uk
Feedback
-سَمفــونـی‌مُـردِگـان

-سَمفــونـی‌مُـردِگـان

Відкрити в Telegram
189
Підписники
Немає даних24 години
-17 днів
-12130 днів
Архів дописів
توتاریخ‌خاص‌توبودی.

نمیدونم‌اگه‌نبودباید‌کجامیرفتم.

فقط‌‌‌دوقدم‌بامرگ‌فاصله‌داشتم

Repost from N/a
بچه ها یه دختر آبی عه هست خیلی نازه 😨

انقدخوشم‌میاداخرشب‌میشینی‌ازروزت‌میگی

اقاریدم🤣

1401 ta 1404...mp39.65 KB

خانه‌ام‌را‌میخواهم،خانه‌ای‌که‌برسرم‌ویرانش‌کردند‌.
نه‌برای‌آجرهاوسقف‌ودیوارهای‌ترک‌خورده‌اش‌‌ برای‌تیکه‌‌ای‌از‌وجودم‌که‌آنجا‌،جامانده‌است‌‌می‌خواهم. آ‌ن‌خانه‌ای‌که‌درآغوش‌سکوتش‌آرام‌میگرفتم‌وماه‌ازپشت‌پنجره‌اش‌بی‌صداسرک‌می‌کشید. آن‌غریبان‌خانه‌ام‌را‌ویران‌کردندوحالاهرجامی‌روم‌‌انگار‌غریبه‌ام.. هیچ‌دیواری‌،دیوارمن‌نیست،هیچ‌سقفی‌پناه‌امن‌من‌نیست. دلم‌پشت‌آن‌در‌جا‌مانده‌است،همان‌جا‌که‌مادرم‌صدایم‌می‌زد،بالحن‌آرامی‌که‌دیگردرخاطرم‌جایی‌ندارد‌. خانه‌ام‌را‌میخواهم.. حتی‌اگه‌ویرانه‌ای‌بیش‌نباشد‌،حتی‌اگریک‌رویای‌خاک‌خورده‌درذهنم‌باشد. من‌آن‌روزرا‌خوب‌به‌خاطردارم؛روزی‌که‌سقف‌فروریخت‌و‌ناگهان‌همه‌چیزتمام‌شد. جنگی‌درکار‌نبود،فریادی‌به‌گوش‌نمی‌رسید. فقط‌یک‌‌ویرانی‌آرام‌وجود‌داشت..آرام‌وبی‌صدا. حالا‌من‌سال‌هاست‌که‌درخانه‌ای‌غریبه‌نفس‌میکشم،خانه‌ای‌که‌بوی‌خانه‌را‌نمی‌دهد‌وخاطره‌ای‌درآن‌زنده‌نمی‌شود‌.

میتونی از خانوادت فرار کنی لویی، ولی از اندوهت... نه، اون دنبالت میاد، درست مثل یه سایه‌ی بی رحم.

مغزم‌رید😭

زندگی تو روستا be like:

پشمام‌ریخته‌دیگه‌

مشهدچقدکوچیکه:)

پولی‌کن‌عزیزم🤣

Голосове повідомлення00:10