🄷ell in winter🥂
Ir al canal en Telegram
نمیدونم کی هستم، دارم تلاش میکنم یادم بیاد. تا اون موقع هانا صدام کن. Entp http://t.me/HidenChat_Bot?start=1937803019
Mostrar más250
Suscriptores
Sin datos24 horas
Sin datos7 días
-130 días
Archivo de publicaciones
Bro Hamilton was such a liar, he did everything he said he wouldn't.
"I am not throwing away my shot" bruh you did
"I'll never let you feel so helpless" just check out burn#1
And when he said to Lafayette "we'll be with you when you do" he didn't.
Men. Am i right?
Repost from عکاسی، بالون سواری، عشق و اندوه
این پیام رو فوروارد کنید تا به "این شکل" بگم، به نظرم شبیه ترکیب کدوم دوتا رنگ هستید.
دوستم کمال چند وقت پیش توی اسنوا کار میکرد و مسئول طراحی تلویزیون بود. با یه پسره آشنا شد به اسم عزیز، بعدش کمالو از اسنوا اخراج کردن چون زیادی سوال میپرسید، واسه همین رفت تو ال جی کار کرد. بعدا خودش دورکاری گرفت رفت زرین شهر، بعد تو زرین شهر دوباره عزیزو دید، گاهی اوقات با هم کارای شرکتاشونو انجام میدادن که به هم کمک کنن، دو سه سالی با هم کار میکردن و اینا، بعدش اسنوا عزیزم اخراج کردن چون فهمیدن با کمال کار میکرده، کمالم اخراج کردن چون فهمیدن با عزیز کار میکرده. یه دو سه سال گذشت اینا تو زرین شهر توی خونه عزیز یه گربه زایید و اینا داشتن بزرگش میکردن یهو مارتین (رییس اسنوا) اومد زرین شهر و با عزیز اینا قهوه خوردن، بعد که رفتش معلوم نیست چه طلسمی به عزیز داده بود، عزیز برگشت به کمال گفت من میخوام برگردم اسنوا و گفتن میخوان رییست کنیم و همه چیز دست خودت، عزیز به کمال گفت میخوام تو رو هم با خودم ببرم و با هم بریم سر کار، کمال میگفت ما جفتمون یه کاری کردیم ما رو اخراج کنن که خودمون تو زرین شهر خوش بگذرونیم، بعد عزیز نه گذاشت نه برداشت گفت نمیشه که همیشه تو زرین شهر بمونیم. بخاطر همینم قهر کرد و عزیز رفت تهران، کمال موند زرین شهر پیش گربه ها :(
و این بود خلاصهای از گود اومنز
