uk
Feedback
🄷ell in winter🥂

🄷ell in winter🥂

Відкрити в Telegram

نمیدونم کی هستم، دارم تلاش میکنم یادم بیاد. تا اون موقع هانا صدام کن. Entp http://t.me/HidenChat_Bot?start=1937803019

Показати більше
250
Підписники
Немає даних24 години
Немає даних7 днів
-130 днів
Архів дописів
ترند جدیده😭😭😭

photo content

photo content

Bro Hamilton was such a liar, he did everything he said he wouldn't. "I am not throwing away my shot" bruh you did "I'll never let you feel so helpless" just check out burn#1 And when he said to Lafayette "we'll be with you when you do" he didn't. Men. Am i right?

photo content
+1

ولی این فیلمه واقعا خیلی دردناک بود، نمیدونم چرا تو شیش سالگیم عاشقش بودم

فن مصطفی کیایی بودم اون موقع که فن معنی پنکه میداد
فن مصطفی کیایی بودم اون موقع که فن معنی پنکه میداد

photo content

Repost from RegaPlus
۲۰ سال پیش در چنین روزی، انیمه‌ی "قلعه متحرک هاول" در ژاپن اکران شد. @RegaPlus
+3
۲۰ سال پیش در چنین روزی، انیمه‌ی "قلعه متحرک هاول" در ژاپن اکران شد. @RegaPlus

این پیام رو فوروارد کنید تا به "این شکل" بگم، به نظرم شبیه ترکیب کدوم دوتا رنگ هستید.
این پیام رو فوروارد کنید تا به "این شکل" بگم، به نظرم شبیه ترکیب کدوم دوتا رنگ هستید.

Gay

Repost from N/a
یجوری داشتم با دقت میخوندم به تهش رسیدم پاشیدم از هم

Gay with high iq

دقت بفرمایین به اسم ها خیلی باکالاسن

زمین

It isssssss

کاملا ایرانیه

دوستم کمال چند وقت پیش توی اسنوا کار میکرد و مسئول طراحی تلویزیون بود. با یه پسره آشنا شد به اسم عزیز، بعدش کمالو از اسنوا اخراج کردن چون زیادی سوال میپرسید، واسه همین رفت تو ال جی کار کرد. بعدا خودش دورکاری گرفت رفت زرین شهر، بعد تو زرین شهر دوباره عزیزو دید، گاهی اوقات با هم کارای شرکتاشونو انجام میدادن که به هم کمک کنن، دو سه سالی با هم کار میکردن و اینا، بعدش اسنوا عزیزم اخراج کردن چون فهمیدن با کمال کار میکرده، کمالم اخراج کردن چون فهمیدن با عزیز کار میکرده. یه دو سه سال گذشت اینا تو زرین شهر توی خونه عزیز یه گربه زایید و اینا داشتن بزرگش میکردن یهو مارتین (رییس اسنوا) اومد زرین شهر و با عزیز اینا قهوه خوردن، بعد که رفتش معلوم نیست چه طلسمی به عزیز داده بود، عزیز برگشت به کمال گفت من میخوام برگردم اسنوا و گفتن میخوان رییست کنیم و همه چیز دست خودت، عزیز به کمال گفت میخوام تو رو هم با خودم ببرم و با هم بریم سر کار، کمال میگفت ما جفتمون یه کاری کردیم ما رو اخراج کنن که خودمون تو زرین شهر خوش بگذرونیم، بعد عزیز نه گذاشت نه برداشت گفت نمیشه که همیشه تو زرین شهر بمونیم. بخاطر همینم قهر کرد و عزیز رفت تهران، کمال موند زرین شهر پیش گربه ها :( و این بود خلاصه‌ای از گود اومنز