es
Feedback
درخت‌نشین

درخت‌نشین

Ir al canal en Telegram

گذرگاه پیره جادوگری کلاغ بر دوش که با دایناسور شخصی خویش تردد می‌کرد. در پی نجات ستارگان. این‌جا، برای من آیندست. @GrandmotherWillow_bot https://t.me/harfmanrobot?start=5502300261

Mostrar más
Irán232 375La categoría no está especificada
Buy Ad
183
Suscriptores
Sin datos24 horas
-27 días
-1230 días
Archivo de publicaciones
تو چرا شمع شدی سوختی ای هستی من؟

دلش می‌خواست آنقدر گریه کند که قلبش و درد‌های مانده در گلویش از رد زخم‌های پنهانش بریزد بیرون. او می‌خواست فریاد بر آورد بعد از سال‌ها سکوت و سپس، با زیبا‌ترین لباس‌هایش آرام در کرانه ساحلی بخوابد، تا دریا بنده‌نوازی کند. و آنگاه ترانه موردعلاقش بر مغز ناهشیارش زنگ زند که: «گرم و زنده بر شن‌های تابستان زندگی را بدرود خواهم گفت تا قاصد میلیون‌ها لبخند گردم تابستان مرا در بر خواهد گرفت و دریا دلش را خواهد گشود تا قاصد میلیون‌ها لبخند گردم»

لطفا روی خاکم به‌جای سنگ آفتاب‌گردون بکارید.

+1
Same energy

کنار اومدن با ادم‌هایی مثل من اصلا ساده نیست. من حساس‌ترین آدمی هستم که می‌تونی باهاش مواجه بشی. من همونی‌ام که خیلی دوستت داره اما فقط و فقط یک نگاه یا کارت می‌تونه باعث بشه حالش ازت بهم بخوره. همین قدر عمیق، همین قدر سطحی.

+1
ترک من خراب شب‌گرد مبتلا کن.

واسه تو باقی می‌ذارم، نهال سبز رویام‌و امید با تو برگشتن به شهر آرزوهام‌و

Repost from .سُوِیدا.
من یخورده دیر یادگرفتم که چقدر مهربون بودن میتونه به خودت اسیب بزنه دیدم که ادما خودشون بیزارن از مهربونی و رفتار خوب انگار همه دوست دارن اذیت شن انگار ادمای نمک نشناس و دورو رو بیشتر ترجیح میدن من ساده تر از دفتر نقاشی بودم و ادما ترجیحشون دفتر دو خط بود و حتی بیشتر دیدم این کاغذ سفید خالی بدرد نمیخورد من بودم تا بنویسی تا نقاشیت جلوه داشته باشه به چشم بیاد تو منو پرت میکردی گوشه دیوار و میگفتی نه.قشنگ نیست. من دیگه ترسیده شدم من مثل بچه ای که تازه فهمیده فوبیای پرنده داره ترسیده شدم و ادما هی هولم میدادن سمت قفس تا با جیغ من بخندن دیدم که آدما همه جا منتظرت ضربه بخورن وقتی دستتو دراز میکنی برای کمک کردن بهشون بهت سنگ میزنن و میگن برو کنار فهمیدم دیگه کمک کردن بهشون فایده نداره چرا همیشه فکر میکردم باید ناجی باشم، من ترسیده شدم برمیگردم به خودم و در قفس رو میبندم بهم سر نزن،دیگه کمکی از دستم بر نمیاد. _یاسی،بر اثر غم و فکر زیاد

«اینجا در جنگل، دلم می‌خواهد تصوراتم به شکل دیگری باشند، من یک پری‌ام که در تنه‌ی کاج کهن‌سالی خانه دارد، یا یک جن درختی کوچک و قهوه‌ای که زیر برگ خشکیده‌‌ای پنهان شده. توسکای سفیدی که در حال بوسیدنش بودم خواهر من است. ما فقط یک تفاوت کوچک با هم داریم، او یک درخت است و من یک دختر، البته تفاوت قابل‌توجهی نیست.» آن شرلی در اونلی

farhad mehrad - avar.mp34.76 MB

Repost from N/a
از آخر می‌رم قاتل سریالی می‌شم

Repost from N/a
خوش به حال انسان‌هایی که در زندگیشون گم نمی‌شن

وقتی هر چه که دوست داشتی سوخت و نابود شد چیکار کردی؟ نشستم و رو آتیشش چای درست کردم.

من بنده اون حسیم که وقتی یه چیز جدید یاد می‌گیرم، راهش رو به مغزم باز می‌کنه و با چیز میزای اون تو ارتباط برقرار می‌کنه مخصوصا وقتی بین نامرتبط‌ترین‌ها پل می‌زنه و بعد باعث می‌شه دید بهتری داشته باشم. (موسیقی متن اوپنهایمر پخش می‌شود)

کاش یه زن فرانسوی بودم، چون این‌جا نمی‌فهمن که نصف زیبایی آدم به موهای پریشونشه.

آهنگ غمگین گوش بدم تا بتونم گریه کنم و قلبم سبک شه؟ نه ممنون، هری پاتر و محفل ققنوس می‌بینم.

+1
ستاره بی‌فروغ منی.

Repost from [خَلَاء]
کاش یه سری قرار‌هامون رو توی کتابخونه‌ها میذاشتیم، انگشتر پروانه و ستاره‌ی کاغذی برای هم درست می‌کردیم، از پشت کتابی که دستمون بود همدیگه رو دید می‌زدیم، روی کاغذ با مداد با همدیگه صحبت می‌کردیم و ریز ریز می‌خندیدیم که سکوت اونجا رو نشکنیم. کاش بعدنا بین قفسه‌ی نجوم و ادبیات همدیگه رو ببوسیم.

حالا هر جور که می‌تونی.

تو باید خودت رو از این گنددونی بکشی بیرون، متوجهی که؟