبان فاقد آن دقت و ظرافتیست که برای حرفزدن از موضوعی دشوار مطلوب دانسته میشود. مشکل دوم را ذکر کنم که میشود اینکه احتمالاً خیلی از شما با انتظاراتی به این سخنرانی آمدهاید که قدری نادرست است. و برای اینکه این نکته را برایتان روشن کنم چند کلمهای هم درباره دلیل انتخاب موضوع انتخابیام خواهم گفت: وقتی دبیر سابقتان این افتخار را به من داد و از من درخواست کرد که مقالهای را برای انجمنتان بخوانم، اولین ذهنیتم این بود که قطعا این کار را خواهم کرد و ذهنیت بعدیام اینکه اگر فرصت این را میداشتم که با شما حرف بزنم باید از چیزی حرف میزدم که علاقه دارم با شما در میان بگذارم و اینکه نباید از این فرصت سؤاستفاده کنم و فرضاً چیزهایی از منطق بگویم. میگویم یک سؤاستفاده، چون توضیح یک موضوع علمی برای شما به دورهای از سخنرانیها نیاز دارد و نه به مقالهای یکساعته. شق دیگر میتواند این باشد که بهاصطلاح یک سخنرانی علمی همهپسند ارائه کنم، یعنی سخنرانیئی که قصد دارد کاری کند باور کنید که چیزی را میفهمید که نمیفهمید و چیزی را ارضا کند که به باورم یکی از نازلترین امیال انسانهای مدرن است، یعنی کنجکاوی سطحی درباره آخرین کشفیات علم. این بدیلها را کنار گذاشتم و تصمیم گرفتم با شما از موضوعی حرف بزنم که در نظرم اهمیتی عمومی دارد، به این امید که به شما کمک کند تا اندیشههایتان درباره این موضوع را روشن کنید (حتی اگر کلاً با صحبتهایم مخالف باشید).
🔺 دانلود مقاله
[ Website / Telegram ]
[ Instagram / YouTube ]
🔻 امر واقع و امر والا
تفاسیری جمعی از: کریستن آلوانسون، مانابراتا گوها، کِنا هرنلی، رابین مکی، چینا مییویل، تیموتی مورتون، رضا نگارستانی، متیو پول و یوجین تکر
ترجمهی آری سرازش، رامین اعلایی
پرسش فلسفهی رئالیسم نگرورز این است که اندیشه چطور میتواند به واقعیتی دست یابد که قبل، بعد و حتی بدون انسان هم دوام دارد؛ واقعیتی که «امر والا»، با نیروهایی که فراتر از ظرفیت تخیلاند، با آن روبهرو میشود.
نظریههای رمانتیک دربارهی امر والا، این رویارویی تروماتیک را تابعی میدانند از اقتصاد بشری – ما تنها بهاندازهای شاهد انقراضمان هستیم که قادر به ارائهی معیاری باشیم که تمامیت ذهنیمان را یکپارچه سازد. بااینحال، در بازسرهمبندیسازی مفهوم امر والا در برههای از بیثباتی الهیاتی، اکتشافات علمی و توسعهی اقتصادی، هنرمندان در برابر «خارجی» غریب و خارقالعاده ــکه در این یکپارچگی اخلال ایجاد میکندــ صفآرایی کردند: [چیزهایی مثلِ] امکانیت خاصِ مرگ، بیاعتناییِ طبیعت عرفیشده، و ابدیت پوچِ زمینتاریخ ــ که در آن بشر خود یک حادثهی ممکن به امکان خاص، بسیار ناچیز و کوچک است.
در پسِ ترسیمِ امر والا، تفاسیر جمعی تیمِ اوربانومیک همدستی با مواد ناشناخته را برملا میکنند. در این برملاسازی بهجای آنکه دوباره تجربهی سوبژکتیو امر والا را طرح کنند، آن را همچون نشانهای از نفوذ به فرهنگ انسانیِ یک «خارجِ» غریبْ درک میکنند. واقعیت بر آگاهی انسان فشار میآورد و اندیشه را وامیدارد تا به شیوههای دقیقتر و وحشتناکتر، امکانیتِ خاص خودش را ببیند. آنجا که ادراکِ رمانتیک بیان گرایشهای متناقض از ارگانیسم -اراده به طغیان و مقاومت در برابر ادغام- را از سر میگیرد، تلقی رئالیسم نگرورز آن است که این رانهها واقعیاتِ ممکنی هستند میان واقعیات دیگر.
🔺 دانلود کتاب
[ Website / Telegram ]
[ Instagram / YouTube ]
🔻 قضیهی فیثاغورس در ریاضیات عیلام باستان | ناصر حیدری، کازوئو موروی | ترجمهی شهابالدین قناطیر
این مقاله به بررسی کاربرد قضیهی فیثاغورث در متون ریاضی شوش (SMT) میپردازد و ما در مورد آن متونی بحث میکنیم که مسائل و محاسبات مربوط به استفاده از آن را نشان میدهد. در میان این متون، SMT شماره 1 شایند است که به عنوان مهمترین متن معرفی گردد؛ زیرا که شامل کاربرد هندسی قضیه فیثاغورث است.
🔺 دانلود مقالهی قضیهی فیثاغورس در ریاضیات عیلام باستان
[ Website / Telegram ]
[ Instagram / YouTube ]
🔻 Monstrous Transgression or Political Invasion? | The cinema of Nagisa Ōshima
Ali Jamshidi
«تهاجم» در سینمای ژاپنِ پس از جنگ چه دلالتهایی دارد؟ چرا سینمای آدمهایی چون ناگیشا اوشیما را نباید صرفاً «ژانریک» پنداشت و یا به عبارتی دیگر، بدنْ در سینمای او و مشابهانش چه مازادی دارد؟ این نوشته با بررسی سه فیلم از اوشیما-با اندکی یاری جُستن از آرایِ ژرژ باتای- تحشیهایست بر این سؤالات.
🔺Download
[ Website / Telegram ]
[ Instagram / YouTube ]
🔻 سرایتها | گابریل تارد
این مجموعه به موضوعاتی همچون اقتصاد و جامعهشناسی، جامعهشناسی و روانشناسی اجتماعی، اصول پایه جامعهشناسی تاردی (ابداع، تقابل، تقلید)، فرایندهای باور و میل، مبانی تجربی جامعهشناختی، اصول اندازهگیری، جماعت و توده، تفاوت جامعهشناسی تارد و دورکیم، مسئله قدرت، شبکهها و جوامع میپردازد. نمونهبرداریهایی از و درباره جامعهشناسی گابریل تارد را از اینجا دانلود کنید.
🔺 دانلود سرایتها
[ Website / Telegram ]
[ Instagram / YouTube ]
🔻 دو سند از طومارهای تبرستان به خوانش ماریا ماتسوخ | [طومارهای شماره ۲۳ و ۱۱ تبرستان] | ترجمهی پویا غلامی
دو سند از طومارهای تبرستان به خوانش ماریا ماتسوخ:
۱/ طومار شماره ۲۳: ارزیابی و تخفیف مقدار گندمی که باید برای اجاره پرداخت شود؛
۲/ طومار شماره ۱۱: موردی ثبتشده از خویدوده.
🔺 دانلود طومارها
[ Website / Telegram ]
[ Instagram / YouTube ]
🔻 کافکا و ادبیات | موریس بلانشو | ترجمهی امیر حیدری
«هر آنچه هستم ادبیات است، و قادر یا مایل به اینکه چیز دیگری جز این باشم نیستم.» کافکا در یادداشتها، نامهها و همهی مراحل زندگی به خود بهعنوان نویسنده مینگریست و بر ادعای داشتن چنین عنوانی بر خود، که امروزه بیشتر مردم به داشتن آن بیاعتنا هستند، افتخار میکرد. برای بیشتر مفسران کافکا، الزام ستایش درست از کافکا، فراتر از جایگاه یک نویسنده دانستن او بود. ژان استاروبینسکی باور دارد که کافکا میدانست چگونه مفهومی عرفانی به یک اثر ادبی بدهد یا ماکس برود که معتقد است باید زندگی و آثار کافکا را در زمرهی الهیات قرار دهیم و نه ادبیات، و پیر کلوسوفسکی ذکر میکند که کافکا نه تنها بر خود الزام داشته بود که مجموعهای از آثارش بسازد بلکه پیامی را به همراهشان باید به گوشها برساند. اما خود کافکا میگوید: «موقعیت زندگانی من در برابر ادبیات، از آنجا که با تنها میل و سودایم یعنی ادبیات تضاد دارد، غیرقابلتحمل است.» «هر آنچه ادبیات نیست حوصلهی مرا سر میبرد.» «از هرآنچه سر و سری با ادبیات نداشته باشد متنفرم.» «فرصت من برای استفاده از تمامی استعدادها و نیروهای بالقوهام بهگونهای تنها در حوزهی ادبیات نهفته است.»
🔺 دانلود مقالهی کافکا و ادبیات
[ Website / Telegram ]
[ Instagram / YouTube ]
🔻 بر ستیغ یأس | امیل چوران | ترجمهی پیمان غلامی
فهرست: از تغزلی بودن / چه دور است همهچیز! / از زیستن را نخواستن / شور هیچ و پوچ / جهان و من / خستگی و مشقت / یأس و امر گروتسک / پیشآگاهی از جنون / دربارهی مرگ / مالیخولیا / هیچ چیز مهم نیست / خلسه / جهانی که هیچ چیز در آن حل نشده / متضاد و بیربط / ناخشنودی تمامعیار / تشت آتش / فروپاشی / دربارهی واقعیت بدن / نمیدانم / دربارهی تنهایی فردی و کیهانی / آخرالزمان / امتیاز انحصاری رنج / تغزلگرایی مطلق / معنای لطف / بیهودگی ترحم / جاودانگی و اخلاق / لحظه و جاودانگی / تاریخ و جاودانگی / دیگر یک انسان نبودن / جادو و بدفرجامی / شادی تصورناپذیر / ابهام رنج / سراسر خاک / شیفتگی چون شکلی از عشق / نور و تاریکی / ترک / موهبتهای بیخوابی / دربارهی گوهرگشت عشق / انسان، حیوانی بیخواب / حقیقت، چه کلمهای! / زیبایی شعلهها / قلّت خرد / بازگشت به آشوب / کنایه و کنایه به خود / دربارهی فقر / گریز از صلیب / فرقهی بیکرانی / تغییر چهرهی ابتذال / بار غم / تباهی با کار / معنای فرجامها / اصل شیطانی رنج / حیوانی غیرمستقیم / حقیقت ممتنع / ذهنیت / هومو / عشق در یک کلام / هیچچیز مهم نیست / سرچشمههای شر / فوتوفن جادویی زیبایی / ناسازگاری انسان / لب مطلب / رویارویی با سکوت / همزاد و هنرش / مهمل
🔺 دانلود کتاب بر ستیغ یأس
[ Website / Telegram ]
[ Instagram / YouTube ]
🔻 نظریهی اتم زمان | فردریش نیچه | ترجمهی هوشنگ سیامی
چیزی جز احساس و تصور ندارم. پس نمیتوانم در نظر بگیرم که احساس و تصور از محتواهای تصور ناشی شده باشند. تمام آن کیهانشناسیها و مانندهایشان از دادههای حاصل از حواس استنباط شدهاند. نمیتوانیم به هر چیزی غیر از احساس و تصور فکر کنیم. پس بدون آنچه احساس و متصور میکند هیچ جور وجود محض زمان، مکان، و جهان در کار نیست. نمیتوانم عدم را متصور شوم. آنچه هست احساس و تصور است. آنچه نیست چیزی خواهد بود، چیزی که نه احساس است و نه تصور. تصورکردن نمیتواند خودش را «متصور نشود»، تصور خودش را به تصور درمیآورد. تصور نه میتواند خودش را چون شدن لحاظ کند نه چون درگذشتن. گسترش ماده تا حد تصورکردن هم محال است. به همین خاطر مغایرتی بین ماده و تصور وجود ندارد. خود ماده صرفا بهصورت احساس داده میشود. فراسوی این هیچ نتیجهای جایز نیست. احساس و تصور دلیل باور ما به علتها تکانهها بدنها هستند. میتوانیم رد این وضعیت را تا حرکت و اعداد هم بگیریم.
🔺 دانلود نظریهی اتم زمان
[ Website / Telegram ]
[ Instagram / YouTube ]
🔻 گابریل تارد و پایان امر اجتماعی | برونو لاتور | ترجمهی سیمین بحری
به همان طریقی که تارد از پذیرش جامعه درمقام یک نظم بزرگتر و پیچیدهتر از موناد فردی امتناع میکند، از پذیرش عامل انسانی فردی درمقام چیزی واقعی که جامعه از بطنش ساخته شده هم امتناع میکند: خود یک مغز، یک ذهن، یک نفس، یک جسم متشکل از بینهایت «اشخاص کوچک» یا از «عاملیتها» است که هر کدامشان از باور و میل برخوردار هستند، و نسخهی تماموکمالشان از جهان را فعالانه اشاعه میدهند. عاملیت بهعلاوهی اثرگذاری و تقلید دقیقاً همان چیزی است که البته با کلماتی متفاوت یک شبکه بازیگر خوانده شده است. پیوند بین این دو ایده برای فهم نظریهی او الزامی است: او بدینخاطر هیچ مرزی بین طبیعت و جامعه قائل نیست که یک تقلیلگرا از سنخی عجیب است، و این خطر را میپذیرد که باوری به توضیح سطوح پایینی از طریق سطوح بالایی نداشته باشد و در مرز بین فیزیک، زیستشناسی، و جامعهشناسی متوقف نمیشود. این دشواری اصلی است: جوامع انسانی ویژه نیستند بدینمعنا که نمادین باشند، یا از فرد ساخته شده باشند، یا به خاطر وجود کلانسازماندهیها یا کلانتشکیلات. این جوامع صرفاً بدیندلیل در نظرمان ویژهاند که، اول، ما آنها را از درون میبینیم، و، دوم، آنها در مقایسه با هر جامعهی دیگری که فقط از بیرون آن را میفهمیم از عناصری معدود تشکیل میشوند.
برای اینکه یک جامعهشناس خوب باشیم باید از رفتن به بالا، از گرفتن منظری بزرگتر، از جمعآوری دورنماهای عظیم امتناع کنید! ای جامعهشناسها، به پایین نگاه کنید. حتی کورتر باشید، حتی باریکبینتر، حتی نزدیکتر به سطح زمین، حتی نزدیکبینتر. آیا تارد از ما نمیخواهد به آنچه «کمبین» به جای سراسربین خواندهام بپیوندیم؟ آیا او طرفدار آنچه برهان «جامعهی تخت» خواندهام نیست؟
🔺 دانلود مقالهی گابریل تارد و پایان امر اجتماعی
[ Website / Telegram ]
[ Instagram / YouTube ]
🔻 وشتنده تن | خوزه ژیل | ترجمهی شهابالدین قناطیر
وحدت متعلق به بدنِ مجازی است که ترکیب آن در حالی صورت می گیرد که حرکات ترکیبی خود در حال تجزیه هستند. گسترشِ مفاصل و کش و واکشها (که مجموعهای از حرکتهای گوناگون را به وجود میآورد) ساخت بدنی را امکانپذیر میکند که مجازی بودن آن پیوستگی ژرف حرکاتی که رقص را تشکیل میدهند، تضمین میکند. کانینگهام حرکات را به عملِ ترازمندکنندهی بدنِ در حرکت تجزیه میکند، به طوری که پیوند موقعیتهای اعضای بدن دیگر شبیه یک بدن اندامگانمند نیست. حتی میتوان گفت که برای هر یک از موقعیتهایی که به طور همزمان از کش و واکشهای ناهمگون تشکیل شده اند، بدن متفاوتی مطابقت دارد. (اندامگانمند، بله، اما از کثرت بدنهای مجازی اندامگانمند که یک جسم مشابه را تشکیل میدهند، جسمی ناشایَند پدید میآید، نوعی بدنِ هیولاوَش: این بدنِ مجازی است.) این بدن، کش و واکشها را به مجازی امتداد میدهد، زیرا آنچه از کش و واکشها حاصل می شود دیگر نمی تواند توسط یک بدن تجربی و واقعی درک شود. نتیجه این است که هیچ بدن واحدی مانند «بدن مناسبِ» پدیدارشناختی وجود ندارد، بلکه بدنهای متعددی وجود دارد. بدن وشتنده، بدن کانینگهام، اما در واقع بدن همه وشتندگان، از کثرت بدنهای مجازی تشکیل شده است.
🔺 وشتنده تن | خوزه ژیل | ترجمهی شهابالدین قناطیر
[ Website / Telegram ]
[ Instagram / YouTube ]
🔻 در باب اعصاب جمجمه: ملاحظات مقدماتی | گئورگ بوخنر | ترجمهی مرجان یایان
آقایان، در عرصهی علوم فیزیولوژیک و کالبدشناختی با دو منظر مغایر مواجه میشویم که حتی مشخصههایی ملی از خود بروز میدهند، یکی در انگلستان و فرانسه سیطره دارد و دیگری در آلمان. اولی همهی پدیدههای حیات آلی را از نظرگاهی غایبشناختی در نظر میگیرد؛ در قصد بهدنبال جوابهایش میگردد، در اثر و کارکرد مفید یک اندام. این دیدگاه فرد را فقط بهمنزلهی چیزی به رسمیت میشناسد که برای رسیدن به منظوری فراسوی خودش معین شده است و بعد هم فقط در تلاشاش برای اثبات خودش در طبیعت، تا اندازهای بهمنزلهی یک فرد و تا اندازهای یک گونه. از این نظرگاه، هر ارگانیسم ماشینی پیچیده است که در گسترهی حدود مشخصی به وسایل مصنوعی صیانت از ذات مجهز شده است. آشکارکردن ظریفترین و محضترین شکلهای انسانی و کمالیافتن عالیترین اندامها که در آنها بهنظر میرسد که هوش تقریباً به حجاب نازک هیولی رخنه کرده باشد صرفاً بهصورت مثال نهایی چنین ماشینآلاتی لحاظ میشود. پس جمجمه به گنبدی مصنوعی تبدیل میشود با شمعهایی که برای محافظت از ساکن دارندهاش طراحی شدهاند؛ گونهها و لبها به دستگاهی برای جویدن و نفسکشیدن تبدیل میشوند؛ چشم شیشهای پیچیده است؛ پلکها و مژهها و اشکها هم صرفاً قطرات آباند که مرطوب نگهش میدارند. میتوان دید که با پرشی قابلتوجه از این وضعیت به شور و حرارتی طرفایم که لاواتار را ملهم کرد تا به ستایش از خوشاقبالیاش بنشیند که میتوانست از چیزی آنقدر الهی همچون لبها حرف بزند.
روش غایتشناختی با اثبات اینکه اثر اندامها قصدشان است در حلقهای بیپایان حرکت میکند. مثلاً استدلال میکند که اگر چشم برای محققکردن کارکردش وجود دارد، پس قرنیه باید مرطوب نگه داشته شود و بنابراین غدهی اشک لازم است. پس وجود قرنیه بهخاطر مرطوبنگهداشتن چشم است و به این ترتیب وجود این اندام توضیح داده میشود؛ هیچ مسئلهی دیگری وجود ندارد.
🔺 دانلود مقالهی در باب اعصاب جمجمه
[ Website / Telegram ]
[ Instagram / YouTube ]
🔻 ریموند رویر و متافیزیک اشکال مطلق | دنیل اسمیت | ترجمهی شهابالدین قناطیر
در سال ۱۹۷۴، ریموند رویر، فیلسوف علم فرانسوی (۱۹۷۸-۱۹۰۲) کتابی تحت عنوان عرفان پرینستون: دانشمندان در جستجوی یک دین را منتشر کرد که ظاهراً ایدههای باطنی گروهی تأثیرگذار اما مخفی از دانشمندان را که در چندین دانشگاه معتبر آمریکایی در دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ کار میکردند را ارائه میداد. رویر اختراع گروهی خیالی از متفکران عرفانی را ابداع کرده بود که در پرینستون و جاهای دیگر کار میکردند تا ایدههای خود را ارائه و آنها را برای عموم گستردهتر مردم در دسترس قرار دهد، و دیدگاه جدیدی در علم و بیان جدیدی از رابطه بین ماده و ذهن ارائه کرد. این نیرنگ به موفقیتی بینظیر بدل شد: کتاب بلافاصله به پرفروشترینهای حوزه چاپ رسید و رسانههای فرانسوی رویر را به نام شهری در شرق فرانسه که رویر بیشتر عمر خود را در آن گذرانده بود، «فرزانهی نانسی» نامیدند.
اگر «عرفان پرینستون» به رویر تحسین عمومی میداد که تا آن زمان نصیبش نشده بود، با این وجود، او قبلاً از یک حرفه آکادمیک درخشان و تا حدودی خاص مشعوف بود. او در مدرسه معتبر École Normale Supérieure در پاریس آموزش دیده و بالاترین نمره را در امتحان agregation در سال ۱۹۲۴ در فلسفه دریافت کرده بود. او که در طول جنگ جهانی دوم بسیج شده بود، از سال ۱۹۴۰ تا ۱۹۴۴ در اردوگاه Oflag XVII-A در آلمان اسیر جنگی بود و در آنجا کتاب تأثیرگذار خود با نام عناصر روانشناسی زیستشناختی را نوشت. در سال ۱۹۴۷، او به عنوان استاد فلسفه در دانشگاه نانسی منصوب شد و تا زمان بازنشستگی در سال ۱۹۷۲ در آنجا تدریس کرد. او پیشنهاد نقل مکان به سوربن را رد کرد و ترجیح داد در منطقه مورد علاقه خود Lorraine جایی که با دانشمندان متعددی ارتباط داشت، بماند. آخرین کتاب او، رویانزایی جهان و خدای خاموش، پس از مرگش در سال ۲۰۱۳ منتشر شد. رویر در چهار دهه فعالیت فعال خود، بیش از بیست کتاب منتشر کرد و آثار او تأثیر تعیین کننده ای بر متفکران متنوعی مانند ژُرژ کُنگیلهُم، ژیلبر سیموندون و ژیل دلوز گذاشت. در تمام طول این مدت، او متفکری منحصر به فرد باقی ماند که از جریان های متداول تفکر فرانسوی قرن بیستم مانند برگسونیسم، پدیدارشناسی، اگزیستانسیالیسم، مارکسیسم، ساختارگرایی جدا بود.
🔺 دانلود مقالهی ریموند رویر و متافیزیک اشکال مطلق
[ Website / Telegram ]
[ Instagram / YouTube ]
🔻 ساکنِ کارکوسا | امبروز بیرس | ترجمهی محمدهادی فروزشنیا
فکر میکردم که باید مدت زیادی از صبح گذشته باشد، اگرچه خورشید نمایان بود. و هرچند سرما و سوزش باد را احساس میکردم، اما میدانستم که این احساس به عوض آنکه جسمانی باشد ذهنی است، چون هیچ حس ناخوشایندی نداشتم. بر فراز آن پهنهی ملالتبار، سایبانی از ابرهای پستِ سربفام همچون نفرینی هویدا به چشم میخورد. در همه چیز رعب و نحوستی بود – علامتی از شر، اشارتی از زوال. هیچ پرنده و چارپا و حشرهای دیده نمیشد. باد لابلای شاخههای لُخت درختان مرده میپیچید و علفهای خاکستری خم میشدند تا راز مخوف خود را به خاک بازگویند؛ اما هیچ صوت یا حرکت دیگری رکود مهیبِ آن مکان اندوهبار را بر هم نمیزد.
در لابلای گیاهان چند سنگ فرسوده دیدم که ظاهراً به هیئت ابزارهایی تراشیده شده بودند. این سنگها شکسته و خزهپوش بودند و تا نیمه در زمین فرو رفته بودند. برخی بطور افقی به روی خاک افتاده بودند و برخی دیگر بطور اریب و با زاویههای مختلف از زمین بیرون زده بودند اما هیچ یک کاملاً عمودی نبود. آنها واضحاً سنگ گور بودند، هرچند پستی یا بلندی خود گورها دیگر به چشم نمیخورد و گذر اعصار همه را مسطح ساخته بود. اینجا و آنجا تکه سنگهای بزرگتری به چشم میخورد که نشان از آن داشت که روزگاری در اینجا مقبرهی پرعظمت یا بقعهای خودنمایانه با همهی عجز خود در برابر عدم قد علم میکرده است. این بقایا، این نشانههای بادسری و این یادگارانِ عطوفت و پارسایی، چنان قدیمی به نظر میآمدند، چنان فرتوت و فرسوده و رنگ باخته، چنان فراموش شده، متروک و از یاد رفته، که نتوانستم خود را از این اندیشه بازدارم که من کاشف گورستان نسلی پیشاتاریخی از انسانهایی هستم که حتی نامشان هم دیرگاهی است منسوخ شده.
دلمشغول به این افکار، برای مدتی نسبت به توالی تجاربم بی توجه شدم، اما بزودی اندیشیدم «چطور بدینجا آمده ام؟» لحظهای تأمل معلومم ساخت – البته به گونهای ناخوشایند – که تخیلم چقدر خارقالعاده هرآنچه دیده یا شنیده بودم را خلق کرده بود.
🔺 دانلود داستان ساکنِ کارکوسا
[ Website / Telegram ]
[ Instagram / YouTube ]
🔻 سرسامها | تألیف و ترجمهی آری سرازش، رامین اعلایی
اگر چه قطعهنویسی در میان فیلسوفان و نویسندگان مکتب رمانتیسیسم بهویژه شِلِگل به اوج شکوفایی رسید، پیشینهی این نوع ادبی محبوب به یونان باستان بازمیگردد و سیر تطورش خطیست کشیده شده از هراکلیتوس تا کییرکهگور، نیچه، ویتگنشتاین، آدورنو و بلانشو. شلگل قطعهنویسی را تجمعی آشفته از ایدهها تلقی نمیکند بلکه آن را یک نوع ادبی مستقل و ذاتاً مبهم و دوگانه میداند. نزد او قطعهنویسی مرزی باریک است بین نظاممندنویسی و نظامگریزی. تناقضی که به هیچ کدام از این دو فروکاسته نمیشود. از سویی دیگر آدورنو در مقالهی جستار بهمثابهی فرم به نزدیکی و مجاورت بین دو فرم جستار ــکه طولانیتر استــ و قطعه(نوشت) اشاره میکند و هر دوی آنها را تجسم نقادانهترین فرم ممکن در نقد ایدئولوژی معرفی میکند. او در توجیه اینکه چرا عموماً رمانتیکها از این نوع ادبی استفاده کردهاند مینویسد، «از آنجاییکه [صورتهای] اندیشهی این جنبشْ فرمی قطعهقطعه دارد، به همین ترتیب هم فکر میکند، همچنانکه واقعیت هم امری قطعهقطعه است و از خلال همین شکافهاست که به یکپارچگی میرسد […]» این بههمریختگی و بهظاهر آشفتگی از منظر تفکر منطقی، هنجارمند یا عِلّی و از این دست را، از حیث شناختی میتوان مثلاً در نقاشیهای کوبیستی پیکاسو هم تشخیص داد. در واقع کاری که پیکاسو انجام میدهد انعکاس صورتهای یک پدیدار است از منظرهای مختلف؛ اسمبلاژی از قطعاتِ محتملاً ناهمساز که در جوارِ هم فضابخشی و شمارافزایی میکنند. فضایی گسسته اما مشدد که ــبه موازات اینکه حضورش را بر کلیت اثر تحمیل میکندــ همچنان از دسترس خواننده میگریزد. انگار که خوانندهْ برهنهْ با چشمهای بسته افتاده باشد وسطِ معرکهای که نمیشناسد، وسطِ ظلمت، از همین روست که پیوسته تنش را میساید به کلماتی که میخواهد درک کند… و این سایشها در نهایت بدل میشوند به نقشهایی محو که بر تن و جانش مینشینند. به هرجهتْ یک قطعهنوشت میتواند چنین کیفیتی داشته باشد؛ نا-ساختاری بیشکل که چون عرفی نشده و نمیشود، توانایی اغواکردن مخاطب را در خود دارد.
🔺 دانلود کتاب سرسامها
[ Website / Telegram ]
[ Instagram / YouTube ]
🔻 انسانهای زمانهی کهن | ماکس اشتیرنر | ترجمهی نیما حیاتی مهر
آنچه قرار نیست دغدغه من باشد! اولین و مهمترین آن، خواستِ نیک است. سپس خواستِ خدا، خواستِ نوعِ انسان، حقیقت، آزادی، بشریت، عدالت و علاوه بر آن خواستِ مردم من، حاکمِ من، سرزمین پدریام و نهایتا حتی خواستِ ذهن و هزاران خواستِ دیگر. تنها خواستِ من است که هیچگاه قرار نبوده دغدغهی من باشد. «شرم بر آن خودمداری که تنها به خودش میاندیشد!» پس بگذارید نگاهی بیندازیم و ببینیم که آنها چگونه به دغدغههای خودشان میرسند. آنهایی که ما برای خواستشان کار میکنیم، خود را وقف میکنیم و شور و شوق داریم. نوع انسان تنها منفعتِ نوع انسان را فزونی میدهد. او خودشْ خواستِ خود است. دلیلِ پیشرفتاش این است که سبب میشود ملتها و افراد در راه خدمت به آن فرسوده شوند و زمانی که آنها آنچه را که نوع انسان نیاز دارد به انجام رساندند، او آنها را به نشانهی سپاس به انبوه زبالهدان تاریخ پرتاب میکند. آیا خواستِ نوعِ انسان خواستی تماما خودمدارانه نیست؟ هیچ نیازی نمیبینم که چیزی را بپذیرم که میخواهد خواستاش را به دوش ما بیندازد و به ما نشان دهد که تنها دلمشغولِ خودش و منفعتِ خودش است، نه ما و منفعتمان. خودتان به باقی نظر کنید. آیا حقیقت، آزادی، بشریت و عدالت چیزی جز این میخواهند که شما شیفتهشان شده و به آنها خدمت کنید؟ آنها همه از کرنشِ غیرتمندانه برای خود لذت میبرند. تنها به کشورهایی که وطنپرستانی ازجانگذشته از آنان دفاع میکنند، نظر کنید. وطنپرستان در نبرد با گرسنگی و احتیاج به درون جنگی خونین میافتند. اینها برای وطن چه اهمیتی دارد؟ وطن با کودی از اجساد آنها «شکوفا میشود.» افراد برای «خواستِ بزرگِ وطن» کشته میشوند و وطن با چند کلمه از آنان سپاسگزاری کرده و بهرهی خود را میبرد. من این را نوعِ بهادهندهی خودمداری مینامم. پیشنهاد میدهم بهجای آنکه در منشِ غیرخودخواهانه به آن خودمداران خدمت کنم، یک خودمدار باشم. خدا و نوعِ انسان خود را دلمشغولِ هیچچیز، هیچچیز جز خودشان، نکردهاند. بگذارید من نیز همانند آنها خود را وقفِ خود کنم. کسی باشم برابر با خدا که هیچِ همه دیگران است، همهچیزِ خودم باشم، یگانه باشم. اگر خدا و نوع بشر، آنگونه که شما میگویید به قدر کافی جوهر این را در خود دارند که تماما متعلق به خود باشند، پس من نیز چیزی کم از آن ندارم و گِلهای از «پوچیِ» خود نیز نخواهم داشت.
🔺 دانلود انسانهای زمانهی کهن
[ Website / Telegram ]
[ Instagram / YouTube ]
🔻 اینک، نارتمردمان! [چهار پاره دربارهی نارتنامهی اُستیایی] | جان کلاروسو، واسیلی آبایف | ترجمهی پویا غلامی
اوریزماگ گفت: ما را چه به خواستِ زندگی جاوید؟! آیا شگفت است زیستِ بیفرجام؟ لیک، بادا که شکوه ما و نیکنامی ما بر زمین بپاید. چنین باد خواست ما. و همه مردم نارت با سخن اوریزماگ همداستان شدند.نارتنامه، «فروپاشیِ نَرتمردم» شامل: ۱. یادداشت مترجم ۲. زایش سیردون و همسرگیری او ۳. دیباچهای بر نارتنامه از جان کلاروسو ۴. پیوندهای تکوینی و پیرامونی نارتنامه از واسیلی آبایف 🔺 اینک، نارتمردمان! [چهار پاره دربارهی نارتنامهی اُستیایی] [ Website / Telegram ] [ Instagram / YouTube ]
🔻 بهسوی تعریف هستیشناختی انبوهه | آنتونیو نگری | ترجمهی پیمان غلامی
انبوهه نام حلول است. انبوهه کل تکینگیهاست. انبوهه همواره تولیدی و همواره در تحرک است. انبوهه را نمیتوان بر حسب قرارداد فهمید یا توضیح داد. انبوهه از جنسیست که به بازنمایی و نمایندگی به دیدهی تردید مینگرد چراکه یک کثرت سنجشناپذیر است. مفهوم انبوهه، در مغایرت با مفهوم مردم، یک کثرت تکین، یک امر عاموشامل انضمامیست. مردم است که بدنهی اجتماعی را میسازد اما نه انبوهه، زیرا انبوهه گوشت زندگیست. انبوهه یک عامل اجتماعی فعال است، نوعی کثرت که دست به عمل میزند. انبوهه، برخلاف مردم، یکپارچگی نیست بلکه در تقابل با تودهها و پلبینها، بسامان است. در واقع، انبوهه عامل فعال خودساماندهیست. توان انبوهه، از منظر تکینگیهایی که آن را ایجاد کردهاند، میتواند پویایی غنایش، تقدیر و آزادیاش را نشان دهد. تولید تکینگیها تولید تکین یک ذهنیت نو است.
انبوهه نه تنها توان را در مقام یک کل بلکه همچنین در مقام تکینگی بیان میکند. هر دوره از تاریخ توسعهی انسانی مستلزم دگردیسیهای تکین اجسام است. حتی ماتریالیسم تاریخی نیز مستلزم قانون تکامل است: اما این قانون هرگز ضروری، خطی، و یکطرفه نیست؛ قانون تکامل ماتریالیسم تاریخی قانونی از جنس ناپیوستگی، جهشها، و سنتزهای غیرمنتظره است. علل دگردیسیهایی که بر انبوهه بمنزلهی یک کل و بر تکینگیها بمنزلهی یک انبوهه نیروگذاری میکنند چیزی جز مبارزات، جنبشها، و امیال دگرگونی نیستند. انبوهه محصول یک ناپیوستگی اینجهانی رادیکال است ــ انبوهه دگردیسی هستیشناختیست. انبوهه نام هستیشناختی سرشاری علیه پوچی، تولید علیه بقای انگلیست. انبوهه عقل ابزاری نمیشناسد، نه در بیرونش، نه برای استفادهاش در درون. و مادامی که انبوهه کل تکینگیهاست توانایی بیشینهی میانجیها و تأسیس تشکلهایی را در درون خود دارد که مظاهر امر مشترکاند.
🔺 بهسوی تعریف هستیشناختی انبوهه
[ Website / Telegram ]
[ Instagram / YouTube ]
🔻 کفتش بندباز: درپاشش همچون دچارش: ترافردیت نیچهای-سیموندونی | سارا چوکه | ترجمهی شهابالدین قناطیر
فردیت و وجود را میتوان به عنوان یک سیستم حاوی انرژی بلقوه درک کرد. اگرچه این انرژی در داخل سیستم فعال میشود، اما به آن بالقوه میگویند زیرا ساختارمند شدن سیستم، یعنی کنشمند شدن مطابق با ساختارها، نیازمند تبدیل سیستم است. موجود پیشافردی، و به طور کلی، هر سیستمی در حالت فراپایدار، دارای پتانسیلهایی است که ناسازگار هستند، زیرا به ابعاد ناهمگون وجود تعلق دارند. اصطلاح پیشافردی به حالتی از انرژی بالقوهای اشاره میکند که یک سیستم قبل از کنشمند شدن آن دارد. طبیعت در زرتشت میدان انرژی بالقوهای است که در زیر و فراتر از او کنشمند میشود. بیرونیت ظاهری طبیعت تنها یک لحظه در مکان و زمان است. همانطور که درگیر فرآیند فردیت بیشتر میشود، بیرونیت آن (زمین، خاک، درختان و آسمانها به طور یکسان) بخشی از درونیات دگرگونشده در زرتشت میشود. حوزههای روانی و جمعی زندگی، به نوبه خود، برای سیموندون نیز حوزههای مستقل یا بسته بودن نیستند. به عبارت دیگر، پیشافردیت، انرژی بالقوه موجود در هر دو سیستم باردار طبیعت و زرتشت، میتواند بیشتر در ابعاد عاطفی زندگی روانی و جمعی قرار گیرد.
🔺 دانلود کفتش بندباز: درپاشش همچون دچارش: ترافردیت نیچهای-سیموندونی
[ Website / Telegram ]
[ Instagram / YouTube ]
