uk
Feedback
تکست تلخ

تکست تلخ

Відкрити в Telegram

♡﷽♡ #چقـــدر سخــــــــــت است #همـرنگ جمـــاعت شدن... #وقتـــۓ جمـــاعت خـــودش #هـــــــزار رنــــــــگ استـــــ.. .C᭄‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 🥀⍣❥᭄⚘ ⊰

Показати більше
885
Підписники
Немає даних24 години
-87 днів
-2330 днів
Архів дописів
photo content

چشمهای تو بکرترین جنگل دنیاست و من عاشق ترین جنگلبان نگاه تو مرا با چشمانت بخوان میخواهم از تلالو نگاهت مجنون ترین درخت دنیا را به تصویر بکشم ... #

می‌شود امشب به خوابم هم‌چو رؤیایی لطیف حسّ یک آغوش را در عاشقی معنا کُنی هُرم احساست ببارد نو کُند این دشت خواب‌آلود را می‌توانی می‌شود احساس را احیا کُنی

photo content
+1

اگه باهم قهرید و میخواید آشتی کنید پیشنهاد میکنم از این بیت سهراب سپهری استفاده کنید که میگه: "تو مرا ياد کني يا نکني، ‏باورت گر بشود گر نشود حرفي نيست! اما نفسم مي‌گيرد، در هوايي که نفس‌هاي تو نيست.."

بی‌تکیه و بادلهره بالا رفتم آخر، من از این غم‌کُره بالا رفتم بر مردم، آسان و به من سخت گذشت از پلٌه نه، از سرسره بالا رفتم #احسان_پرس

ابریشم سیاه دو چشمت خانه‌ی من است آن خانه‌ای که در آن خواب می‌روم و می‌میرم.
خسرو گلسرخی

در حس خود آواره و با حال خود بیگانه‌ایم ما، ظاهرا آبادهایی، باطنا ویرانه‌ایم..

photo content

او زیباست، در درون و بیرون. نوری از امید است در جهانی از تاریکی، او نور من است. | ‌مری‌لو

‌ تو اگر باشی جمعه یادش می‌رود دلگیر باشد... - المیرا دهنوی

بعضی روزها هر چه حرف می زنم هر چه حرف نمیزنم! هر چه مینویسم و هر چه که نمی نویسم! هر چه رنگها را کنار هم می چینم و نمی چینم! هر چه نفس می کشم و نمی کشم... چیزی درون سینه ام تیر می کشد یک حفره ی خالی چیزی که نه گفتنی ست نه نوشتنی ست و نه.... بعضی روزها میخواهم بروم بنشینم کنار شازده کوچولو همان روزی که چهل و سه بار غروب آفتاب را تماشا کرد!

🔥🔥🔥

اگه بهت گفت همیشه کنارم بمون.. اینجوری جوابشو بده: «روحِ‌من وصله به جانت شده است ‏برود جان ز تنش آنکه بگیرد تو ز من..» این خودش دلبری تضمینیه^__^

photo content

گفتا که : دلت کجاست؟ گفتم : بَرِ او پرسید که : او کجاست؟ گفتم : دَر دل!

تا حالا شده دلت برای بغل کردن آدمی تنگ بشه که تا حالا بغلش نکردی؟

کاری نمی‌توان کرد، جمعه است دیگر، زورمان به او نمی‌رسد. خیابان‌ها خاموش‌اند، درخت‌ها خمیده از خستگی هفته، و آسمان، پُر از رازهایی که هرگز به زبان نمی‌آیند. آدم‌ها در کافه‌ها پناه می‌برند به گرمای تلخ قهوه، چشم‌ها گم‌شده در هزار توی فکرهایی که به هیچ پاسخ روشنی نمی‌رسند. و عقربه‌ها، کندتر از همیشه می‌چرخند، همه چشم‌انتظار غروب‌اند شاید از دلش ذره‌ای آرامش بتراود برای این دل‌های سرگردان و بی‌قرار... کاری نمی‌توان کرد، جمعه است دیگر، زورمان به او نمی‌رسد.

گفت: می‌گذرد و از یاد می‌بری. «گذشت و من هیچ‌چیز را از یاد نبردم.»

sticker.webp0.17 KB