چای لب سوز.
Відкрити в Telegram
مامان این خونه𖧧 t.me/BluChtBot?start=60a6a101b1ddac888d43 🇨🇳https://www.instagram.com/natellyl?igsh=OG8zMW5paGlobmto
Показати більше5 072
Підписники
Немає даних24 години
-117 днів
-3330 днів
Архів дописів
5 072
«در لحظاتی از زندگی دلم میخواست غریبهای باشم که خودم را اتفاقی در خیابان میبینم و در آغوشش میکشم و اجازه میدهم که کمی برای همهچیز گریه کند.»
5 072
«وسط خوردن کیکی که براش درست کرده بودم و گیلی بیلیای ریزهی رنگی که براش ریختهبودم، هی پا میشد میومد بوسم میکرد میگفت؛ نونا من تو رو دوسِت دارم و میرفت. و من تازهتر میشدم.»
5 072
«tea isn't just a drink; it's a hand warmer, an experience, a love language, a friend, medicine, cosiness, happiness, healing..»
5 072
«درست همون لحظهای که خریدها تموم میشه از سرما و سبکی هوا میلرزی و بعد سریع سوار ماشین میشی تا به خونهی گرم و نرمت برسی تا یه چایی داغ بخوری.میدونی از پس همهچی بر میای، که بهاندازهی خود زمین، زنده و عاشق و زایندهای. هیچ پایانی وجود نداره و تو خوب میدونی.»
5 072
«عجیب است که مهربانیهای کسی آدم را یاد نامهربانیهای کس دیگری میاندازد. عجیب مهربان است، عجیب. عجیب نامهربان بود، عجیب.»
5 072
«عادت کردهام که قوی باشم. یا به قول خودم تلقین کردهام که باید قوی باشم،که باید هیچ انتظاری از کسی نداشته باشم. مثلا وقتی تو داشتی پایین چشمِ مرا نوازش میکردی، خوب من خوشم میآمد. اما یکدفعه فکر کردم نکند دارم گریه میکنم و تو داری اشکهای مرا پاک میکنی.»
5 072
«وعده گرفتن خوشحالم میکنه؛ میآم پیشت، میریم، میبینمت.هر چیزی که نوید انتظار بده، از انتزاع دورم کنه، پام رو به زمین بچسبونه.»
5 072
«هربار که خستهام و پریشونی از چشمام بیداد میکنه مثل الآن، این جمله رو هی تکرار میکنم؛
غصهت نشهها، چیزی نیست.»
