درختنشین
Відкрити в Telegram
گذرگاه پیره جادوگری کلاغ بر دوش که با دایناسور شخصی خویش تردد میکرد. در پی نجات ستارگان. اینجا، برای من آیندست. @GrandmotherWillow_bot https://t.me/harfmanrobot?start=5502300261
Показати більшеІран232 375Категорія не вказана
183
Підписники
Немає даних24 години
-27 днів
-1230 днів
Архів дописів
183
دلش میخواست آنقدر گریه کند که قلبش و دردهای مانده در گلویش از رد زخمهای پنهانش بریزد بیرون. او میخواست فریاد بر آورد بعد از سالها سکوت و سپس، با زیباترین لباسهایش آرام در کرانه ساحلی بخوابد، تا دریا بندهنوازی کند.
و آنگاه ترانه موردعلاقش بر مغز ناهشیارش زنگ زند که:
«گرم و زنده بر شنهای تابستان زندگی را بدرود خواهم گفت
تا قاصد میلیونها لبخند گردم
تابستان مرا در بر خواهد گرفت و دریا دلش را خواهد گشود
تا قاصد میلیونها لبخند گردم»
183
Repost from کارامل ماکیاتو
کنار اومدن با ادمهایی مثل من اصلا ساده نیست. من حساسترین آدمی هستم که میتونی باهاش مواجه بشی. من همونیام که خیلی دوستت داره اما فقط و فقط یک نگاه یا کارت میتونه باعث بشه حالش ازت بهم بخوره. همین قدر عمیق، همین قدر سطحی.
183
Repost from .سُوِیدا.
من یخورده دیر یادگرفتم که چقدر مهربون بودن میتونه به خودت اسیب بزنه
دیدم که ادما خودشون بیزارن از مهربونی و رفتار خوب
انگار همه دوست دارن اذیت شن
انگار ادمای نمک نشناس و دورو رو بیشتر ترجیح میدن
من ساده تر از دفتر نقاشی بودم و ادما ترجیحشون دفتر دو خط بود و حتی بیشتر
دیدم این کاغذ سفید خالی بدرد نمیخورد
من بودم تا بنویسی تا نقاشیت جلوه داشته باشه به چشم بیاد
تو منو پرت میکردی گوشه دیوار و میگفتی نه.قشنگ نیست.
من دیگه ترسیده شدم
من مثل بچه ای که تازه فهمیده فوبیای پرنده داره ترسیده شدم و ادما هی هولم میدادن سمت قفس تا با جیغ من بخندن
دیدم که آدما همه جا منتظرت ضربه بخورن
وقتی دستتو دراز میکنی برای کمک کردن بهشون بهت سنگ میزنن و میگن برو کنار
فهمیدم دیگه کمک کردن بهشون فایده نداره
چرا همیشه فکر میکردم باید ناجی باشم،
من ترسیده شدم
برمیگردم به خودم و در قفس رو میبندم
بهم سر نزن،دیگه کمکی از دستم بر نمیاد.
_یاسی،بر اثر غم و فکر زیاد
183
«اینجا در جنگل، دلم میخواهد تصوراتم به شکل دیگری باشند، من یک پریام که در تنهی کاج کهنسالی خانه دارد، یا یک جن درختی کوچک و قهوهای که زیر برگ خشکیدهای پنهان شده. توسکای سفیدی که در حال بوسیدنش بودم خواهر من است. ما فقط یک تفاوت کوچک با هم داریم، او یک درخت است و من یک دختر، البته تفاوت قابلتوجهی نیست.»
آن شرلی در اونلی
183
من بنده اون حسیم که وقتی یه چیز جدید یاد میگیرم، راهش رو به مغزم باز میکنه و با چیز میزای اون تو ارتباط برقرار میکنه مخصوصا وقتی بین نامرتبطترینها پل میزنه و بعد باعث میشه دید بهتری داشته باشم. (موسیقی متن اوپنهایمر پخش میشود)
183
آهنگ غمگین گوش بدم تا بتونم گریه کنم و قلبم سبک شه؟
نه ممنون، هری پاتر و محفل ققنوس میبینم.
183
Repost from [خَلَاء]
کاش یه سری قرارهامون رو توی کتابخونهها میذاشتیم، انگشتر پروانه و ستارهی کاغذی برای هم درست میکردیم، از پشت کتابی که دستمون بود همدیگه رو دید میزدیم، روی کاغذ با مداد با همدیگه صحبت میکردیم و ریز ریز میخندیدیم که سکوت اونجا رو نشکنیم. کاش بعدنا بین قفسهی نجوم و ادبیات همدیگه رو ببوسیم.
