جنگلِ سکوت
Відкрити в Telegram
@Rock_m_bot گفتی:《به روزگاران مهری نشسته》گفتم:《بیرون نمیتوان کرد حتی به روزگاران》
Показати більше159
Підписники
Немає даних24 години
-27 днів
-1030 днів
Архів дописів
159
گاهی از پس تاریکی نور هایی میبینم مملو از اشتیاق شور نور امید است، هر آنگاه که خستگی بند بند بدن زخمی در خاک تنیده ام را لمس میکند نور راه جدیدی پش پایم میگذارد هیچ گاه نامیدم نمیکند اما؛ با بدن زخمی قرار آلودم خاک سرد را تریج میدهم بلند شدن کار من نیست شکسته و خسته از درد روی زمین پا میکشم نور امید سوسو زنان خاموش میشود من هرگز نور را لمس نمیکنم☆
159
همه اولین خط قرمزی که برای رابطه مشخص میکنن دروغه
ولی همون همه بهت میگن که هیچ وقت رهات نمیکنن وقتی یه همچین دروغ بزرگی رو باور میکنیم چطوری باید فهمید بقیه حرفایی که میزنن راسته؟
159
به خدا گفتم :تمومش کن من دیگه خسته شدم
خدا گفت: خودت از اول این بازی رو شروع کردی با بدنیا اومدنت و با اشتباه حرکت دادن هر مهره ای یه باخت دادی این یه بازی عادی نیست که پاشی میز رو بهم بزنی و بزاری بری هر بار که بخوای پرخاش گری کنی یکی از مهره هات رو ازت میگیرم تا فقط من بمونم و تو
159
آنگاه که تابش نور خورشید بر روی صورتم پوستم را گرما میبخشید، سایه دستانم را نشان میداد، موهایم را با نسیمی در هوا میلغزاند و من سایه انگشتانم را که به شکل های مختلفی در میآوردم مینگریستم.
احساس زنده بودن چیست؟
حالا احساس زنده بودن میکنم، میدوم تا ریه هایم را از هوا پر کنم درختان تنومندی که برایم سایبان میشوند برگ هایی که میان باد موسیقی خش خش هایشان را مانند یک ارکستر سمفونیک اجرا میکنند ، ماهی های قرمز که در رودخانه بالا و پایین میروند ماهی های کوچک تازه متولد شده، آب زلال رودخانه سنگ های کف رودخانه پاهایم را نوازش میکنند سرمایه آب را از یادم میبرند حالا واقعا میفهمم، زنده بودن چیست.
159
استادم به من دو جلسه دوجلسه گیتار رو یاد میده هر هفته درس دوهفته رو بهم میده منم اینطوری بودم که من میزنم الان مثل سگ توش گیر کردم
