uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку 👈

حنیفم

حنیفم

Відкрити в Telegram

زارت و پورت تراوشاتِ حنیفی🤍🐨

Показати більше
236
Підписники
Немає даних24 години
+27 днів
+130 днів
Архів дописів
در آینده نه چندان دور یه آسایشگاه روانی تاسیس میکنم و توش فقط بچه‌های اول خانواده رو راه میدم.

حالا مگه دانشگاه آزاد چشه؟!

_زشتوک های من
_زشتوک های من

شده تا حالا از بد بودن یکی پشماتون بریزه؟ یعنی طرف یه‌ جوری بهتون بزنه که حتی زیر دوش رو به دیوار فکر کنید که چجوری یه نفر تونسته انقدر حرومزاده باشه؟؟

من خیلی آدم «بهت نمیگم خودت باید شعور انجامشو داشته باشی، اگه بگم دیگه ارزشی برام نداره»ای هستم.

فقط تا مرحله افزودن به سبد خرید پیش میرم، بعد از سایت میام بیرون.

خیلی دوست دارم فامیلامون بفهمن من هیچوقت بهشون سلام نرسوندم.

Repost from "زقٰاق ☫"
گاهی ندونستن، آرامشِ بیشتری داره از دونستن.

تا میتونید بعد از ظهرها نخوابید؛ یهو بیدار میشید میبینید هوا تاریک، همه ‌جا تاریکه، دلتونم مثل سگ گرفته.

یکی از نشونه های بزرگ شدن اونجاییه که میفهمی اتاقِ تاریک ترسناک نیست ، آرامش بخشه :))))

لاو لایف خوب دارید بخدا قدرشو بدونید من‌ آخرین مراقب خودت باشی که شنیدم تهدید بود

میخواستم گرگ بازار بشم ... تو بازار فهمیدم پشم گرگم نیستم.

نمیدونم چرا همه توی خیابون خط بو دارن؛ فکر کنم فقط ادکلن ‌های من نمی ‌ادکلنه.

Repost from N/a
رفیق خوب آبروی مرده

اگه به گریه بود،گریه میکردم... خیلی بیشتر از این حرفاس

خدا لعنتت کنه، ببین با زندگیم چیکار کردی که الان دارم واسه همسو شدن با انرژی فال کد 888 رو کامنت می‌کنم.

لعنت بر این زندگی، پروانه‌های دلم تبدیل به سوسک بالدار شدند.

این که یکی باشه عکساتو بفرستی واسش با دقت ببینه و بگه کدوم پست کدوم استوری واقعا مهمه.

Repost from مُنشآت؛
فکرشو بکن که مادر باشی. صبح مثل همیشه بیدار بشی، مثل همیشه لقمه‌ی بچه‌ت رو آماده کنی، خوراکی‌هاشو بذاری توی کیفش، وسایلشو یکی‌ یکی چک کنی که چیزی جا نمونده باشه و آخرش هم دم در وایسی و رفتنشو نگاه کنی. یک مهر شده و بعضی مادر ها دوباره لقمه می‌ذارن توی کیف بچه‌هاشون، اما بعضی کیف‌ها دیگه هیچ‌وقت از گوشه‌ی خونه برداشته نمی‌شن. بعضی مادرها هنوز چشمشون به در می‌مونه، ولی ایندفعه برای بچه‌ای که قرار نیست هیچ‌وقت برگرده. کاش آدمیزاد می‌دونست آخرین باره. شاید اون صبح بیشتر بغلش می‌کرد، بیشتر نگاهش می‌کرد، و رفتنش رو اونقدر ساده از کنار چشمش رد نمی‌کرد.

_تولید محتوای چغوکی
+1
_تولید محتوای چغوکی